‏ عاشقانه های ‏من وتو

عاشقانه های ما

همه رفتند کسی دور و برم نیست
چنین بیکس شدن در باورم نیست
نگار من رفتی تو از کنار من
وای از من و این دل بیقرار من
رحمی کن ای خدا به روزگار من
دل ناگرونم که ز یادت برم
نمیره این غصه دیگه از سرم
یادم بمون ای مهربون
یه وقت نشی نامهربون
همه رفتند کسی با ما نموندش
کسی خط دل ما را نخوندش
همه رفتند ولی این دل مارا
همون که فکر نمیکردیم سوزوندش
شبا که تنها توی راهی
محو نگاه اون ستاره هائی
یادت باشه که یارت
یه گوشه ای نشسته تو تنهائی
حرفات همش حرف از دوستت دارم بود
چشات میگفت دلت گرفتارم بود
چشات میگفت دلت گرفتارم بود
یادم بمون یه وقت نرم ز یادت
یادت باشه یادت باشه
کی بود که هی عشقو نشون میدادت
شبا که تنها توی راهی
محو نگاه اون ستاره هائی
یادت باشه که یارت
یه گوشه ای نشسته تو تنهائی
دل ناگرونم که ز یادت برم
نمیره این غصه دیگه از سرم
یادم بمون ای مهربون
یه وقت نشی نامهربون

************************************

تا حالا فکرشو کردی چه خوب میشه که برگردی
می خشکه آب دریاها
خراب میشه همه راهها
اگه کشتیم ما امروزو
میمیرن همه فرداها
قیامت میشه ما با هم نباشیم
نمی چرخه فلک از هم جدا شیم
دیگه روزی نمونه که شب شه
دیگه عاشق کجاست تا جون ببخشه
همه رودخونه ها بی آب
شکسته قامت مهتاب
برای این دل عاشق تموم زندگی در خواب
تموم جنگلا خالی یا سیل برده یا خشکسالی
غم گلهای خشکیده ز هم دنیا را پاشیده
میافته چرخ از گردون
میره خورشید توی زندون
میریزن سنگها از کوهها
بوی غم میده شب بوها
قیامت میشه ما با هم نباشیم
نمی چرخه فلک از هم جدا شیم
زمین و آسمون دور میشن از هم
میشینه گرد غم بر روی عالم
میافته چرخ از گردون
میره خورشید توی زندون
میریزن سنگها از کوهها
بوی غم میده شب بوها
زمان و ساعتش وامیسته از کار
طبیعت از طبیعت میشه بیکار
دیگه روزی نمونه که شب شه
دیگه عاشق کجاست تا جون به لب شه
نمیبینم دیگه قشنگی ها رو
سیاه میبینه چشمام رنگی ها رو
به چشم من که اینجوره
تو که نیستی چشام کوره
مثل آبه رو آتیشه
تو باشی دنیا خوب میشه

**********************************

زندگی بیشترش سوختن است درس آموختن است
یک برادر دارم واسه من دیوارش از همه کوتاهتر است
توی روزای گرفتاری و تنگدستی من
زندگی زندگی انتظاری ست که آدم ز برادر دارد
زندگی نیست به جز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی
زندگی فانوسیست لب دریای خیال آویزان
میتوان آنرا دید و نه بیش روشن است
اما به اندازهء خویش
زندگی تابلوئی ست نیمهء راه
که ز سر منزل مقصود خبر میارد
کار او هشدار است گر مسافر رهش بیدار است
زندگی تجربهء تلخ فراوان دارد
دو سه تا کوچه و پسکوچه و اندازهء یک عمر بیابان دارد
زندگی زندانی ست که در بیشتر از زندانی زندانبان دارد
زندگی نیست به جز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی
زندگی دین بزرگ ست که بر گردن ماست

*******************

میگن دنیاست حیرونه
میگم نه دل پریشونه
وقتی که پشتت خالیه
یا تکیه گات پوشالیه
حتمی زمینت میزنن
امیدتم خیالیه
وقتی که پشتت خالیه
یا تکیه گات پوشالیه
حتمی زمینت میزنن
امیدتم خیالیه
با این چیزائی که دیدم
ترسم گرفته ترسیدم
دلم میخواد زار بزنم
سرمو به دیوار بزنم
زمین و زمونو بدوزم
گُر بگیرم تا بسوزم
دلم میخواد زار بزنم
سرمو به دیوار بزنم
زمین و زمونو بدوزم
گُر بگیرم تا بسوزم
یه دل دارم کارش شکستن شده
کاره دیگش تنها نشستن شده
یه دل دارم کارش شکستن شده
کاره دیگش تنها نشستن شده
دلم میخواد زار بزنم
سرمو به دیوار بزنم
زمین و زمونو بدوزم
گُر بگیرم تا بسوزم
من که تو لاکه خودم بودم
یه عمریه که من مُردم
نمی دیدی مگه هرروز سر خاک خودم بودم

*******************

تا حالا فکرشو کردی چه خوب میشه که برگردی
با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیذاشتم
چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم
دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم
دارم از تو مینویسم که نگی دوستت ندارم
از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم
دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم
موقع نوشتنا وقت اسم گذاشتنا
کسی رو جز تو نداشتم اسمی جز تو نمیذاشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
اون از غصه توست
با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تورو تنها نمیذاشتم
حتی من به آرزوهات تو رو آخر میرسوندم
میرسیدی تو من اما آرزو به دل میموندم
هی میخواستم که بگم که بدونی حالمو
اما ترس و دلهره خط میزد خیالمو
توی گفتن و نگفتن از چه روزهایی گذشتم
انقده رفتم و رفتم انقده رفتم و رفتم که هنوزم برنگشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
اون از غصه توست
هر چی شعر عاشقونست من برای تو نوشتم
تو جهنم سوختم اما مینوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه گفتن عشق تو باعث شه
اگه مردم تو بدون چه کسی وارثه شه

***************

واسه منی که دلتنگم از زندگی دلگیرم
بهتره سفر کردن وگرنه اینجا میمیرم
در گذر از هر گذری
خبر نبود از خبری
نه زنده بود زندگی
نه مرگ را بود اثری
نه ارزش گلایه ای
نه فرصتی به چاره ای
چه میتوان دوا نمود به قلب پاره پاره ای
از هیچ راه افتادم دلو به جاده ها دادم
از یاده همه رفته سردرگم و آشفته
نه در گذرگاه کسی
نه جنبش خار و خسی
نه پر زدن در قفسی
نه منتظر همنفسی
گفتم از چه میترسی
آخرش یه راهی هست
آخرش مگه رنگی
بدتر از سیاهی هست
بدتر از سیاهی هست
سهم دل ما این بود آلوده و بیهوده تا بوده همین بوده
نه روسفید پیش یار
نه سرفراز در دیار
ببین چگونه گم شد این
سواره عشق در غبار
راه افتادم و هی رفتم شاید دلم کمی واشه
به عشق ایکه یه جور امروز زود بگذره فردا شه
به امیدی که تا فردا نور امیدی پیدا شه

****************

با دلهره و تشویش شک کردم به کاره خویش
که یه راه نشناخته یه عمره دیگه درپیش
گفتم از چی میترسی آخرش یه راهی هست
دلم میخواست نرم دستام در حیاطو داشت میبست
گفتم نکنم تردید در حیاطو خوب بستم
به انتظاره هیچ چیزی دیگه یه لحظه ننشستم
انگار که یکی میگفت میگفت لحظهء موعوده
تردید نکنی یک وقت نه دیره و نه زوده
راه افتادم و هی رفتم شاید دلم کمی واشه
به عشق ایکه یه جور امروز زود بگذره فردا شه
به امیدی که تا فردا نور امیدی پیدا شه


******************

گـَر فاصله ای هست میان من و تو
بَردار به لبخندی ،بَردار به پیغامی
سلام ای نازنین باز نامه دادم
نمیره قصهء عشقت زیادم
گذاشتی عمرتو پای دل من
نشستی پای حرفای دل من
نـَرَنجیدی تو از امروزو فردام
نـترسیدی که من این سوی دنیام
منو شرمنده کردی با محبت
که دیدار تو اسمش شد زیارت

*********************************

این کـُوله بار عشقو گذاشتی باز روُ دوُشم
هیچی نمونده تا من دوباره زیرو روُشم
آن تیر که آن کمان چشم تو رها کرد ،
دیدی که چه ها کرد
دیدی که سراسیمه دل از سینه جدا کرد
دیدی که چه ها کرد
با خود دوهزار غصه وُ درد تازه آورد
دیدی که فقط آمدو یک دَرد دَوا کرد

**************

خیال نکـُن که بی خیال ،از تو وُ روزگارتم
به فکرتم به یادتم زنده به انتظارتم
اُونجورا که توُ فکرمی ،حس میکـُنم کنارتم
اُونجورا که توُ فکرمی ،حس میکـُنم کنارتم
اُنوَر دنیا که باشی ،خودم میام میارمت
غصهء تنهائی نخور ،
تنها مگه میذارمت ،تنها مگه میذارمت

**************

خیال نکـُن که بی خیال ،از تو وُ روزگارتم
به فکرتم به یادتم زنده به انتظارتم
اُونجورا که توُ فکرمی ،حس میکـُنم کنارتم
اُونجورا که توُ فکرمی ،حس میکـُنم کنارتم
اُنوَر دنیا که باشی ،خودم میام میارمت
غصهء تنهائی نخور ،
تنها مگه میذارمت ،تنها مگه میذارمت

ببین که چی به روز این زندگیت آوردی
از وقتی دل سپردی ،
یادمه غصه خوردی یادمه غصه خوردی
موتو سفید کردی ،روتو سیاه کردی
تو با خودت عزیزم ،ببین چه ها کردی
خودتو فدای این عشق ،
چه بی ریا کردی چه بی ریا کردی

*********************

تو که رفتی پریشون شد خیالم
همه گفتن که من دیوونه حالم
نمیدونن که این دیوونه ،درفکرشفا نیست
که هرچی باشه ،اما بی وفا نیست

*************

هنوز از سقفه دلم، داره بارون می چکه
هنوز از سقفه دلم، داره بارون می چکه
واثه دریای غمم خیلی، قلبم کوچیکه
واثه دریای غمم خیلی، قلبم کوچیکه
همجا سبزو من، چرا خاکستریم
تو کتابم ولی حیف، صفحهٌ آخریم
کفترا رفتنو من، کفتر یریریم
به همین دلم خوشه، که تو ناباوریم
همه جا سبزو من، چرا خاکستریم
تو کتابم ولی حیف، صفحهٌ آخریم
کفترا رفتنو من، کفتر یریریم
به همین دلم خوشه، که تو ناباوریم
همه جا بهاریه، چرا من خزونیم
همه با قصه ها قهرن چرا من جون جونیم
هنوز از زخمه دلم، داره بارون می چکه
هنوز از سقفه دلم، داره بارون می چکه
واثه دریای غمم خیلی، قلبم کوچیکه
واثه دریای غمم خیلی، قلبم کوچیکه

******************

بین من و تو، اونهمه کوه و صحرا
بین من و تو، دیدی که هفت تا دریا
از دریاها گذشتی، دنیا رو تنها گشتی، تا همو ییدا کردیم بمون که بر نگردی
بمون به فردا برسیم، بمون به دنیا برسیم، چیزی نمونده نازنین بمون به رویا می رسیم
بین منو تو، هفتا کتابه قصه بود
بین منو تو، اونهمه درد و قصه بود کتاباروخوندی، قصه هاش و سوزوندی، به عشق ابر و بارون گذشتیم از بیابون
بمون به فردا برسیم، بمون به دنیا برسیم، چیزی نمونده نازنین بمون به رویا می رسیم
بین من و تو، اونهمه کوه و صحرا
بین من و تو، دیدی که هفت تا دریا
از دریاها گذشتی، دنیا رو تنها گشتی، تا همو ییدا کردیم بمون که بر نگردی
بمون به فردا برسیم، بمون به دنیا برسیم، چیزی نمونده نازنین بمون به رویا می رسیم
(بمون به فردا برسیم، بمون به دنیا برسیم، چیزی نمونده نازنین، بمون، بمون به رویا برسیم)

*****************************

تو که موندی روزای من رنگی شده ، دله من عاشقه دلتنگی شده،
غم به اون غمگینی نیست، غصه به اون سنگینی نیست، گریه دیگه ینهونی نیست، دل به اون داغونی نیست
تو نبودی این دله من خونه ای بود سرد و سیاه، می نشست یشته غروب تا برسی از توی راه،
غم به اون غمگینی بود غصه به اون سنگینی بود تو که موندی،
غم به اون غمگینی نیست، غصه به اون سنگینی نیست، گریه دیگه ینهونی نیست، دل به اون داغونی نیست
تو که موندی روزای من رنگی شده ، دله من عاشقه دلتنگی شده،
غم به اون غمگینی نیست، غصه به اون سنگینی نیست، گریه دیگه ینهونی نیست، دل به اون داغونی نیست
(وقته بیداریست، وقته سر زدن به دشته زندگی، و درو کردنه خاکه قسمت است،
صبح میآید، نرمو آهسته، به نرمی یر یروانه، به آهستگیه یای آرامش، صبح میآید، صبح میآید)

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 12:15 توسط علی |

می خواهم به یاد من باشی
اگر تو به یاد من باشی
عین خیالم نیست که همه فراموشم کنند....

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 11:44 توسط علی |

هرگز راز عشقت را با معشوق مگوي
آن عشق مي پايد که ناگفته مي ماند
زيرا اين نسيم لطيف و مهربان
خوشتر که خاموش و نامرئي بگذرد
من از عشق خويش با معشوق سخن گفتم
و راز دل آشکار کردم
اما او سرد و لرزان
و هراسناک و پريشان
مرا رها کرد و برفت
ديري نپاييد
که رونده اي از راه رسيد
خاموش و نامرئي و همچون نسيم
و او را با يک آه در ربود و ببرد

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 11:42 توسط علی |

دلی که به راستی عاشق شده باشد هیچگاه عشق را فراموش نمی کند
بلکه عشق را تا پایان عمر ادامه می دهد
همچون گل آفتاب گردان
که خدای محبوب خویش ، خورشید را
هنگام غروب با همان چشم می نگریست
که هنگام طلوع بر او گشوده بود

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 11:41 توسط علی |

با هم بیاین دعا کنیم
خدامونو صدا کنیم
که آسمون بباره
فراوونی بیاره
ازش بخوایم برامون
سنگ تموم بذاره

*
راهها ی بسته وا شه
هیچکی غریب نباشه
صورت و شکل هیچکس
مردم فریب نباشه
**
شفا بده مریضو
خط بزنه ستیزو
رو هیچ دیوار و بومی
نخونه جغد شومی
***
خودش می دونه داره
هر کسی آرزویی
این باشه آرزومون
نریزه آبرویی
****
دعا کنیم رها شن
اونا که توی بندن
از بس نباشه نا اهل
زندونا رو ببندن

*****
سیاه و سفید یه رنگ بشه
زشتی هامون قشنگ بشه
کویرا آباد بشن
اسیرا آزاد بشن
******
خودش می دونه داره
هر کسی آرزویی
این باشه آرزومون نریزه آبرویی

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 10:15 توسط علی |

پرسید که کار تو کدام است ?
گفتم که جواب ناتمام است
اشعار نوشتنم غریزی ست
تصنیف نوشتنم مریضی ست

*
دانی چه نشسته پشت پرده
بازار مرا مریض کرده
بازار حکیم و ما مریضیم
از دست حکیم کجا گریزیم ?
از نسخه ئ بد شفا ندیدیم
هر چند دوا گران خریدیم

**
پرسید که نکته در کدام است ?
گفتم : گفتم که جواب ناتمام است
***
نکته اینجاست
که رقاصه چه پاها ی قشنگی دارد!
همگی در پی رقاصه ئ شهر می گردند
به ، چه بازار گرانی دارد!
محکش بالاتر
غزلش گویا تر
و چه شوق و طربی می آرد
****
نکته اینجاست
که رقاصه چه پاها ی قشنگی دارد!
نکته اینجاست
که گویا کمر نازک و نرمی دارد
اهل آبادی ماست
عجبا
حیرتا
در سرش ذوق فرنگی دارد
*****
نکته اینجاست
که رقاصه چه پاها ی قشنگی دارد!
ما که در سوگ فلان عشق غزل سر دادیم
خبرش را توی پس کوچه ئ شهر
نیمه ها ی دل شب
از دو تا عابر مست بشنیدیم
که ز ته مانده ئ تصنیف چنان خوش بودند
که نه گویا برگ زردی ز درخت افتاده
و نه گویا دل ما در غم دوری از خاک وطن
عاشقانه غزلی سر داده
نکته اینجاست
که رقاصه چه پاها ی قشنگی دارد!
******
و چه این جمله به فکر همگی افتاده
بچه ها را چه کنیم ?
بچه ها می خواهند
بچه ها می رقصند
بچه ها می خوانند
این طریقی ست که در خاطرشان می ما
ند
*******
ا ی فلانی
دو سه خطی بنویس
ساده تر
رنگی تر
در پی قافیه و واژه نباش
سوژه ئ امروزی
بگذر از دلسوزی
*******
لله هایی همه دلسوزتر از مادرشان
بی خیال از غم فردایی و از عاقبت و آخرشان

*********
من هنوز معتقدم
من هنوز معتقدم
می توان عشق به آنها آموخت
می شود در به در واژه ئ بازاری نبود
می توان تقدیم کرد
و پشیزی به پشیزی نفروخت می توان عشق به آنها آموخت

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 10:14 توسط علی |

وقتی نگاه می کردم
از گل به خار رسیدم
با خود گفتم
پروردگارا
چه فلسفه یی ست
در این همسایگی
و چه حکمتی ست در این بیگانگی

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 10:13 توسط علی |

از پنچره نگاه می کنم


It's like a story of love

درست مثل قصه عاشقانه می مونه


Can you hear me.

صدامو میشنوی


Came back only yesterday

همین دیروز برگشتم


I'm Moving further away

دارم دورتر میشم


Want you near me.

میخوام پیشم باشی

All I needed was the love you gave

تمام چیزی که میخواستم عشق تو بود


All I needed for another day

تمام چیزی که برای یک روز بیشتر میخواستم


All I ever knew
Only you


تمام چیزی که میشناختم تنها تو بودی

Sometimes when I think of your name

گاهی وقتی به اسمت فکر میکنم


And it's only a game

درست مثل یه بازی می مونه


And I need you

بهت نیاز دارم


Listening to the words that you say

به صحبتات گوش میدم


Getting harder to stay
When I see you

و وقتی می بینمت گفتنش برام سخت تر میشه

All I needed was the love you gave

تمام چیزی که میخواستم عشق تو بود


All I needed for another day

تمام چیزی که برای یک روز بیشتر میخواستم


All I ever knew
Only you

تمام چیزی که میشناختم تنها تو بودی

This is gonna take a long time

این خیلی طول میکشه


And I wonder what's mine

و در این عجبم که چی مال منه


Can't take no more

دیگه نمیتونم تحمل کنم


Wonder if you'll understand

در این عجبم که تو اینو درک می کنی


It's just the touch of your hand
Behind a closed door

تنها نوازش تو هستش که از پشت این در بسته احساس می کنم


تمام چیزی که میخواستم عشق تو بود


All I needed for another day

تمام چیزی که برای یک روز بیشتر میخواستم


All I ever knew
Only you


تمام چیزی که میشناختم تنها تو بودی

Looking from a window above

از پنچره نگاه می کنم


It's like a story of love

درست مثل قصه عاشقانه می مونه


Can you hear me.

صدامو میشنوی


Came back only yesterday

همین دیروز برگشتم


I'm Moving further away

دارم دورتر میشم


Want you near me.

میخوام پیشم باشی

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1391ساعت 13:54 توسط علی |

hold on to me love

عشق ، به من چنگ بزن

you know i can't stay long

ميداني که نميتوانم بمانم

all i wanted to say was i love you and i'm not afraid

همه گفتنيهام اين بود که دوستت دارم و نمي ترسم

can you hear me?

مي تواني صدام رو بشنوي؟

can you feel me in your arms?

مي تواني مرا در آغوشت حس کني؟

holding my last breath

که آخرين نفسم را نگه داشته ام

safe inside myself

امن در درونم

are all my thoughts of you

آيا همه افکارم در باره ات

sweet raptured light it ends here tonight

نوري مطبوع و از هم گسيخته بود که همينجا پايان مي گيرد

i'll miss the winter

زمستان را ازد ست مي دهم( دلم براي زمستان تنگ مي شود)

a world of fragile things

دنيايي از اشياء شکننده

look for me in the white forest

در جنگل سپيد به دنبالم بگرد

hiding in a hollow tree (come find me)

در درختي تو خالي مخفي شدهام(بيا مرا پيدا کن)

i know you hear me

ميد انم مرا مي شنوي

i can taste it in your tears

مي توانم طعمش را در اشکهايت بچشم

holding my last breath

که آخرين نفسم را نگه داشته ام

safe inside myself

امن در درونم

are all my thoughts of you

آيا همه افکارم در باره ات

sweet raptured light it ends here tonight

نوري مطبوع و از هم گسيخته بود که همينجا پايان مي گيرد

closing your eyes to disappear

چشمهايت را مي بندي تا ناپديد شوي

you pray your dreams will leave you here

دعا ميکني تا روياهيت همينجا رهايت کنند

but still you wake and know the truth

اماباز هم بيدار ميشوي و حقيقت را مي داني

no one's there

کسي آنجا نيست

say goodnight

بگو شب خير

don't be afraid

نترس

calling me calling me as you fade to black

همچنانکه در سياهي محو مي شوي مرا صداکن

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1391ساعت 13:49 توسط علی |

ای دل نجاتت دادم
آب حیاتت دادم
در زیر سایه عشق
خودم پناهت دادم
خودم پناهت دادم

به شب نامرادی دل

دارم رنگ سحر میبینم
بخت گم شده خودمو
توی پاشنه در میبینم
از وقتی به غم رسیدی
تو زندگیم اثر میبینم
دنیا رو به همت عشق
دارم زیر و زبر ممیبینم
آخه چه اتفاقی رخ داده
خدا میدونه
شک ندارم پای یه عشقی در میونه
شک ندارم پای یه عشقی در میونه
ای دل نجاتت دادم
آب حیاتت دادم
در زیر سایه عشق
خودم پناهت دادم
خودم پناهت دادم

گلای خشک و آب میدم

ساقه گل شکسترو
به تکیه تاقش تاق میدم
باگلا مهربون شدم
کلی شیرین زبون شدم
دنیا رو بهتر میبینم
ماهو قشنگتر میبینم
هم دل عاشقون شدم
فاتح آسمون شدم
برای پر کشیدنام
خودمو سبک تر میبینم
آخه چه اتفاقی رخ داده
خدا میدونه
شک ندارم پای یه عشقی در میونه
شک ندارم پای یه عشقی در میونه
ای دل نجاتت دادم
آب حیاتت دادم
در زیر سایه عشق
خودم پناهت دادم
خودم پناهت دادم

گلای خشک و آب میدم

ساقه گل شکسترو
به تکیه تاقش تاق میدم
باگلا مهربون شدم
کلی شیرین زبون شدم
دنیا رو بهتر میبینم
ماهو قشنگتر میبینم
هم دل عاشقون شدم
فاتح آسمون شدم
برای پر کشیدنام
خودمو سبک تر میبینم
آخه چه اتفاقی رخ داده
خدا میدونه
شک ندارم پای یه عشقی در میونه
شک ندارم پای یه عشقی در میونه
ای دل نجاتت دادم
آب حیاتت دادم
در زیر سایه عشق
خودم پناهت دادم
خودم پناهت دادم

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت 12:57 توسط علی |

میام میام از راه دور
میشم و میشم سنگ صبور
میگم و میگم عاشقتم
دیوونتنم در پی نور
میگه رو دلم پا میذاری
باز منو تنها میذاری
میبری همه خاطررو
عشق منو جا میذاری

ناز و ادا چشم سیاه

خاطره هاتو قربون
قد و بالا شوق نگات
خاک پاتو قربون

نگو که دیگه تنها میشم

نگو به خدا رسوا میشم
نگو که دلت سنگی شده
چون شب بی فردا میشم
نگو که همش خاطره شد
نگو که دیگه گم شد و مرد
نگو که دلم تنگه برات
چشم سیات قلبمو برد
نگو که همش خاطره شد
نگو که دیگه گم شد و مرد
نگو که دلم تنگه برات
چشم سیات قلبمو برد

ناز و ادا چشم سیاه

خاطره هاتو قربون
قد و بالا شوق نگات
خاک پاتو قربون

شبای تاریک منو بگیرو

پر نورش کن
شادیو یاد من بده
قهرو ازم دورش کن
شبای تاریک منو بگیرو
پر نورش کن
شادیو یاد من بده
قهرو ازم دورش کن

من که برات میمیرم

به عشق تو اسیرم
حیف بیام نباشی
بمون آروم بگیرم
ناز و ادا چشم سیاه
خاطره هاتو قربون
قد و بالا شوق نگات
خاک پاتو قربون
ناز و ادا چشم سیاه
خاطره هاتو قربون
قد و بالا شوق نگات
خاک پاتو قربون

میام میام از راه دور

میشم و میشم سنگ صبور
میگم و میگم عاشقتم
دیوونتنم در پی نور
میگه رو دلم پا میذاری
باز منو تنها میذاری
میبری همه خاطررو
عشق منو جا میذاری

ناز و ادا چشم سیاه

خاطره هاتو قربون
قد و بالا شوق نگات
خاک پاتو قربون
ناز و ادا چشم سیاه
خاطره هاتو قربون
قد و بالا شوق نگات
خاک پاتو قربون
ناز و ادا چشم سیاه
خاطره هاتو قربون
قد و بالا شوق نگات
خاک پاتو قربون

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت 12:55 توسط علی |

همه ما وارثیم وارث عذاب عشق
سهم اون کس بیشتره که میشه خراب عشق
سوختن و فریاد زدن اینه رمز و راز عشق
وقت از خود مردنه لحظه آغاز عشق
واسه این صدای نی موندنی ترین شده
که به لطف زخم عشق حنجرش خونی شده
همه ما وارثیم وارث عذاب عشق
سهم اون کس بیشتره که میشه خراب عشق
سهم من گلوی زخمیه منه
یه صدا واسه همیشه موندنه
کوله باره سهم من رو شونمه
کوله باری که پر از شکستنه
گرمی می عشق و تکرار می کنه
ناله نی عشق و فریاد می زنه
گرییه مستی و زجه های نی
همه جوهره تمامه شعرای منه
همه ما وارثیم وارث عذاب عشق
سهم اون کس بیشتره که شده خراب عشق
قیمتی ترین عذاب درد عشق
غم ناب و شعره ناب درد عشق
نطفه همه غزل های عزیز
جوشش روحه شراب درد عشق
ذات هرقطره قیمتیه اشک
سهم این دل خراب درد عشق
زندگی کتاب شعره لحظه هاست
بهترین شعر کتاب درد عشق
همه ما وارثیم وارث عذاب عشق
سهم اون کس بیشتره که شده خراب عشق

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت 12:53 توسط علی |

   كاش مي شد نغمه ياران شنيد
            كاش مي شد شور و مستي را چشيد


كاش مي شد بانگاهش تر شويم
كاش مي شد ناز او را هي كشيد


كاش مي شد عشوه معشوق ديد
كاش مي شد رنج عشقش را كشيد


كاش مي شد همچو باران در كوير
با دل و جانش تمنا را كشيد


كاش مي شد با لبانش يار بود
  كاش مي شد نوش دارو را چشيد

كاش مي شد همراه حرف دلش
كاش مي شد با دل او زار گريست

كاش مي شد غرق خواهش مي شديم


كاش مي شد هق هق عاشق نشيد
كاش مي شد با صدايش مست شد


كاش مي شد با حضورش سبز شد
كاش مي شد در دلش غوغا بريخت


كاش مي شد با لب حسرت گريست
كاش مي شد همچون سياوش بود زار


كاش مي شد نغمه هايش را شنيد

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1391ساعت 12:40 توسط علی |

اخر زنگ دنیا کی میخورد

خدا می داند،ولی........................
آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه
می شود تقلب کرد ونه می شود سرکسی
را کلاه گذاشت.
آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش
از جلسه امتحان هم کوچکتر بود.

آنروز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال
سختی بود ،سوالی که بیش از یک بار
نمی توان به آن پاسخ داد.

خدا کند آنروز که آخرین زنگ دنیا می خورد،
روی تخته سیاه قیامت اسم ما را جزء خوبها
بنویسند.

خدا کند حواسمان بوده باشد وزنگهای تفریح
آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات
یادمان رفته باشد.

خدا کند که دفتر زندگیمان را جلد کرده باشیم
وبدانیم دنیا چرک نویسی بیش نیست.

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1391ساعت 12:38 توسط علی |

باز یک غزل حکایت کسی که عاشق است

باز ما و کشف خلوت کسی که عاشق است

در سکوت چشم دوختن به جاده های دور

باز انتظار عادت کسی که عاشق است

دستهای التماس ما گشوده پس کجاست؟

دستهای با محبّت کسی که عاشق است

باز هم سخن بگو سخن بگو شنیدنی ست

از زبان تو حکایت کسی که عاشق است

من اگر بخواهمت نخواهمت تو خوب باش

مثل حسن بی نهایت کسی که عاشق است

بغض های شب همیشه سهم نا امید هاست

خنده های صبح قسمت کسی که عاشق است

شاخه ها خدا کند به دست باد نشکند

عشق یعنی استقامت کسی که عاشق است

منتظر نایستید٬نوبت شما که نیست

نوبت من است٬نوبت کسی که عاشق است

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1391ساعت 12:37 توسط علی |

ای پیدای پنهان

دل "ش ک س ت ه ام" از نیامدنت

اما امید همچنان تنها یار من است .

میخواهم بارانی کنم دلم راتاوقتی آمدی

 همه جا پاک باشد از ناپاکیها

 ********************************

چقدر باتو تماشای زندگی زیباست-بهارباتوچه اندازه خوب وسبز درهاست-چقدرواژه این سه حرفی عشق درآسمان نگاهت عمیق وپرمعناست.

دلم کویری آشفته است غرق عطش حریم کوچک چشمت کرامت دریاست

توآمدی ودراین فصل آسمانی  عشق دوباره خانه ام آغوش مهربانی هاست.دودست گوچکت برای کودک بهاری من ترانه های طراوت دراین دل شیداست

چه روزنی است مگاهت که چون بشارت صبح تمام هستیم ازچشم کوچکت پیداست

طلوع چشمان توشیدای کوچکم تاهست-چوآفتاب بهاری چراغ خانه ماست

فردادورنیست اگرچه بهار نمی ماند

اما خاطرات یک بلورزیبابامن است.

 ************************************

چه عاشقانه به تو مهر می ورزم

باتوحرف می زنم

باتومی خندم

با تو راه می روم

و

باتو زندگی می کنم

و

توبی خبر از همه چیز میگذری

از کنارم

 *******************************

حرفی نمی ماند وقتی میدانی درد دارد

و

دردهایم راکالبد شکافی میکنی

 ***************************

خالی می شوم از تمام دوست دارم هایی که میان حجم وهم آلود یک روز کذایی گم شد

تاتوپرشوی ازنفسهایی که به شوق من آکنده نیست

 پا برهنه میدوم و تو پروازرایاد می گیری

 آخ طفلی پرواز که نمیداند.

یک روز بی خبر رهایش میکنی تابه قله قاف کاکتوسهایت برسی

 وطفلی تو که نمیدانی !

من هرروز به کاکتوس نیمه جانت آب میدهم تا اتش دیدنت رابخوابانم

وطفلی من که نمیدانم

 خارهای کاکتوست زخمی ام میکند

 **********************************

درگوشه ای از حافظه ات آرام می نشینم

فقط بگذار بمانم

 *****************************

دنیایم بی اندازه کوچک شده است .

می بینی؟

به قدری کوچک که میتوان آنرا دردستی گرفت وبه دستی دیگر پرتاب کرد...!

میدانم می بینی مرا

 توهمیشه دیده ای

دلم زندگی راغنج میزند وحسم در گفت وگویی مدام این لحظه شوم را نفس میکشد.

دور شو تا میتوانی دور شو .

من در کشاکشی مدام دربهت ودرگیرم.

اما

 برای رفتنم

سالهاست ساک بسته ام .

 ***********************************

سالها دویدم...

با قلبی معلق

دیگر طاقت رویاهایم را ندارم

دلم رسیدن می خواهد!

 

***************************

عشق آرام آمد

رویش غنچه اش را حس کردم

قلبم رابوسید به سادگی...

باز عاشق شدم

 ******************************

گاهی اونقدر دلتنگت میشم ...

اونوقت همانند بچه کوچولویی واسه داشتن آبنبات بهانت ومی کنم ...!

 ****************************

مهربانی بهترین عطریست که درگل جاریست

وتوخوشبو ترین شاخه آنی

***************************

آنقدر می دانم که دیگر عطروجودت را

شور دیدنت را

بایددرخاطراتم جست وجو کنم

تودردانه هستیم بودی

فراقت چه سخت آزمونیست برایم

من مردودشدم

تواوج همه داشته هایم بودی

 ********************************

چشمانم را بارانی نکن!

لازم نیست اشکهایم را پاک کنی

 *******************************

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1391ساعت 12:18 توسط علی |

(خاک)

تن تو نازک و نرمه، مثه برگ
تن من جون میده پرپربزنه زیر تگرگ

دست باد پر میده برگو تو هوا
اما من موندنیم تا برسه دستای مرگ

نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه

من از تبار پاک آریایی
قشنگ ترین قصیده رهایی

هوای عشق تازه نیست تو رگهام
تن نمیدم به رنگ کهربایی

نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه

واسه رفتن دیگه دیره
تن من اینجا اسیره

خاک اینجا چه عزیزه
عاشق قدیمی پیره

نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه

***************************

(تنگنا)

دلم از خیلی روزا با کسی نیست
تو دلم فریاد و فریادرسی نیست
شدم اون هرزه گیاهی که گلاش
پرپر دستای خار و خسی نیست
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست


بارون از ابرا سبک تر می پره
هر کسی سر به سوی خودش داره
مثل لاک پشت تو خودم قایم شدم
دیگه هیچ کس دلمو نمی بره
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست


ماهی از پاشوره بیرون افتاده
شاپرکها پراشون زخمی شده
نکنه تو گله بره هامون
گذر گرگ بیابون افتاده
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست

*****************************

(قوزک پا)

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره
چشای همیشه گریون اخه شستن نداره
تن سردم دیگه جایی برا خفتن نداره

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

میخوام از دست تو از پنجره فریاد بکشم
تب بی تو بودنو از لب سردت بچشم
نطفه باز دیدنت رو توی سینم بکشم
مثل سایه پا به پا من تو رو همرام نکشم

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

بذار من تنها باشم میخوام که تنها بمیرم
برم و گوشه تنهایی و غربت بگیرم
من یه عمریست که اسیرم زیر زنجیره غمت
دست و پام غرق به خون شد دیگه بسه موندنت

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره

**************************

(نیاز (نماز))

تن تو ظهر تابستونو بيادم مياره
رنگ چشمهای تو بارونو بيادم مياره
وقتی نيستی زندگی فرقی با زندون نداره
قهر تو تلخی زندونو بيادم مياره

من نيازم (نمازم)تو رو هر روز ديدنه
از لبت دوست دارم شنيدنه

تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون ميزنه
تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه
تو مثل خواب گل سرخی لطيفی مثل خواب
من همونم که اگه بی تو باشه جون ميکنه

من نيازم (نمازم)تو رو هر روز ديدنه
از لبت دوست دارم شنيدنه

تو مثل وسوسه شکار يک شاپرکی
تو مثل شوق رها کردن يک بادبادکی
تو هميشه مثل يک قصه پر از حادثه ای
تو مثل شادی خواب کردن يک عروسکی

من نيازم(نمازم) تو رو هر روز ديدنه
از لبت دوست دارم شنيدنه

تو قشنگی مثل شکلهايی که ابرها ميسازند
گلهای اطلسی از ديدن تو رنگ ميبازند
اگه مردهای تو قصه بدونن که اينجايی
برای بردن تو با اسب تنلندر ميتازند

من نيازم (نمازم)تو رو هر روز ديدنه
از لبت دوست دارم شنيدنه

******************************

(ماهی خسته من)

چشای آبی تو مثل یه دریا میمونه
دل خسته منم مثل یه ماهی میمونه
ماهی خسته من می خواد تو دریه بمونه
ماهی خسته من نذار که تنها بمونه
ماهی دوست داره خونه ش همیشه تو دریا باشه
بوسه بر موج بزنه کنار ماهیها باشه
ماهی خسته من می خواد که تنها نباشه
ماهی خسته من بذار تو دریا بمونه
ماهی اگه تنها باشه خسته و دلگیر میشه
ماهی تو دریا نباشه اسیر ماهیگیر میشه
نکنه یکی بیاد چشماتو از من بگیره
ماهی دل بمیره دریاتو ماتم بگیره
ماهی خسته من نذار که تنها بمونه
ماهی خسته من نذار که تنها بمونه

***********************

(دیوانه من)

خواهم تو شوی
محبوب دلم
چون نرگس من
دیوانه من
رویت رخ من
سویت ره من
هستی چو بهشت
کاشانه من
پروانه من
پروانه من
بی تو چه کنم
مستانه من
اوای تو شد
هم نغمه من
ای لاله من
بردی دل من

پروانه من
پروانه من
بی تو چه کنم
مستانه من
اوای تو شد
هم نغمه من
ای لاله من
بردی دل من

*******************

(زندون دل)

پشت این پنجره ها دل می گیره
غم و غصه دلو تو میدونی
وقتی از بخت خودم حرف میزنم
چشام اشک بارون میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو میدونی
هر چی بهش میکم تو آزادی دیگه
میگه من دوست دارم تو میدونی
می خوام امشب با خدام شکوه کنم
شکوه های دلمو تو میدونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاس
چرا بخت من سیاس تو میدونی
پنجره بسته میشه شب میرسه
چشام آروم نداره تو میدونی
اگه امشب بکذره فردا میشه
مگه فردا چی میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو میدونی
هر چی بهش میکم تو آزادی دیگه

********************

(غم تنهایی)

چرا وقتی که آدم تنها میشه
غم و غصه اش قد یک دنیا میشه
میره یک گوشه پنهون میشینه
اونجا رو مثل یه زندون میبینه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه
غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه
یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه
دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه
اون بالا باد داره زاغه ابرا رو چوب میزنه
اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

*******************

(آدمک)

چون سایه های بی امان
بازیچه دست زمان
در این دنیا ماندم چنان
افسرده و حیران
سرگشته و حیران
چون آدمک زنجیر
بر دست و پایم
از پنجه تقدیر
من کی رهایم
ای که تو دادی جانم
گو به من تا کی بمانم
آدمی چون آدمک
مخلوقی سرگردان
چون آدمک زنجیر
بر دست و پایم
از پنجه تقدیر
من کی رهایم

**********************

(همیشه غایب)

یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم
یک نفر میاد که من تشنه بوییدنشم
مثل یه معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده
خالی سفرمونو پر از شقایق میکنه
واسه موجهای سیاه دستا رو قایق میکنه

مثل یه معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

همیشه غایب من زخمامو مرحم میذاره
همیشه غایب من گریه هامو دوست نداره
نکنه یه وقت نیاد صداش به دادم نرسه
ایینه ها سیا بشه کور بشه چشم ستاره

مثل یه معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

خشم این پنچره خسته همیشه غایبه
کلید صندوق در بسته همیشه غایبه
نعره اسب سفید قصه مادر بزرگ
بهترین شعرای سر بسته همیشه غایبه

مثل یه معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

مثل یه معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

مثل یه معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده

نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1391ساعت 13:37 توسط علی |

باران را به خانه دعوت کردم
آمد، ماند،‌ و رفت،
شاخه گلی برایم جا گذاشته بود .
آفتاب را به خانه دعوت کردم
آمد، ماند، و رفت ،
آینه کوچکی برایم جا گذاشته بود .
درخت را به خانه دعوت کردم
آمد، ماند، و رفت
شانه سبزی برایم جا گذاشته بود.
تو را به خانه دعوت کردم
تو، زیباترین دختر جهان !
و آمدی
و با من بودی
و وقت بازگشت
گل و آینه و شانه را با خود بردی ،
و برای من شعری زیبا
جا گذاشتی و من کامل شدم .


:::

پرسید: آدمی کی عسل را بدست آورد ؟
گفتند: آن‌روز که دو عاشق در دوردست‌ها
پنهانی هم‌بوسه شدند
و زنبور بوسه
عسل را زایید !


:::

در برابر چشم‌های آسمان
ابر را
در برابر چشم‌های ابر
باد را
در برابر چشم‌های باد
باران را
در برابر چشم‌های باران
خاک را
دزدیدند ،
و سرانجام در برابر همه چشم‌ها
دو چشم زنده را زنده به گور کردند
چشم‌هایی که دزدها را دیده بود.


:::

از ترانه‌های من اگر
گل را بگیرند
یک فصل خواهد مرد
اگر عشق را بگیرند
دو فصل خواهد مرد
و اگر نان را
سه فصل خواهد مرد
اما آزادی را
اگر از ترانه‌های من،
آزادی را بگیرند
سال، تمام سال خواهد مرد.

:::

کوه شاعر است
درخت، قلم
دشت، کاغذ
رود، سطر
سنگ، نقطه
و من
که علامت تعجب‌ام !


:::

آسمان
همیشه باران را نمی‌نویسد
باران
همیشه رود را ،
رود
باغ را ،
باغ
گل را ،
و من
همیشه شعر ...
شعر بزرگ خود را !


:::

هر شب می‌آید
بال می‌گسترداند بر خواب‌هایم
هر روز می‌آید
قدم‌های خسته مرا می‌شمرد مرگ ،
و باز به جست‌و‌جوی نشانی تازه
تمامی‌ جیب‌هایم را می‌کاود .
همین !


:::

قطره قطره
باران می‌نویسد: گل
نم به نم
دو دیده من می‌نویسد: تو !
چه سال پر باران غریبی
چه اندوه دست و دل بازی
که این گونه
سنگ به سنگ
سرم را می‌شکند، شکوفه می‌کند
و برگ به برگ
سرانگشتان مرده‌ام را می‌تاسد، سیاه می‌کند.
و خود همچون گیاهکی بی پناه
به باد سپرده می‌شوم
تا در زمهریر ذهن تو زندگی کنم، زاده شوم

ــــــــــــــــــــــــــــ

به خواب، نه
به رویا‌هایم می‌روم !
آن‌جا
هرچه‌قدر که دلم بخواهد
زندگی خواهم کرد
وقتی بیدار بودم
هرگز زندگی نکردم .
رویاهای قشنگ و تازه .
فریب خوردن
با دوست داشتن
و دوست داشته شدن .
این‌همه سال
نتوانسته بودم به عشق تکیه کنم ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زندگی یک مجازات آسمانی‌ست
یک شمع سوزان در تاریکی .
عشق می‌گوید
به پشت ‌سر نگاه نکن ٬
خاطره می‌گوید
به رو به رو نگاه نکن ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

خورشید را می‌دزدم
فقط برای تو !
می‌گذارم توی جیبم
تا فردا بزنم به موهایت
فردا به تو می‌گویم چقدر دوستت دارم !
فردا تو می‌فهمی
فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت. می‌دانم !
آخ ... فردا !
راستی چرا فردا نمی‌شود ؟
این شب چقدر طول کشیده ...
چرا آفتاب نمی‌شود ؟
یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته ؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

باید باور کنیم
تنهایی
تلخ‌ترین بلای بودن نیست ،
چیزهای بدتری هم هست ،
روزهای خسته‌ای
که در خلوت خانه پیر می‌شوی ...
و سال‌هایی
که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است .
تازه
تازه پی می‌بریم
که تنهایی
تلخ‌ترین بلای بودن نیست ،
چیزهای بدتری هم هست :
دیر آمدن !
دیر آمدن !

 

نوشته شده در شنبه بیستم آبان 1391ساعت 9:46 توسط علی |

مرا به زندگي باز گردان

چطور ميتواني همانند درهاي باز به چشمانم بنگري؟
و به عمق وجودم نفوذ کني
جايي که هيچ حسي ندارم

...
بدون هيچ گونه حسي
روحم در جايي سرد به خواب رفته
تا هنگامي که تو آن را بيابي و راهنمايش به خانه باشي

بيدارم کن ، مرا از درون بيدار کن
نميتوانم بيدار شوم ، مرا از درون بيدار کن
نجاتم ده ، نامم را صدا بزن و مرا از اين تاريکي نجات ده
بگذار خونم به جريان بيافتد
قبل از اينکه از دست بروم
نجاتم بده از اين تهي بودن و هيچي که گرفتارش شده ام

حالا مي فهمم آنچه را که ندارم
نمي تواني ترکم کني
درونم بدم و مرا حقيقي کن
مرا به زندگي باز گردان

بيدارم کن ، مرا از درون بيدار کن
نميتوانم بيدار شوم ، مرا از درون بيدار کن
نجاتم ده ، نامم را صدا بزن و مرا از اين تاريکي نجات ده
بگذار خونم به جريان بيافتد
قبل از اينکه از دست بروم
نجاتم بده از اين هيچي که گرفتارش شده ام

مرا به زندگي بازگردان
من مانند يک دروغ زندگي مي کرده ام که درونم چيزي وجود ندارد

بدون لمس کردن تو ، بدون عشق تو از درون يخ زده ام ، عشق من
فقط تو دوام آورده اي در مردن

من نميتوانم باور کنم هيچ کدام از اين ها را نميتوانستم ببينم
در تاريکي به سر ميبرده ام در حالي که تو رو به رويم بودي

به نظر مي آيد که هزاران سال است که خوابيده ام
مي خواسته ام که چشمانم را بر همه چيز بگشايم

بدون هيچ خيالي ، بدون هيچ صدايي و بدون هيچ روحي
مگذار اينجا بميرم ، چيزي بايد اشتباه باشد
مرا به زندگي باز گردان

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 13:15 توسط علی |

هر شب در روياهايم تو را مي بينم و احساست مي کنم
و احساس مي کنم تو هم همين احساس را داري
دوري ، فاصله و فضا بين ماست
و تو اين را نشان دادي و ثابت کردي

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 13:10 توسط علی |

جانانم
آن گاه که در گذشتم ، از من شمش طلا مساز
تا در خزانه ی بانک ها که همچون گورستان است
احساس وحشت نکنم
و نیز از من مترسکی برای پرندگان در مزرعه تعبیه مکن
تا یخ بندان مرا منجمد نکند
و جغدها مرا دشمن نپندارند

شاعر من
آن گاه که در گذشتم ، از من مرکب بساز
و با من سطر به سطر آفرینش هایت را بنویس
تا طعم جاودانگی را در درون حروفت دریابم
و این بار از نو
تا ابد زنده بمانم

***********************************

اصلا مهم نیست که بگویی
تو را دوست دارم
مهم این است که بدانم
چگونه مرا دوست داری

*****************************

من در کنار تو باشم و تو در کنار من باشي
اما ما با هم نباشيم
جدايي اين است

يک اتاق داشته باشيم
اما ستاره‌مان يکي نباشد
جدايي اين است

قلبم براي پنهان کردن صداها
اتاقکي شود با ديوارهايي از وجودم
و تو نفهمي
جدايي اين است

تو را در جسمت بجويم
صدايت را در کلماتت بجويم
نگاهت را در پشت شيشه عينکت بجويم
و نبضت را در درون دستت بجويم
جدايي اين است

************************************

زيباترين حرفت را بگو
شکنجه ي پنهان سکوتت را آشکاره کن
که سکوت
سرشار از سخنان ناگفته است

***********************************

هيچكس نمي خواهد تنها باشد
هيچكس نمي خواهد گريه كند
بدنم مي خواهد كه تو را در آغوش بگيرد
بسيار بد است كه به روحت صدمه مي زند
زمان گرانبهاست
و به دور دستها مي لغزد
و در همه ي لحظات عمرم در انتظار تو بوده ام
هيچكس نمي خواهد تنها باشد
پس چرا
چرا اجازه نمي دهي عاشقت باشم

**************************************

جهان پیشینم را انکارمیکنم
جهان تازه ام را دوست نمیدارم
پس گریزگاه کجاست 
اگر چشمانت سرنوشت من نباشد ؟

***************************************

ای یار
که در گریبانت
دو کبوتر توأمان بی‌تابند
و قلب پاک تو
با لرزش خوش کبوتران
به تنظیم ایقاع و آهنگ جهان برخاسته است

لبانت به طعم خوش صداقت آغشته است
و گرمای مهربان دستت
مرد را مرد می‌کند

و من
ایستاده ام
و به نیمه‌ی کهکشان می‌نگرم

که در آنسویش
تو
عشق تقدیر می‌کنی
و من
کامل می‌شوم
ای زن


**************************************

شهادت مي‌دهم به مرغان سپيد بال
هنگامي که تو را به ياد مي‌آورم
و از تو مي‌نويسم
قلم در دستم شاخه گلي سرخ مي‌شود

نامت را که مي‌نويسم
ورق‌هاي زير دستم غافل‌گيرم مي‌کنند
آب دريا از آن مي‌جوشد
و مرغان سپيد بال بر فراز آن پرواز مي‌کنند

هنگامي ‌که از تو مي‌نويسم مداد پاک کن‌ا‌م آتش مي‌گيرد
پياپي باران بر ميزم مي‌بارد
و بر سبد کاغذهاي دور ريخته‌ام
گل‌هاي بهاري مي‌رويند
و از آن پروانه‌هاي رنگارنگ و گنجشگکان پر مي‌گيرند

وقتي آن‌چه نوشته‌ام را پاره مي‌کنم
کاغذ پاره‌هايم
قطعه‌هايي از آينه‌ي نقره مي‌شوند
مانند ماهي که روي ميزم بشکند

بياموز مرا چگونه بنويسم از تو
يا
چگونه فراموشت کنم .

*************************************

تا آن هنگام که فصل آخر
در کتاب زندگي انساني نوشته نشده
هر صفحه و هر تجربه اي مهيج است
همه چيز گشوده است و قابل تغيير
کسي که تنها
به فصل هاي قديمي و ورق خورده ي کتاب بيانديشد
نقطه اوج فصل آخر زندگي را
از دست مي دهد .


**********************************

پس از سفر هاي بسيار و
عبور از فراز و فرود امواج اين درياي طوفان خيز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچينم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آيم
و در کنارت پهلو بگيرم
آغوشت را بازيابم
و استواري امن زمين را زير پاي خويش

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 13:9 توسط علی |

به تو تکیه کرده‌ام
و از درخت تنت
شاخه‌های مهربانی مرا دربر گرفته‌اند
 
مباد که به تو اعتماد کنم
آنگاه که دستانم را فشردی
ترسیدم مبادا که انگشتام را بدزدی
و چون بر دهانم بوسه زدی
دندانهایم را شمردم! گواهی می دهم بر ترسهایم

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 13:2 توسط علی |

قلبم برای تو می تپد

هر شب در رویاهایم تو را می بینم و احساست می کنم
و احساس می کنم تو هم همین احساس را داری
دوری ، فاصله و فضا بین ماست
و تو این را نشان دادی و ثابت کردی
نزدیک ، دور ، هر جایی که هستی
و من باور می کنم قلب می تواند برای این بتپد
یک بار دیگر در را باز کن
و دوباره در قلب من باش
و قلب من به هیجان خواهد آمد و خوشحال خواهد شد
ما می توانیم یک باره دیگر عاشق باشیم
و این عشق می تواند برای همیشه باشد
و تا زمانی که نمردیم نمی گذاریم بمیرد
عشق زمانی بود که من تو را دوست داشتم
دوران صداقت ، و من تو را داشتم
در زندگی من ، ما همیشه خواهیم تپید
نزدیک ، دور ، هرجایی که هستی
من باور دارم که قلب هایمان خواهد تپید
یک بار دیگر در را باز کن
و تو در قلب من هستی
و من از ته قلب خوشحال خواهم شد
تو اینجا هستی ، و من هیچ ترسی ندارم
می دانم قلبم برای این خواهد تپید
ما برای همیشه باهم خواهیم بود
تو در قلب من در پناه خواهی بود
و قلب من برای تو خواهد تپید
و خواهد تپید

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 13:1 توسط علی |

در کنارِ تواَم ‌! دوست‌ِ من‌
احساسم‌ را با تو در میان‌ می‌گُذارم‌
اندیشه‌هایم‌ را با تو قسمت‌ می‌کنم‌
راهی‌ مُشترک‌ پیش‌ِ پایت‌ می‌گُذارم‌
امّا ازآن‌ِ تو نیستم‌
با مسئولیت‌ خود زنده‌گی‌ می‌کنم‌

مرا به‌ ماندن‌ مجبور نکن ‌! دوست‌ِ من‌
احساسم‌ را به‌ کفه‌ی‌ قضاوت‌ نگذار
نه‌ اندیشه‌یی‌ برایم‌ معین‌ کن‌
وَ نه‌ راهی‌ برای‌ درنوشتن‌
به‌ تصاحبم‌ نکوش‌ُ
تعهداتم‌ را نادیده‌ مگیر
اگر از آزادی‌ محرومم‌ کنی‌
دوست‌ِ من
تو را از بودنم‌ محروم‌ خواهم‌ کرد
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 13:1 توسط علی |

اشتباه تو سنگدلي بود
و اشتباه من غرور
و وقتي اين دو اشتباه به هم پيوستند
مولود جهنمي اين دو ، جدايي بود
از هم جدا شويم يا نه ؟

من عشق خويش به تو را باز گفته‌ام
من آشتي خويش با تو را ، به تو باز گفته‌ام
من شوق خويش به تو را باز گفته‌ام
من بخشش خويش را نصيب تو كرده‌ام
و هرگز پشيمان نيستم
چرا كه من جسم و روح خويش را براي تو انفاق كرده‌ام

قبل از آنكه بخوابم
چهره‌ات را از ذهنم ، با هر آنچه از جادوي عقل مي‌دانم
و هر آنچه از قانونهاي اجتماعي ، بيرون مي‌فكنم
ولي عشق تو ساكن است در آن دالانهاي اعماق وجودم
همانجا كه از سلطه عقل بيرون است
عشق تو در درونم فزوني مي‌گيرد و مي‌پراكند و مرا مي‌شكافد
و بي اهميت به شناسنامه‌هاي رسمي زاد و ولد مي‌كند

و اينگونه
اي نزديك به فريادهايم
اي دور از همه‌ي عمر من
من عشق خويش به تو را باز گفته‌ام
من آشتي خويش با تو را ، به تو باز گفته‌ام
من بخشش خويش را نصيب تو كرده‌ام
عليرغم همه‌ي آنچه كه بود
و هر آنچه خواهد بود !

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 13:0 توسط علی |

از پس پرده نگاه کن

مثل شطرنجه زمونه

هرکسی مثل یه مهره توی این بازی میمونه

یکی مثل ما پیاده

یکی صد سال سواره

یه نفر خونه بدوشه

 یکی دوتا قلعه داره

یه طرف همه سیاهو یه طرف همه سفیدن

روبه روی هم یه عمره ما رو دارن بازی میدن

اونا که اول بازی توی خونه ی تو من

 پیش پای اسب دشمن

اون همه سرباز رو چیدن

ببین امروزم تو بازی میون شاهو وزیرن

هنوزم بدون حرکت پشت ما سنگر میگیرن

تاج و تخت شاه دیروز در قلعشون نمیشه

به خیالشون که این تاج سرشونه تا همیشه

یادشون رفته که اون شاه که  به صد مهره نمی باخت

تاج رو از سرش تو میدون لشکر پیاده انداخت

اونکه مارو بازی میده

اونیکه مهره رو چیده

اونیکه نه شاه نه سرباز

نه سیاه...........نه سفیده

از پس پرده نگاه کن

***********************************

طعم خیس اندوه اتفاق افتاده

یه اه خداحافظ یه فاجعه ی ساده

خالی شدم از رویاحسی منو از من برد

یه سایه شبیه من پشت پنجره پژمرد

ای یه حادثه روشن شو

یه لحظه فقط یه اه از جنس شکفتن شو

از روزن اینکنجه خاکستری پرپر

مشغول تماشای ویرون شدن من شو

بگرد به برگشتن ازفاصله دورم کن

یه خاطره با من باش یه گریه غرورم کن

از گرگر بی رحم این

پرواز رحای باش به زیافت دیروز

به کوچه که پیوستی شهر از تو لبالب شد

لحظه اخر لحظه شب عاقبت شب شد

اغوش جهان روبه دلشوره شتابان بود

راهی شدن حرف نقطه چین پایان بود

ای معجزه ی خاموش یه حادثه روشن شو

یه لحظه فقط یه اه از جنس شکفتن شو

از روزن اینکنجه خاکستری پرپر

مشغول تماشای ویرون شدن من شو

 

*******************************************

خسته و دربه در شهر غمم

شبم از هرچه شبه سیاه تره

زندگی زندون سرد کینه هاست

رو دلم زخم هزارتا خنجره

چی میشد اون دستای کوچیکو گرم

رو سرم دسته نوازش میکشید

بستر تنهایو سرد منو

بوسه گرمی به اتش میکشید

چی میشد تو خونه ی کوچیک من

غنچه های گل غم وا نمیشد

چی میشد هیچکسی تنها نمیزاشت

جز خدا هیچ کسی تنها نمیشد

من هنوز دربه در شهر غمم

 شبم از هرچه شبه سیاه تره

زندگی زندون سرد کینه هاست

رو دلم زخم هزارتا خنجره

من هنوز دربه در شهر غمم

 شبم از هرچه شبه سیاه تره

زندگی زندون سرد کینه هاست

رو دلم زخم هزارتا خنجره

 

***************************************

شب از مهتاب سر میره تمام ماه تو ابه

شبیه عکس یک رویاست تو خوابیدی جهان خوابه

زمین دور تو میگرده زمان دست تو افتاد

تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده

تو خواب انگار طرحی است

گل مهتاب لبخندی شب از جای شروع میشه که تو چشماتو میبندی

تورا اغوش میگیرم

تنم سریز رویا شه

جهان قد یه لالایه توی اغوش من جاشه

تورا اغوش میگیرم

هوا تاریک تر میشه

خدا از دست های تو به من نزدیکتر میشه

زمین دور تو میگرده زمان دست تو افتاد

تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده

تمامه خونه پر میشه از این تصویر رویایی

تماشا کن تماشا کن چه بی رحمانه زیبایی

 

*******************************************

ای مقصد ازادگی پرباز کن پربازکن

کارون صدایت میزند پرواز کن پروازکن

همراه با کارون ما فریاد کن فریاد کن

با دشمن بی داد گر بی داد کن بی داد کن

تا وارهند از قید بند این مردم مهنت زده

تا پاییه ظلم وستم ویران شود از شهر دل

کارون ما کارون ما بشنو حدیث سوز ما

از حسرت دیروز ما از ماتم امروز ما

از قطره های خون ما

قلبت به رنگ لاله شد

تا رشته ی ازادگی

در قلب میهن پاره شد

کارون ما کارون ما بشنو حدیث سوز ما

تا کی تنت بر پوز ما تار سیاه بندگی

تا کی خلد خار ستم بر پای لخت زندگی

زحمت ازان ما همه

رحمت ازان دیگران

ذلت به کوی ما همه

لذت به کوی دیگرا

کارون ما کارون ما بشنو حدیث سوز ما

از حسرت دیروز ما از ماتم امروز ما

ای شاهد دردو بلای روز شب افزون ما

کارون درد الودو دلخسته ی محزون ما

کارون ما کارون ما بشنو حدیث سوز ما

از حسرت دیروز ما از ماتم امروز ما

 

************************************

عصر ما عصر فریبه

عصر اسمهای غریبه

عصر پژمردن گلدون

چترهای سیاه تو بارون

شهر ما سرش شلوغه

وعدهاش همه دروغه

آسموناش پر دوده

قلب عاشقاش کبوده

کاش توی قحطی شقایق

بشینیم توی یه قایق

بزنیم دلو به دریا

منو تو تنهای تنها

خونه هامون پرنرده

پشت هر پنجره پرده

قفسها پر پرنده

لبهای بدون خنده

چشمها خونه ی سواله

مهربون شدن محاله

نه برای عشق میلی

نه کسی به فکر لیلی

کاش توی قحطی شقایق

بشینیم توی یه قایق

بزنیم دلو به دریا

منو تو تنهای تنها

اونقده میریم که ساحل

از منو تو بشه غافل

قایق رو با هم میرونیم

اونجا تا ابد میمونیم

جای که نه اسمونش

نه صدای مردومونش

نه غمش نه جنبوجوشش

نه گلای گل فروشش

مثل اینجا اهنی نیست

پس ببین یادت بمونه

کسی هم اینو ندونه

زنده بودیم اگه فردا

وعده ی ما لبه دریا

 

************************************

ای که بی تو خودمو

تک و تنها میبینم

هر جا که پا میزارم

تو رو اونجا میبینم

یادمه چشمای تو

پر درد و غصه بود

قصه ی غربت تو

قد صد تا قصه بود

یاد تو هر جا که هستم با منه

داره عمره منو اتیش میزنه

تو برام خورشید بودی

توی این دنیای سرد

گونه های خیسمو

دستای تو پاک میکرد

حالا اون دست ها کجاست

اون دوتا دست های خوب

چرا بی صدا شده

لب قصه های خوب

من که باور ندارم

اون همه خاطرمون

عاشق اسمونا

 پشت یک پنجرمون

آسمون سنگی شده

خدا انگار خوابیده

انگار از اون بالاها

گریه هامو ندیده

یاد تو هر جا که هستم با منه

داره عمره منو اتیش میزنه

****************************************

عروسک قصه ی من

 گهواره ی خوابت کجاست

قصر قشنگ کاغذی پولک افتابت کجاست

بال و پر نقره ای کفتر عشقمو کی بست

اینه طوطی منو سنگ کدوم کینه شکست

عروسک قصه ی من زخم شکسته با تنت

بمیرمت شکسته دل چه بی صداست شکستنت

صدای عشق منو تو

که تلخ گریه اوره

تو اون سکوت قصه ای

شاید صدای اخره

بعد از منو تو عاشقی

شاید به قصه ها بره

شاید با مرگ منو تو عاشقی از دنیا بره

عروسک قصه ی من سوختن من ساختنمه

تو این قمار بی غرور بردن من باختنمه

عروسک قصه ی من شکستنت فال منه

این ساییه همیشگی مرگ که دنبال منه

عروسک قصه ی من زخم شکسته با تنت

بمیرمت شکسته دل چه بی صداست شکستنت

جفت های عاشقو ببین

از پل ابی میگزرن

عروسک قلبشونو

به جشن بوسه میبرن

اما برای عشق ما

اون لحظه ی ابی کجاست

عروسک قصه ی من

پس شب افتابی کجاست

عروسک قصه ی من زخم شکسته با تنت

بمیرمت شکسته دل چه بی صداست شکستنت

 

*************************************

شیرین من تلخی نکن با عاشق

تموم میشن گم میشن این دقایق

دنیای ما مال منو تو این نیست

رو کوه دیگه فرهاد کوهکنی نیست

یه روزی میاد که نمیدونیم کی هستیم

یاری کی بودیمو عشق کی بودیمو چی هستیم

شیرین شیرینم واسه تو شدم یه فرهاد

شیرین شیرینم نده زندگیمو بر باد

من نمیگم فرهاد کوهکنم من

تیشه به کوهها که نمیزنم من

فرهاد عاشقم قلم تیشمه

از تو نوشتن همه اندیشمه

یه روزی میاد که نمیدونیم کی هستیم

یاری کی بودیمو عشق کی بودیمو چی هستیم

شیرین شیرینم واسه تو شدم یه فرهاد

شیرین شیرینم نده زندگیمو بر باد

من نمیگم فرهاد کوهکنم من

تیشه به کوهها که نمیزنم من

عاشق تو بی تو به کوه نمیره

وقتی نباشی تو خودش میمیره

یه روزی میاد که نمیدونیم کی هستیم

یاری کی بودیمو عشق کی بودیمو چی هستیم

شیرین شیرینم واسه تو شدم یه فرهاد

شیرین شیرینم نده زندگیمو بر باد

 

*********************************

وقتی تو شب گم میشدم

ستاره شب شکن نبود

میون این شب زده ها

 کسی به فکر من نبود

 وقتی تو شب گم میشدم

هم خونه خواب گل میدید

هم سایه از خوشه ی خواب سبد سبد خنده میچید

اواز خونه کوچه ها شعراشو از یاد برده بود

چراغها خوابیده بودن شعلشونو باد برده بود

اخ اگه شب شیشه ای بود

پل به ستاره میزدم

شکسته اینه ی شبو نیزهیه خورشید میشدم

اخ اگه مرگ امون میداد

دوباره باغ میشدم

تو رگ یخ بسته ی شب نبز چراغ میشدم

وقتی تو شب گم میشدم

ستاره شب شکن نبود

میون این شب زده ها

 کسی به فکر من نبود

اخ که تو اقیانوس شب

سوختنمو کسی ندید

تو برزخ بیداد شب

 کسی به دادم نرسید

وقتی تو شب گم میشدم

دلم میخاست شعله بشم

رو سایه های یخ زده

 دسته نوازش بکشم

دلم میخاست اشتی بدم

تگرگو با عقاقیا

خورشید مهربونیرو

مهمون کنم به خونه ها

اخ اگه مرگ امون میداد

دوباره باغ میشدم

تو رگ یخ بسته ی شب نبز چراغ میشدم

وقتی تو شب گم میشدم

ستاره شب شکن نبود

میون این شب زده ها

 کسی به فکر من نبود

وقتی تو شب گم میشدم

هم خونه خواب گل میدید

هم سایه از خوشه ی خواب سبد سبد خنده میچید

 

************************************

بیا منو یاری بکن

گونه هام خشکیده شد کاری بکن

غیرگریه مگه کاری میشه کرد

 کاری از ما نیاد زاری بکن

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد

تا قیامت دل من گریه میخوات

هرچی دریا رو زمین داره خدا

با تموم ابر های اسمونا

کاش می داد همه رو به چشم من

تا چشام به حال من گریه کنن

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیات

تا قیامت دل من گریه میخوات

قصه ی گذشته های خوب من

خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن

حالا باید سر رو زانوم بزارم 

تا قیامت اشک حصرت ببارم

دل هیشکی مثل من غم نداره

مثل من غربت و ماتم نداره

حالکه گریه دوای دردمه

چرا چشمام اشکشو کم میاره

خورشید روشن ما رو دزدیدن

زیر اون ابرای سنگین کشیدن

همه جا رنگ سیاه ماتمه

فرصت موندنمون خیلی کمه

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیات

تا قیامت دل من گریه میخوات

سرنوشت چشاش کوره نمیبینه

زخم خنجرش میمونه تو سنه

لب بسته سینه ی غرق به خون

قصه ی موندن ادم همینه

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیات

تا قیامت دل من گریه میخوات

 

************************************

ای پرنده ی مهاجر

ای پر از شهوت رفتن

فاصله قد یه دنیاست

 بین دنیای تو من

تو رفیق شاپرک ها

من تو فکر گلمونم

تو پی عطر گل سرخ

من حریس بوی نونم

دنیای تو بی نهایت

همجاش مهمونی نور

دنیای من یه کف دست

رو سقف سرد یک گور

من دارم تو ادمک ها میمیرم

تو برام از پری ها قصه میگی

من توی حیله ی وحشت میپوسم

برام از خنده چرا قصه میگی

کوچه پس کوچه ی خاکی

در و دیوار شکسته

ادمهای روستای

 با پاهایه پینه بسته

پیش تو یه عکس تازست

واسه البوم قدیمی

یا شنیدن یه قصه

 از یه عاشق قدیمی

برای من زندگیمه

پر وسوسه پر غم

یا مثل نفس کشیدن

پر لذت دمادم

ای پرنده ی مهاجر

 ای پر از شوق پریدن

خسته گی کوله بار

روی رخبت تن من

مثل یک پلنک زخمی

پر وحشت نگاهم

میمیرم اما هنوزم دنبال یه جور پناهم

نباید مثل یه سایه

زیر پاها زنده باشیم

مثل چتر خورشید باید

روی برج دنیا باشیم

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 10:46 توسط علی |

تاریخ مرگ و ماتم است

این کهنه تقویم روی میز

هر برگ ان را پاره کن

میان شعله ها بریز

باید قلم گرفت بدست

تقویم تازه ای نوشت

باید که تن ندادو رفت

به جستجوی سرنوشت

این کهنه تقویم غریب

تکرار تاریخ عزاست

بی ابتدا بی انتهاست

باید جهان را تازه دید

رفتو به فرداها رسید

برای یک اغاز نو

 نباید انتظار کشید

به اعتماد دست هم

باید گرفت از نو قلم

دوباره خط زدونوشت

 از ابتدا قدم قدم

تاریخ مرگ وماتم است

این کهنه تقویم غم است

بی ترس دوزخ یا بهشت

از زندگی باید نوشت

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 10:45 توسط علی |

ببین تمام من شدی اوج صدای من شدی

بت منی شکستمت وقتی خدای من شدی

ببین به یک نگاه تو تمام من خراب شد

چه کردی با سراب من که قطره قطره آب شد

به ماه بوسه می زنم به کوه تکیه می کنم

به من نگاه کن ببین به عشق تو چه می کنم

به ماه بوسه می زنم به کوه تکیه می کنم

به من نگاه کن ببین به عشق تو چه می کنم

منو به دست من بکش به نام من گناه کن

اگر من اشتباهتم همیشه اشتباه کن

نگو به من گناه تو به پای من حساب نیست

که از تو آرزوی من به جز همین عذاب نیست

هنوز می پرستمت هنوز ماه من تویی

هنوز مومنم ببین تنها گناه من تویی

به ماه بوسه می زنم به کوه تکیه می کنم

به من نگاه کن ببین به عشق تو چه می کنم

به ماه بوسه می زنم به کوه تکیه می کنم

به من نگاه کن ببین به عشق تو چه می کنم

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت 10:43 توسط علی |

تا با غم عشق تو مرا کارافتاده ست

بیچاره دلم درغم بسیارافتاده ست

بسیارفتاده بود اندرغم عشق

اما نه چنین زارکه اینبار افتاده ست

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 14:30 توسط علی |

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 14:17 توسط علی |

گربرفلکم دست بدی چون یزدان

برداشتمی من این فلکرا زمیان

وزنوفلکی دگر چنان ساختمی

کازاده بکام دل رسیدی آسان

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 14:12 توسط علی |

عاقبت خط جاده پایان یافت
من رسیده ز ره غبار آلود
تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ
شهر من گور آرزویم بود


——————————-

تو همان به که نیندیشی
من و درد روانسوزم
من از درد نیاسایم
من از شعله نیفروزم

——————————-

زندگی آیا درون سایه هامان رنگ می گیرد؟
یا که ما خود سایه های سایه های خود هستیم؟

——————————-

گفتم خموش (آری) و همچون نسیم صبح
لرزان و بی قرار وزیدم به سوی تو
اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم
در سینه هیچ نیست بجز آرزوی تو

——————————-

او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را

——————————-

عاقبت بند سفر پایم بست
می روم ، خنده به لب ، خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

——————————-

به چشمی خیره شد شاید بیابد
نهانگاه امید و آرزو را
دریغا ، آن دو چشم آتش افروز
به دامان گناه افکند او را

——————————-

چرا امید بر عشقی عبث بست ؟
چرا در بستر آغوش او خفت ؟
چرا راز دل دیوانه اش را
به گوش عاشقی بیگانه خو گفت ؟

——————————-

رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم زکشمکش و جنگ زندگی

——————————-

این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گیریزی زمن و در طلبت
بازهم کوشش باطل دارم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش

————————————-

بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز برآن لب نرسید

————————————-

سر به دامان من خسته گذار
گوش کن بانگ قدمهایش را
کمر نارون پیر شکست
تا که بگذاشت برآن پایش را

————————————-

کتابی،خلوتی،شعری،سکوتی
مرا مستی و سکر زندگانی است
چه غم گر در بهشتی ره ندارم
که در قلبم بهشتی جاودانی است

————————————-

امشب به قصه دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

————————————-

تو همان به که نیندیشی
به من و درد روانسوزم
که من از درد نیاسایم
که من از شعله نیفروزم

————————————-

دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را

————————————-

شمع ‚ ای شمع چه میخندی ؟
به شب تیره خاموشم
بخدا مُردم از این حسرت
که چرا نیست در آغوشم

————————————-

بخدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد
غم من مایه آزارش

————————————-

بر تو چون ساحل آغوش گشودم
در دلم بود که دلدار تو باشم
وای بر من که ندانستم از اول
روزی آید که دل آزار تو باشم

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 11:49 توسط علی |

در گذرگاهی چنین باریک
در شبی این گونه دل افسرده و تاریک
کز هزاران غنچه لب بسته امید
جز گل یخ، هیچ گل در برف و سرما نمی روید
من چه گویم تا پذیرای کسان گردد
من چه آرم تا پسند بلبلان گردد

من در این سرمای یخبندان چه گویم با دل سردت
من چه گویم ای زمستان با نگاه قهر پروردت
با قیام سبزه ها از خاک
با طلوع چشمه ها از سنگ
با سلام دلپذیر صبح
با گریز ابر خشم آهنگ
سینه ام را باز خواهم کرد
همره بال پرستوها
عطر پنهان مانده اندیشه هایم را

باز در پرواز خواهم کرد
گر بهار آید
گر بهار آرزو روزی به بار آید
این زمین های سراسر لوت
باغ خواهد شد
سینه این تپه های سنگ
از لهیب لاله ها پرداغ خواهد شد

آه اکنون دست من خالی است
بر فراز سینه ام جز بته هایی از گل یخ نیست
گر نشانی از گل افشان بهاران باز می خواهید
دور از لبخند گرم چشمه خورشید
من به این نازک نهال زردگونه بسته ام امید

هست گل‌هایی در این گلشن که ازسرما نمی‌میرد
و اندرین تاریک شب تا صبح
عطر صحرا گسترش را از مشام ما نمی گیر
د

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 9:32 توسط علی |

بوي باران بوي سبزه بوي خاك


شاخه هاي شسته باران خورده پاك
آسمان آبي و ابر سپيد


 برگهاي سبز بيد


عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو هاي شاد


خلوت گرم كبوترهاي مست
 نرم نرمك مي رسد اينك بهار


خوش به حال روزگار
 خوش به حال چشمه ها و دشت ها


خوش به حال دانه ها و سبزه ه

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز ا


 خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
 خوش به حال جام لبريز از شراب


 خوش به حال آفتاب
 اي دل من گرچه در اين روزگار


 جامه رنگين نمي پوشي به كام


باده رنگين نمي نوشي ز جام
 نقل و سبزه در ميان سفره نيست


 جامت از ان مي كه مي بايد تهي است


اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب


 اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
 گر نكوبي شيشه غم را به سنگ


 هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 9:30 توسط علی |

مثال غنچه ی خشکم دلم بهاری نیست
میان باغ دلم نغمه ی قناری نیست

میان شعر و غزل در میان این ابیات
حدیث مهر و محبت از عشقِ یاری نیست


به قلب خسته نوشتم که عاشقی جرم است
به ناله پاسخ من گفت که اختیاری نیست

نوشته ام به نگارم بیا و با من باش
میان نامه نوشت او،جوابش آری نیست

دوباره ناله ی جغد و دوباره تنهایی
میان خلوت شب، غیراز اشک و زاری نیست

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 9:23 توسط علی |

عکس عاشقانه smstak.com


رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و…و من همچون غربت زده ایی در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
بانوی دریای من…
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت

 


آنهايي كه هميشه بودند، هرگز نبودند
او كه هرگز نبود، هميشه بود
هميشه و در تمام لحظه‌ها
به او كه تمام دقايق عمرم را عطر‌آگين كرد
آنچنان كه
بعد از ساليان دراز
هنوز از شميم خوش آن لحظه‌ها سرشارم
و رد پايش هنوز در خواب‌هاي هر شب من….

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 9:15 توسط علی |

smstak.com

کاش می دانستی، من سکوتم حرف است،

حرف هایم حرف است،

خنده هایم، خنده هایم حرف است.

کاش می دانستی،

می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم.

کاش می دانستی، کاش می فهمیدی،

کاش و صد کاش نمی ترسیدی که مبادا دل من پیش دلت گیر کند،

یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند.

من کمی زودتر از خیلی دیر،

مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد.

تو نترس، سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد.

کاش می دانستی،

چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت،

در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست.

تازه خواهی فهمید، مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست.

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 9:12 توسط علی |

smstak.com عکس عاشقانه


چه زیباست

که تو تنها نیاز من باشی

و چه عاشقانه است


که تو تنها آرزویم باشی


و چه رؤیایی است


این لحظه های ناب عاشقی


و من همه زیبایی عاشقانه و رؤیایی را با توفقط حس می کنم

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 9:10 توسط علی |

صدای باران می آید

منم که در اطاق نشسته ام

شمع روشن است

و

هزاران قطره چکیده از آن

مثال چشمانم!

عکس زیبایت درمقابل است

گوئیا می گویی

چقدر امشب تو غم آلوده شدی ؟

گفتمت باز به غربت برگشتم !

به همانجایی که تو آماده شدی

تابه غم آلوده شوی

گوئیا گفتی باز تو چراای دل گریانی ؟

گفتمت ماکم شدیم !!!

من وتومابودیم حالا کم شدیم!

سفری درراه است!

امشب ارشد به سراغت می آیم !به همانجایی که تو آماده شدی

در یادم

درخوابم

ای کاش به خوابی ابدی می رفتم

که در ان ما بودیم

به عشق رخت خوابیدم

گوئیادرخواب تورادیدم...

**********************************

حرف های ما هنوزناتمام.........

تانگاه میکنی :

وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی !

پیش ازآنکه با خبرشوی

لحظه عزیمت توناگزیرمی شود

آی.......

ای دریغ وحسرت همیشگی !

ناگهان

چقدرزود

دیرمی شود!

 ****************************************************

دورازتوشدم

دورازتوشدم

عاقبت تنهاماندم.

ای رفته تابی انتها!

نمیدونم چی بگم بادل تنگم هرروز

که سراغ توروازمن می گیره

چی بگم این دل تنگ وچی بهونه بگیرم؟!

********************************

پنجشنبه

فصل بهار

روزی گرم بود...

خرسندم

طوفانی زوصال نزدیک است.

عشق میهمان است.

به ملاقات می آید.

شکوفه خندان می شود

برگها می رقصند

به گمانم شاید!

طوفان وصال آمده است

آری

آری مژده

دلدار آمده است

خنده ای محسوس

به لبان دوخته بود

سخنش می لرزید.

حسرتی بر دل داشت

گفتمش برقلبت

ارمغانی دارم

روزها می مانم

گربرایم مانی

آهی ازفرط خوشی ازدلش بیرون شد

خنده اش را دیدم

باردیگر دل من مجنون شد

گفتمش می مانم

آنقدر می مانم

تاکه ازذهن دلت پاک شود

این من

و

این دل دیوانه من

 اونی که رفته دیگه برنمی گرده

اونی که رفته دیگه برنمی گرده

چه کنم؟؟؟؟!!!!!

**************************

باز هم شب

شبی تنها وغریب

امشب چشمانم هوس باران دارد

خاطره ها

گذشته ها

نمیدانم قسمت!

ولی به هرچه که می اندیشم درسرم

پوچ است به خیالم

شایدآری حقیقت!

آری حقیقت

باید ساخت

باید سوخت

باید خاموش شد

باید گذشت وباید مرد.

وبهتر این است

باید مرد.

بی آنکه سخنی برلب آرم

بادل شکوه می گویم

شاید مرحمم این است

و

شاید

درمان

یا به وقتش

مردن

****************************

آن روزها رفتند

آن روزها که من وتو ما بودیم

آسمان آبی می شد

شبهایش پرستاره بود

در آغوشت می خفتم

آن روزها رفتند

آن روزها که عطرعقاقی دراطاقم می پیچید

گل محمدی خشک شده

کسی نیست که به گلدانها آب بده

خورشید به گلها بی محلی می کنه

باغبان هم مرده است.

پائیز رسیده وخزان درراه است

درختان خفته اند

آن روزها رفتند

آن روزها که سفر می کردیم باچلچله ها –به بهار

روزهای گرم باهم بودن

شمع هم دیگرتوان سوختن راندارد

دفترم به پایان رسیده !

اشکم برروی گونه مانده!

قلم دردستم می لرزد

و

توان نوشتن من وتوراندارد

برگ آخر راسیاه کردم زما

تاتوباشی

اول وآخروبی انتها

*****************************

آرزوهایم همه پوچ است !

میدانم.

شبانگاهان مرورمی کنم

خاطره هایم را

گذشته هایم را

تنهائیم را

باز نمی توان جدا شد

دل کند!

من واوما شدیم

عاشق

معشوق

تکرار باهم بودن را....

 

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت 9:34 توسط علی |




















































































 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 


نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1391ساعت 13:50 توسط علی |

امروز که محتاج توام جای تو خالیست

...

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1391ساعت 10:39 توسط علی |

گفتمش : دل می خری ؟

پرسید چند؟

گفتمش : دل مال تو، تنها بخند !

خنده کرد و دل زدستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود ......

**********************************

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ويرانه خويش

بخدا می برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

می برم، تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه

***********************************

اگر شبي فانوس ِ نفسهاي من خاموش شد،
اگر به حجله آشنايي،
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي
و عده اي به تو گفتند،
كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نكن!
تمام اين سالها كنار ِ من بودي!
كنار دلتنگي ِ دفاترم!
در گلدان چيني ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودي و من با تو بودم!
مگر نه كه با هم بودن،
همين علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهاي نو سروده باران و بسه را
براي تو خواندم!
هر شب، شب بخيري به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوي سكوت ِ خوابهايم شنيدم!
تازه همين عكس ِ طاقچه نشين ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقايق تنهايي ِ من بود!
فرقي نداشت كه فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِ‌انزواي اين روزهاي من نشو،
اگر به حجله اي خيس
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي!?

*************************************

به چشماي خودت قسم
ديگه بهت نمي رسم
وصال تو خياليه
واي كه دلم چه حاليه
بازياي عروسكي
آخ كه چه حيف شد كودكي
يه كم برس باز به خودت
مي خوام بيام تولدت
اونوقتا اينجوري نبود
راهت به اين دوري نبود
حالا كه عاشقت شدم
نيستي ديگه مال خودم
پاييز چه فصل زرديه
عاشقيم چه درديه
گم شده باز بادبادكم
تو نمي ياي به كمكم ؟
مي خوام دستاتو بگيرم
تو بموني من بميرم
عاشقي ام نوبتيه
آخ كه چه بد عادتيه
من نگرانم واسه تو
قبله ي ديگران نشو
اشكم به اين زلاليه
دل تو از من خاليه
تو مه عشق تو گمم
هلاك يه تبسم
تو شدي مال ديگري
چه جور دلت اومد بري
قفلا كه بي كليد شدن
چشا به در سفيد شدن
چه امتحان خوبيه
دوريت عجب غروبيه
بارون شديده نازنين
از تو بعيده نازنين
خاطره رو جا نذاري
باز من و تنها نذاري
اونوقتا مهمونت بودم
دنيا رو مديونت بودم
اونقتا مجنونم بودي
كلي پريشونم بودي
قصه حالا عوض شده
صحبت يه تولده
قلبت رو دادي به كسي
يه كم واسم دلواپسي
مي ترسي كه من بشكنم
پشت سرت حرف بزنم
من مني كه بوسيدمت
تو اون غروب كه ديدمت
تو واسه من ناز مي كني
ناز مي كشم باز مي كني ؟
اين رسمشه نيلوفرم
من كه ازت نمي گذرم
ستارمون يادت مي ياد
دلواپسم خيلي زياد
فقط تماشا مي كني
بعد عشق و حاشا مي كني
مي گي گذشت گذشته ها
چه راحتن فشرته ها
سر به سرم كه نذاري
بگو يه كم دوسم داري ؟
نمي موني من مي مونم
ميري يه روزي مي دونم
اولا مهربونترن
اونايي كه همسفرن
اشك منم كه جاريه
نگه دار يادگاريه
مي سپرمت دست خدا
يه كم دوستم داشتي بيا

************************************

اين روزا عادت همه رفتنو دل شکستنه
درد تمام عاشقا پاي کسي نشستنه
اين روزا مشق بچه هايه صفحه آشفتگيه
گرداي روي آينه فقط غم زندگيه
اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشکل بي ستاره ها يه کم ستاره چيدنه
اين روزا کار گلدونا از شبنمي تر شدنه
آرزوي شقايقا يه کم کبوتر شدنه
اين روزا آسمونمون پر از شکسته باليه
جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه
اين روزا کار آدما دلاي پاک رو بردنه
بعدش اونو گرفتنو به ديگري سپردنه
اين روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترين بهونشون از هم خبر نداشتنه
اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفائيه
جرم تمومشون فقط لذت آشنائيه
اين روزا چشماي همه غرق نياز و شبنمه
رو گونه هر عاشقي چند قطره بارون غمه
اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پس زدن و نموندنه

*************************************

به شقايق سوگند که تو برخواهي گشت

 من به اين معجزه ايمان دارم ...

 " منتظر بايد بود تا زمستان برود، غنچه ها گل بکنند ... "

*****************************************

مي سوزونه گاهي قلب و زهر تلخ بعضي حرفا

*****************************************

نگاهي كردومن را دربه در كرد

 يقيين كرد عاشقم بعدش سفر كرد

 شكستي خورد آمد تا بماند

 ولي من رفته بودم او ضرر كرد

*****************************************

 اومدي بشکني بشکن از من ساده چي مونده

 قبل تو هر کي بوده تمام تار و پود سوزونده

هميني که باقي مونده واسه دلخوشي تو بشکن

تيکه تيکه هاي مو بردن آخرين عشقم تو بکن

*****************************************

نفرين به عشق و عاشقي

نفرين به بخت و سرنوشت

به اون نگاه كه عشقتو، تو سرنوشتِ من نوشت!

نفرين به من... نفرين به تو... نفرين به عشقِ من و تو!

به ساده بودنه منو... به اون دلِ سياهِ تو!

*****************************************

 از وقتي رفتي هيچ کسي هم درد و هم رازم نشد

 هيچ کسي حتي يک دفعه هم غصهء سازم نشد

رفتي ولي بدون هنوز عاشقتم تا پاي جون

دل بهاريم عاشقه چه تو بهار چه تو خزون

 *****************************************

مطمئن باش و برو ضربه ات کاري بود

 دل من سخت شکست و چه زشت به من و سادگيم خنديدي

به من و عشق پاکي که پر از ياد تو بود

و به يک قلب يتيم

 که خيالم مي گفت تا ابد مال تو بود

تو برو برو تا راحت تر تکه هاي دل خود را سر هم بند زنم

*****************************************  

 تو که قدر وفا مو ندونستي

 ميشد يه رنگ بموني نتونستي

گمون نکن که تو دستات يه اسيرم

دگه قبلم و از تو پس ميگيرم

*****************************************

زيادي خوبي كردم 

 رفتي نموندي با ما

 آخر خط رسيده

 دوسم نداري حالا

 ***

با رقيبم نشستي

گفتي همين كه هستي

 رفتي و بي تفاوت

 دل منو شكستي

 *****

يه روزي بر ميگردي

 وقتي كه خيلي ديره

 خيال ميكردي قلبم

 بدون تو ميميره

 *****

خيال ميكردي هيچوقت

 دست تو رونميشه

 بازي ديگه تمومه

 برو واسه هميشه

****

دلم گرفته از تو

از عاشقي حرف نزن

 آخر قصه ما

 نه تو ميموني نه من

  *****************************************

وقتي نيستي هر چي غصه است تو صدامه

وقتي نيستي هر چي اشکه تو چشامه

از وقتي رفتي دارم هر ثانيه از رفتنت ميسوزم

 کاشکي بودي و ميديدي که چي آوردي به روزم

حالا عکست تنها يادگار از تو

خاطراتت تنها باقي مونده از تو

وقتي نيستي ياد تو هر نفس آتيش ميزنه به اين وجود

 کاش از اول نميدونستي من عاشق تو بودم

*****************************************

روز اول پيش خود گفتم
دگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز مي گفتم
ليك با اندوه و با ترديد
روز سوم هم گذشت اما
برسر پيمان خود بودم
ظلمت زندان مرا مي كشت
باز زندانبان خود بودم ....

*****************************************

او شراب بوسه مي خواهد ز من
من چه گويم قلب پر اميد را
او به فكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذت جاويد را
من صفاي عشق مي خواهم از او
تا فدا سازم وجود خويش را
او تني مي خواهد از من آتشين
تا بسوزاند در او تشويش را

*****************************************

باز هم قلبي به پايم اوفتاد
باز هم چشمي به رويم خيره شد
باز هم در گير و دار يك نبرد
عشق من بر قلب سردي چيره شد
باز هم از چشمه لبهاي من
تشنه يي سيراب شد ‚ سيراب شد

 ****************************************

عشقي كه ترا نثار ره كردم
در سينه ديگري نخواهي يافت
زان بوسه كه بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذري نخواهي يافت
در جستجوي تو و نگاه تو
ديگر ندود نگاه بي تابم
انديشه آن دو چشم رويايي
هرگز نبرد ز ديدگان خوابم
ديگر به هواي لحظه اي ديدار
دنبال تو در بدر نميگردم
دنبال تو اي اميد بي حاصل
ديوانه و بي خبر نمي گردم

**************************************

ياد بگذشته به دل ماند و دريغ
نيست ياري كه مرا ياد كند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد
نامه اي تا دل من شاد كند
خود ندانم چه خطايي كردم
كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جايي اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست
هر كجا مينگرم باز هم اوست
كه به چشمان ترم خيره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده
گفتم از ديده چو دورش سازم
بي گمان زودتر از دل برود
مرگ بايد كه مرا دريابد
ورنه درديست كه مشكل برود
تا لبي بر لب من مي لغزد
مي كشم آه كه كاش اين او بود
كاش اين لب كه مرا مي بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
مي كشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود كه چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده كه بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم كه ز دل بر دارم
بار سنگين غم عشقش را
شعر خود جلوه اي از رويش شد
با كه گويم ستم عشقش را
مادر اين شانه ز مويم بردار
سرمه را پاك كن از چشمانم
بكن اين پيرهنم را از تن
زندگي نيست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حيران نيست
به چكار آيدم اين زيبايي
بشكن اين آينه را اي مادر
حاصلم چيست ز خودآرايي
در ببنديد و بگوييد كه من
جز از او همه كس بگسستم
كس اگر گفت چرا ؟ باكم نيست
فاش گوييد كه عاشق هستم
قاصدي آمد اگر از ره دور
زود پرسيد كه پيغام از كيست
گر از او نيست بگوييد آن زن
دير گاهيست در اين منزل نيست

***************************************
باز من ماندم و خلوتي سرد
خاطراتي ز بگذشته اي دور
ياد عشقي كه با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور
روي ويرانه هاي اميدم
دست افسونگري شمعي افروخت
مرده يي چشم پر آتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله كردم كه اي واي اين اوست
در دلم از نگاهش هراسي
خنده اي بر لبانش گذر كرد
كاي هوسران مرا ميشناسي
قلبم از فرط اندوه لرزيد
واي بر من كه ديوانه بودم
واي بر من كه من كشتم او را
وه كه با او چه بيگانه بودم
او به من دل سپرد و به جز رنج
كي شد از عشق من حاصل او
با غروري كه چشم مرا بست
پا نهادم بروي دل او
من به او رنج و اندوه دادم
من به خاك سياهش نشاندم
واي بر من خدايا خدايا
من به آغوش گورش كشاندم
در سكوت لبم ناله پيچيد
شعله شمع مستانه لرزيد
چشم من از دل تيرگيها
قطره اشكي در آن چشمها ديد
همچو طفلي پشيمان دويدم
تا كه در پايش افتم به خواري
تا بگويم كه ديوانه بودم
مي تواني به من رحمت آري
دامنم شمع را سرنگون كرد
چشم ها در سياهي فرو رفت
ناله كردم مرو ‚ صبر كن ‚ صبر
ليكن او رفت بي گفتگو رفت
واي برمن كه ديوانه بودم
من به خاك سياهش نشاندم
واي بر من كه من كشتم او را
من به آغوش گورش كشاندم

******************************************
مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لكه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه

 ****************************************

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و ميدانم
چرا بيهوده مي گويي دل چون آهني دارم
نميداني نميداني كه من جز چشم افسونگر
در اين جام لبانم باده مرد افكني دارم
چرا بيهوده ميكوشي كه بگريزي ز آغوشم
از اين سوزنده تر هرگز نخواهي يافت آغوشي

 ****************************************

دل تو مثل دلم اينهمه دلتنگ كه نيست
بخدا جنس دلم مثل دلت سنگ كه نيست
همه حرفات پر كذب و پرنيرنگ و فريب
عشق من مثل تو و عشق تو بيرنگ كه نيست
تنم اينجاست همه فكر وخيالم پيش تو
تو كه آرومي، آخه تو دل تو جنگ كه نيست
وقتي که رفتي ، واسه من حتي دلت تنگ نشد
خونه ي عشق و شناختن كار هر سنگ كه نيست

*********************************************

توي خاک باغ خونه
يه روزي دست زمونه
مارو کاشت با مهربوني
پيش هم مثل دو دونه
ما تو باغ مأوا گرفتيم
بارون اومد پا گرفتيم
دوتايي تو خاک باغچه
ريشه کرديم جا گرفتيم
غافل از رنگ گلامون
غم فرداي دلامون
توي خاک زير يه بارون
توي باغ روي زمين
گل اون شد گل سرخ
گل من زرد و غمين
گل اون گلهاي شادي
گل من گلهاي درد
اون تو گلخونه ي گرمِ
من اسير باد سرد

***************************************

بی نگاهِ عشق مجنون نيز ليلايي نداشت
بي مقدس مريمي دنيا مسيحايي نداشت

بي تو اي شوق غزل‌آلوده‌يِ شبهاي من
لحظه‌اي حتي دلم با من هم‌آوايي نداشت

آنقدر خوبي كه در چشمان تو گم مي‌شوم
كاش چشمان تو هم اينقدر زيبايي نداشت!

اين منم پنهانترين افسانه‌يِ شبهاي تو
آنكه در مهتاب باران شوقِ پيدايي نداشت

در گريز از خلوت شبهايِ بي‌پايان خود
بي تو اما خوابِ چشمم هيچ لالايي نداشت

خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم
زير بارانِ نگاهت شعر معنايي نداشت

پشت درياها اگر هم بود شهري هاله بود
قايقي مي‌ساختم آنجا كه دريايي نداشت

پشت پا مي‌زد ولي هرگز نپرسيدم چرا
در پس ناكاميم تقدير جاپايي نداشت

شعرهايم مي‌نوشتم دستهايم خسته بود
در شب باراني‌ات يك قطره خوانايي نداشت

ماه شب هم خويش مي‌آراست با تصويرِ ابر
صورت مهتابي‌ات هرگز خودآرايي نداشت

حرفهاي رفتنت اينقدر پنهاني نبود
يا اگر هم بود ، حرفي از نمي آيي نداشت

عشق اگر ديروز روز از روز‌گارم محو بود
در پسِ امروز‌ها ديروز، فردايي نداشت

بي تواما صورت اين عشق زيبايي نداشت
چشمهايت بس كه زيبا بود زيبايي نداشت

**************************************

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگير و افسرده است
نه سرودي؛ نه سروري
نه هماوازي نه شوري
زندگي گويي ز دنيا رخت بر بسته است.
يا که خاک مرده روي شهر پاشيده است.
اين چه آييني؟ چه قانوني؟ چه تدبيري است؟
من از اين آرامش سنگين و صامت عاصيم ديگر
من از اين آهنگ يکسان و مکرر عاصيم ديگر
من سرودي تازه مي خواهم
جنبشي؛ شوري؛ نشاطي، نغمه اي، فريادهايي تازه مي جويم
من به هر آيين و مسلک کو، کسي را از تلاشش باز دارد ياغيم ديگر
من تو را در سينه اميد ديرينسال خواهم کشت
من اميد تازه مي خواهم
افتخاري آسمان گير و بلند آوازه مي خواهم
کرم خاکي نيستم اينک تا بمانم در مخاک خويشتن خاموش!
نيستم شبکور که از خورشيد روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من که يکجا، يکزمان ساکت نمي مانم.
با پر زرين خورشيد افق پيماي روح خويش
من تن بکر همه گلهاي وحشي را نوازش مي کنم هر روز
جويبارم من که تصوير هزاران پرده در پيشانيم پيداست
موج بي تابم که بر ساحل صدفهاي پري مي آورم همراه
کرم خاکي نيستم. من آفتابم.
جويبارم، موج بي تابم،
تا به چند اينگونه در يک دخمه بي پرواز ماندن؟
تا به چند اينگونه با صد نغمه بي آواز ماندن؟
شهپر ما آسماني را به زير چنگ پرواز بلندش داشت
آفتابي را به خواري در حريم ريشخندش داشت
گوش سنگين خدا از نغمه شيرين ما پر بود
زانوي نصف النهار از پايکوب پر غرور ما
چو بيد از باد مي لرزيد
اينک آن آواز و پرواز بلند و اين خموشي و زمينگيري؟
اينک آن همبستري با دختر خورشيد
و اين همخوابگي با مادر ظلمت
من هر گز سر به تسليم خدايان هم نخواهم داد،
گردن من زير بار کهکشان هم خم نمي گردد
زندگي يعني تکاپو
زندگي يعني هياهو
زندگي يعني شب نو، روز نو، انديشه نو
زندگي يعني غم نو، حسرت نو، پيشه نو
زندگي بايست سرشار از تکان و تازگي باشد
زندگي بايست در پيچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذيرد
زندگي بايست يک دم "يک نفس حتي"
ز جنبش وا نماند.
گرچه اين جنبش براي مقصدي بيهوده باشد.

**********************************************
زندگي همچنان آب است
آب اگر راکد بماند

 چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوي گند مي گيرد.
در ملال آبگيرش غنچه لبخند مي ميرد.
آهوان عشق از آب گل آلودش نمي نوشند.
مرغکان شوق در آئينه تارش نمي جوشند.
من سر تسليم بر درگاه هر دنياي ناديده فرو مي آورم جز مرگ.
من ز مرگ از آن نمي ترسم که پايانيست بر طور يک آغاز.
بيم من از مرگ يک افسانه دلگير بي آغاز و پايان است.
من سرودي را که عطري کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمي خواهم.
من سرودي تازه خواهم خواند، کش گوش کسي نشنيده باشد.
من نمي خواهم به عشقي ساليان پايبند بودن
من نمي خواهم اسير سحر يک لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از يک چشم نوشيدن
من نه بتوانم لبي را بارها با شوق بوسيدن
من تن تازه، لب تازه، شراب تازه، عشق تازه مي خواهم.
قلب من با هر تپش يک آرمان تازه مي خواهد.
سينه ام با هر نفس يک شوق، يا يک درد بي اندازه مي خواهد
من زبانم لال- حتي يک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستيدن، نمي خواهم.
من خداي تازه مي خواهم
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستي را
گرچه او رونق دهد آيين مطرود بت پرستي را
من به ناموس قرون بردگيها ياغيم
ياغيم من، ياغيم من. گو بگيرندم، بسوزندم
گو به دار آرزوهايم بياويزند
گو بسنگ ناحق تکفير
استخوان شعر عصيان قرونم را فرو کوبند
من از اين پس ياغيم ديگر.


نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 13:32 توسط علی |

روي تخته سنگي نوشته بود:اگر کسي عاشق شد چه کند؟من هم زير آن نوشتم:بايد صبر کند.براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته من کسي نوشته بود:اگر صبر نداشت چه کند؟من هم با بي حوصلگي زير آن نوشتم: بميرد بهتر است.براي بار سوم که از آنجا عبور ميکردم،انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد،اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافت
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 9:46 توسط علی |

من دل تو را شكسته ام ولي

                          از تو دل شكسته تر خود منم

باورت نميشود نگاه كن

                          جاي سالمي نمانده در تنم

از تو دل بريدم عاقبت ولي

                            روح سركشم به خانه بر نگشت

كاش مي شنيدي از پس فراق

                             چون شبان و روزها به من گذشت

لحظه هايم از تو سبز مي شدند

                             چشمهايم از تو نور مي گرفت

قلب بي تحملم بهانه ها

                              از گذشته هاي دور مي گرفت

هر كجا كه نقشي از تو مانده بود

                               رفتم و به ياد تو گريستم

زل زدم به خاطرات دلكشت

                              نيست باورم كه با تو نيستم

آن دلي كه داده بودمش به تو

                             بعد تو سپردمش به دست باد

كار ما و دل دگر تمام شد

                             عشق را پس از تو برده ام ز ياد 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 9:44 توسط علی |

وقتی خدازن راآفرید-اوتادیروقت روزششم کار می کرد.

یکی ازفرشتگان نزد خداآمد وعرض کرد :چرااینهمه زمان صرف این مخلوق می کنید؟

خداوند فرمود:آیاازتمام خصوصیاتی که برای شکل دادنش می خواهم دراوبکارببرم اطلاع دارید؟

اوباید قابل شستشو باشد –نه ازجنس پلاستیک –با بیش ازدویست قسمت متحرک با قابلیت جایگزینی .

او بایدقادر باشد چندکودک راهمزمان دربغل بگیرد

آغوشش رابرای التیام بخشیدن به هر چیزی از یک زانوی زخمی گرفته تا یک قلب شکسته بگشاید.

او باید تمام این کارها رابادودست خود انجام دهد.

فرشته تحت تاثیر قرارگرفت

فقط بادودستش...این غیرممکن است!

وآیا این مدل استاندارد است؟

اینهمه کاربرای یک روز...تا فردا صبرکن وآنوقت اوراکامل کن.

خدا فرمود:اینکاررانخواهم کرد وخیلی زوداین موجود راکه محبوب دلم است-کامل خواهم کرد.

وقتی که ناخوش است –ازخودش مراقبت می کند .اومی تواند 18 ساعت درروز کارمی کند.

فرشته نزدیکتر آمد وزن رالمس کرد.

اما ای خدا-اورابسیار لطیف آفریدی .

خداوند فرمود:بله اولطیف است –امااوراقوی نیزساخته ام.

نمی توانی تصورکنی که اوچه سختیهایی رامی تواند تحمل کند وبرآن فائق شود.

فرشته پرسید آیا اومی تواند فکرکند؟

خداوند پاسخ داد:نه تنها می تواند فکر کند –بلکه می تواند استدلال وبحث کند.

فرشته گونه های زن رالمس کرد .

"خدایا –به نظر می رسد این موجود چکه می کند!شما مسئولیت زیادی بر دوش اوگذاشته ای ."

اوچکه نمی کند ....این اشک است خداوند گفته فرشته را اصلاح کرد.

فرشته پرسید "این اشک به چه کار می آید؟"

وخداوندفرمود:

اشکهاوسیله اوبرای بیان غم هاوتردیدهایش –عشق اش وتنهایی اش –تحمل رنجها وغروراش است.

این گفته فرشته رابسیار تحت تاثیر قراردادوگفت "خدایا تو نابغه ای .توفکر همه چیز راکرده ای .

زن واقعا موجود شگفت انگیزی است.

آری

اوواقعا شگفت انگیز است!

زن تواناییهایی دارد که مردراشگفت زده می کند.

اومشکلات راپشت سرمی گذارد ومسئولیتهای سنگین رابردوش می کشد.

اوشادی –عشق واندیشه راباهم دارد.

او می خندد هنگامی که احساسی شبیه جیغ کشیدن دارد.

اوآواز می خواند وقتی احساسی شبیه گریه کردن دارد.

گریه می کند وقتی که خوشحال است ومی خندد وقتی که ترسیده است.

اوبرای آنچه دارد اعتقادمی کند وعلیه بی عدالتی می ایستد.

وقتی که راه حل بهتری بیابد.برای جواب دادن ازکلمه "نه"استفاده نمی کند.اوخودش راوقف پیشرفت خانواده اش می کند.اودوست پریشان حالش رانزد پزشک می برد.

عشق اومطلق وبدون قیدوشرط است.

وقتی فرزندانش موفق می شوند گریه می کند.وازاینکه دوستانش روزگار خوشی دارند خوشحال می شود.

اوازشنیدن خبرتولدوعروسی شاد می شود.

وقتی دوستان ونزدیکان اوفوت می کنند دلش می شکند.

ولی اوبرای فائق آمدن برزندگی نیرو می گیرد.

او می داند که یک بوسه ویک آغوش می تواند یک دل شکسته راالتیام بخشد.

اوفقط یک اشکال دارد...!!!

"فراموش می کند که او چه ارزشی دارد..."

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1391ساعت 9:16 توسط علی |

                                        بيتوته کوتاهی ست جهان
                                    در فاصله گناه و دروخ.
                                         خورشيد
                   همچون دشنامی بر می آيد
            و روز
شرمساری جبران ناپذيری ست.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی.
درختان
جهل معصيبت بار نياکانند
و نسيم
وسوسه ئی نابکار.
مهتاب پائيزی
کفری ست که جهان را می آلايد.
چيزی بگوی
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی.
هر دريچه ی نغر
به چشم انداز عقوبتی می کشايد.
عشق
                  رطوبت چندش انگيز پلشتی ست
                   و آسمان
سر پناهی
تا به خاک بنشينی و
بر سرنوشت خويش
گريه ساز کنی.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی
هر چه باشد.
چشمه ها
از تابوت می جوشند
و سوگواران ژوليده آبروی جهانند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمند ترانند.
خامش منشين
خدا را
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چيزی بگوی!
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1391ساعت 12:31 توسط علی |

 

شاعر دیوانه!...

تو ای ناشناس که درگوش من

طنین صدایت چنین آشناست

زمن جان بگیر و-عیان چهره کن

رواگرمرادت بان رونماست

 

به نامم بخوانی –ولی نام خویش

نهان می کنی –تاندانم که ای

نشانم بدانی –ولی همچنان

شوی بی نشان –تا ندانم چه ای

 

تو ای ناشناس بر آشفته مو

که چون سرونازی در این بوستان

بخوان جای من – درس مهرووفا

تودرگوش سنگین نا دوستان

 

تو ای ناشناس سیه چشم من

بافتادگان نگاهی رواست

گنه نیست ازپرده بیرون شدن

وگرهست – گاهی گناهی رواست

 

زمن گرچه رسوای شهر توام

برای خدا اینچنین رومپوش

بپوشان صدف گون برو دوش مرا

ولی – موج لرزان گیسو مپوش

 

چرامی گریزی زدیوانه ای ؟

که ازدست او – یکدل آزرده نیست

چرا روبپوشی زبی دلبری ؟

که چون اوکنی – آرزو مرده نیست

 

بهر بزم – خوانندم ازروی مهر

عزیزان – ازدست نادوستان

گریزانم ازدست نادوستان

کنون خویش را امتحان می کنم

 

ندارم دگر تاب مکروفریب

همین به – که کردم جدایی زخلق

زبان ملامت ندارم – ولی

ندیدم به جز بی صفایی زخلق

 

صفایی کنی ای ناشناسی مه من

ترابرگزیدم به غمخوارگی

رهایم کن ازرنج بی همدلی

خلاصم کن از دست آوارگی

 

نشان تودردل نهان می کنم

اگر جای خودرانشانم دهی

بگویم ترا آنچه دارم به دل

به شرطی که یکدم امانم دهی

 

تونام مرا نیزباکس مگو

که بامن جدیش از این نارواست

اگرازتوبسیارجویاشدند

بگو – شاعر شهر دیوانه هاست

***************************************

تاعشق بداند ...

افسرده ازیارجداییست – دل من

سرگشته افتاده زپاییست – دل من

کم دانه بریزید –که درگلشن گیتی

دل کنده زهر برگ ونواییست – دل من

مرده است دلم – قاتل اورابشناسید

خودکشته بردست حناییست – دل من

ازرهگذرم دور شویدوبگریزید

دیوانه ازبندرهاییست – دل من

درمحفل من – گوش دل وجان بگشایید

افسونگرافسانه سراییست – دل من

بادردکشان سرکشی ای چرخ نزنید

بربام تو –آزاده هماییست دل من

بشکسته دلی را چو من از خویش مرانید

آیینه معشوق نماییست دل من

عمریست دلم ساخته با هرچه بلا هست

تاعشق بداند – چه بلاییست دل من

 

***************************************************

...

این آه حسرتی که برای تومی کشم

رنج محبتی است که پای تو می کشم

صورتگر خیالم ونادیده روی تو

دربرق دیده دورنمای تو می کشم

ترسا کشد به سینه صلیب نیاز ومن

برلوح روح –نقش رضای تو می کشم

بااینهمه مناعت طبعی که در منت

منت زخاک پای گدای تو می کشم

درآخرین دمی که رودجان زپیکرم

دل راکشان کشان به سرای تو می کشم

من عاشقانه بازفراق تو می برم

من صادقانه جورجفای تو می کشم

بارامانتی که بدوشم نهاده ای

باشوق دل –قسم بولای تو –می کشم

گاهی زروزن قفس ای قاصد مراد

آهسته سربرون به هوای تو می کشم

 *************************************************

غمنامه!!!

دردل جمعم وعمری دل من تنها سوخت

ای خوش آن لاله که چندی به دل صحرا سوخت

به عبث در پی روشنگری نشست

هرچراغی که در این دوره وانفسا سوخت

رونق محفل نادان به جهان داغی چیست؟

شمع چشمی که به عزلتکده دانا سوخت

سربه سرگشته مه آلوداگر دشت جنون

دودقلبی است که درقافله لیلا سوخت

خوشه چینان وفا را –زمن امروز بگوی

خرمن عشقی اگر بود در این دنیا سوخت

آنکه این حسن ابدداردونورازلی

چه دلش سوخت اگر درغم اودلها سوخت

شمع را گوی –تامل چه کنی درسوزش؟!

بخت پروانه بلند است که بی پروا سوخت

غرق اشکیم ودل ازبرق محبت روشن

عجب ازآتش مابود- که دردریا سوخت!

برقی از عرش درخشیدوکلیمی برخاست

خلق پنداشت که این طور-ازآن سینا سوخت

 

****************************************************

خدایا...

ندانم کنون – باکه سودا کنم

کجا جوشم وازچه پروا کنم

نه یاری – که راه مروت روم

نه خصمی – که با وی مداراکنم

نه عشقی- که دل رابه دریا زنم

نه شوری - که روی صحرا کنم

نه برقم- که آتش زنم خرمنی

نه ابرم- که باگریه غوغا کنم

بسی قصه ازمن بماند به جای

اگردفترسینه راواکنم

چنان ماندم ازبزم هستی جدا

که ازدورباید تماشا کنم

قیامت اگر کرد روزی قیام

من ازعمریکباره حاشا کنم

خدایا به عالم تو راضی مباش

کزین بیشترمن خدایا کنم

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1391ساعت 9:55 توسط علی |

کاش...

کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییزخاموش وملال انگیز بودم

برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد

آسمان سینه ام پردردمی شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشک هایم همچو باران

دامنم رارنگ می زند

وه...

چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی وپرشورو رنگ آمیز بودم

شاعری درچشم من می خواند ......شعرهای آسمانی

درکنار قلب عاشق شعله می زد

درشرارآتش دردی نهانی

نغمه من.......

همچو آوای نسیم پرشکسته

عطرغم می ریخت بردلهای خسته

پیش رویم........آشوب تابستان ....عشقی ناگهانی

پشت سر.....منزلگه اندوه ودردبدگمانی

کاش چون پاییزبودم

********************************************

...

به من اوگفت :فردا می رود اینجا نمی ماند

و پرسیدم او گفت:نه تنها نمی ماند

به اوگفتم چشمان توجادوکرده این دل را

وگفت :این چشمها که تاابد زیبا نمی ماند

به او گفتم دل دریایی ام قربانی چشمات

ولی اوگفت:این دل دائما دریا نمی ماند

به اوگفتم که کم دارد تورارویای کمرنگم

وپاسخ داداودر عصرمارویانمی ماند

به اوگفتم که هر شب بی نگاه تو شب یلداست

ولی گفت او:کمی که بگذرد یلدا نمی ماند

به اوگفتم که قبولم کن رسوایت شوم .اوگفت:

کسی که عشق را شرطی کند رسوا نمی ماند

و

حق بااوست –عاشق شو همین وهرچه باداباد

چرا که درمسیرعاشقی اما نمی ماند

************************************************

روز میلاد ...

برای روز میلاد تن من

نمی خوام پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی

برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو

به فکرهدیه ای ارزنده هستی

من وباخودببر تااوج خواستن

بگو بامن که بامن زنده هستی

که من بی تونه آغازم نه پایان

تویی آغازروزبودن من

نذار پایان این احساس شیرین

بشه بی توغم فرسودن من

نمی خوام از گلهای سرخ وآبی

برایم تاج خوشبختی بیاری

به ارزشهای ایثار محبت

برایم اشک خوشحالی بباری

بزارباتوبسوزه جسم خستم

ببینی آتش وخاکسترمن

ای تنها نیاز زنده بودن

بکش دست نوازش برسرمن

که تنها پیرهنی رنگ محبت

اگه خواستی بیایی دیدن من

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1391ساعت 13:55 توسط علی |

بی تو...

بی تو-شوریدگی ها چنان سرد است !

که به بیزارش نمی ارزد

بی توعمر-آنچنان پرازدردست!

که به بیمارش نمی ارزد

 بی تو ساغر به گردش آوردن

نه سروری –نه حال می بخشد!

بی تو مستی مابه جای بی خبری

پای تاسر-ملال می بخشد

بی تو مسیر وسفر به باغ بهشت

خیمه بردن به شوره زار است!

بی تودربین جمع بنشستن

سرنهادن به کوهساران است

بی تو خراب نشاط آور صبح

همچو سنگی –به سینه سنگین است

بی تو-هرگونه لذت وعیشی

چون اجل –درکناربالین است

بی تو-باد حیات بخش بهار

داستانگوی نامرادیهاست

بی تو-هربانگ مرغ خوشخوانی

خبرشوم مرگ شادیهاست

بی توهر-هرخنده جنون آمیز

گریه برگور آرزومندیست!

بی تو-این خنده های محنت بار

گل بی بوی یاس پیوندیست!

بی تو دربزم اهل دل رفتن

خودفریبی –به شوق بی خبری است!

بی تو-هرشعربرزبان آید

سرگذشتی –زدرد دربدریست!

***********************************

توچه دانی ...

توچه دانی به من چه میگذرد؟

که چنین روزوشب زمن دوری

من سزاوار مهربانی تو

نیستم جان من تو معذوری

توچه دانی که آه حسرت من

چه روانسوزآتشی شده است؟

توچه دانی که شعله این آه

چه شررهای سرکشی شده است؟

توچه دانی چون گریم از غم تو

بندبندتنم چسان لرزد؟

توچه دانی که چون می برم نامت

پیش چشم من این جهان لرزد

توچه دانی چگونه می نالم؟

ناله این نیست شیون است ای دوست

تو چه دانی چو گاه می گویی

که ترا دبیش ازاین –نخواهم خواست

در سرمن چه شوروغوغایی

دردل من چه آتشی برپاست

تو چه دانی که بیخبرماندن

زعزیزان چه عاقبت سوز است؟

توچه دانی به چشم مهجوران

سالها –کمتر ازشب وروز است

توچه دانی که عمر بی فرجام

این نفس چون گذشت بامانیست

گرشدی مهربان همین دم شو

کانچه امروز هست فردا نیست.

***************************************

قصه عشق...

دل من روی زمینه –دل تو تو آسمونه

آنقدر دوست دارم من –که فقط خدا می دونه

بیا یه عهدی ببندیم –ببینیم کدوم یک از ما

تاته جاده دنیا برسرعهدش می مونه

بعضی قلبها بی ستارن یه ستاره هم ندارن

شایدم ستاره هاشون مثه ما توکهکشونه

برجای غرور بلندن که دارن به ما می خندن

کاش با هم بریم یه جا که برخلاف شهرمونه

یادمه پرسیدم ازتو که می شه با هم بمونیم؟

گفتی این دست ما نیست بذارش پای زمونه

چه ببیاری –چه بتابی –چه بخندی –چه بخوانی

عزیزم چه فرقی داره واسه اون که شد دیوونه

نکنه بری یه روزی با یه قایق از کنارم

واسه دلم نذاری نه اشاره نه نشونه

می دونم یه جای این عشق خستگی کار میده دستت

مرغ عشقمون رو آخر می کنی بی آشیونه

من نمیدونم چی میشه –نمیشه بگذرم از تو

شاید اون موقع ببارم تا شاید بیای به خونه

خلاصه فقط می خواستم قصه مون رو گفته باشم

می دونم که آخر عشق با خدای مهربونه

دل من فکراشو کرده که صبوروباوفا شه

کاش دل تو هم صبورشه این روزااگه بتونه

دیگه حرفی نیست عزیزم به جزاشکی که می ریزم

کاش بپرسی راز عشق واز گلای ناز پونه!!!

 

**************************************************

خدا کند...

دلی کنار پنجره نشسته زارمی زند

وخواب دیده ام مرا کنار می زند

غروب ها که می شود خیال چشمهای تو

تورا دردل شکسته جار می زند

یکی نگاه می کند –یکی گناه می کند

یکی سکوت می کند –یکی گناه می کند

وعشق دردمشترک میان ماست باهمه

کسی که شعرگفته یاکسی که تار می زند

درست مثل بازی گذشته های شاعری

که جای سنگ وگل به دوستش انار می زند

خدا کند به وعده هایش وفاکندکه گفته بود

شبی مرا به جرم عشق خویش دارمی زند.

****************************************************

دنیای من...

دنیای من –دنیای دل –دنیای عشقست وجنون

سودای من –سودای دل –سودای عشقست وجنون

سوزم نگر –شورم ببین –وین آتش تورم ببین

مینای من –مینای دل –مینای عشقست وجنون

امشب سراپا آتشم –می با سبو سر می کشم

فردای من –فردای دل –فردای عشقست وجنون

اکنون که جوشان گشته ام –سیلی خروشان گشته ام

دریا من –دریای دل –دریای عشقست وجنون

درعاشقی دلخون شدم –آواره چون مجنون شدم

صحرای من –صحرای دل –صحرای عشقست وجنون

ای ساقی آشفته مو –بامن سخن از می بگو

مینای من –مینای دل –مینای عشقست وجنون

************************************************

غم... 

بر من وتو –روزگاری رفت وعشقی پاگرفت

عاقبت چرخ حسود –این عشق ازماگرفت

بوسه های آتشین برروی لبهامان فشرد

آشنایی های ما- رنگ جدایی هاگرفت

بهار بودوتوبودی وعشق بود وامید

بهار رفت وتو رفتی وهرچه بود گذشت

****************************************************

شاخه ای خشکم

منکه چون گل باصفایم –پس چرا خوارم کنید؟!

چون شود دلهایمان راضی !که آزارم کنید

جمله ای شیرین به دلجویی اسیرم می کند

حال کاین اندک کند شادم –گرفتارم کنید

قید هستی دوش رنجورمراآزرده کرد

تندخویم گر-بلطف خود سبکبارم کنید

شوق شهرت رفت وذوق آرزوها هم که مرد

موی کم کم شد سپید –ازخواب بیدارم کنید

خوی استغنایم آموزید وتطهیرم دهید

توشه ای بندید وروبرکوی دلدارم کنید

کشته دست هوای نفس ازخودراضیم

سربه سائیدم به خاک ازخویش بیزارم کنید

این غرور بشکنید اما به لطف ودوستی

شاخه ای خشکم –زبرگ عشق پربارم کنید

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1391ساعت 9:38 توسط علی |

عشق میوه تمام فصل هاست و دست همه کس به شاخسارش می رسد . مادر ترزا


عشق نخستین سبب وجود انسانیست .  وونارگ


عشق همچون توفان سرزمین غبار گرفته وجود را پاک می کند و انگیزه رشد و باروری روزافزون می گردد .  ارد بزرگ


عشق ما را می کشد تا دوباره حیاتمان بخشد .  شکسپیر


عشق مانند بیماری مسری است که هر چه بیشتر از آن بهراسی زودتر به آن مبتلا میشوی .  شانفور


عشق برای روح عادی یک پیروزی و برای روح بلند یک فداکاریست .  کوستین


عشق هنگامی که شما را می پرورد شاخ و برگ فاسد شده را هرس می کند .  جبران خلیل جبران


عشق برای مرد از احساسات عمیق و غیر ارادی نیست ، بلکه قصد و عقیده است  .  مادام دوژیرادرن


عشق هوس محبوب شدن نزد معشوق است .  زابوتن


عشق نخستین بخش از کتاب مفصل بیوفائی است .  ژرژسان


عشق معجزه ایست . امیل زولا


عشق شیرینی زندگیست .  مارسل تینر


عشق مزیت دو فردیست که دائم سبب رنج و اندوه یکدیگر می شوند  .  سنت بوو


عشق یکنوع تب و حرارت شدید است .  استاندال


عشق گل کمیابی است .  آندره توریه


عشق حادثه ایست .  کولارن


عشق چیزیست که به هیچ چیز دیگر شباهت ندارد . ریشله


عشق ما را میکشد تا دوباره حیاتمان ببخشد . بوبن


عشق شاه کلیدی است که تمام دهلیزهای قلب را میگشاید . ایوانز


عشق این توانائی را می دهد که بگوئید ، پوزش می خوا هم .  کن بلانچارد


عشق یعنی ترس از دست دادن تو  . مثل ایتالیائی


عشق تاریخچه زندگی است.... اما در زندگی مرد واقعه ای بیش نیست .  مادام دواستال


عشق همیشگی است این ما هستیم که ناپایداریم ،عشق متعهد است مردم عهد شکن، عشق همیشه قابل اعتماد است اما مردم نیستند .  لئوبوسکالیا


عشق عبارت است از وجود یک روح در دو کالبد. عاملیست که دو تن را مبدل بفرشته ی واحدی می کند . ویکتور هوگو


عشق رمز بزرگیست . افلاطون


عشق تجارت خطرناکیست که همواره به ورشکستگی می انجامد .  شانفور


عشق نبوغ عقل است. توسنل


عشق دردیست که فقط سه دارو دارد: گرسنگی ، انتظار ، انتحار .  کراتس


عشق نمی دانم چیست و نمی دانم چگونه سپری می شود .  مادموازل دوسگوری


عشق دردیست شدیدتر از تمام دردهای دیگر ، زیرا در عین حال روح و قلب و کالبد را رنج می دهد . ولت


عشق حیات عاشق را تشکیل می دهد و الا معشوق بهانه است . آلفونس کار


عشق ظالمی است که به احدی رحم نمی کند .  کرنی


عشق ، خطای فاحش فرد در تمایز یک آدم معمولی از بقیه ی آدم های معمولی است .  برنارد شاو


عشق چیزیست که بیعقلان را عاقل می کند و عاقلان را عاقلتر می نماید و آن ها را که بیش از اندازه عاقلند را کمی بی قید می سازد .؟


عشق چیزیست که نخست به شما پرو بال می دهد تا بعد بهتر بتواند بدامتان بیندازد .  د. اسمیت


عشق ، عشق می آفریند . عشق ، زندگی می بخشد . زندگی ، رنج به همراه دارد . رنج ، دلشوره می آفریند . دلشوره ، جرات می بخشد . جرات ، اعتماد می آورد . اعتماد ، امید می آفریند . امید ، زندگی می بخشد . زندگی ، عشق به همراه دارد . عشق ، عشق می آفریند .  مارکوس بیکل


عشق خوشبختی است که دو طرف برای هم ایجاد می کنند . ژرژسان

نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 14:7 توسط علی |

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید …:
چرا مرا دوست داری …؟
چرا عاشقم هستی …؟
پسر گفت …:


نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم …
دختر گفت …:
وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی .!.!.؟
پسر گفت… :
واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم …
دختر گفت …:
اثبات.!.!.؟
نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم …
شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد…
اما تو نمی توانی این کار را بکنی …
پسر گفت …:
خوب …
من تو رو دوست دارم …
چون …
زیبا هستی…
چون…
صدای تو گیراست …
چون…
جذاب و دوست داشتنی هستی…
چون …
باملاحظه و بافکر هستی …
چون …
به من توجه و محبت می کنی …
تو را به خاطر لبخندت …
دوست دارم …
به خاطر تمامی حرکاتت…
دوست دارم …
دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد …
چند روز بعد …

دختر تصادف کرد و به کما رفت…
پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت

نامه بدین شرح بود …:
عزیز دلم …
تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم …
اکنون دیگر حرف نمی زنی 

پس نمی توانم دوستت داشته باشم …
دوستت دارم …
چون به من توجه و محبت می کنی …
چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی…
نمی توانم دوستت داشته باشم…
تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم 

آیا اکنون می توانی بخندی …؟
می توانی هیچ حرکتی بکنی …؟
پس دوستت ندارم …
اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد…
در زمان هایی مثل الان…
هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم…
آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار…؟
نه هرگز…
و من هنوز دوستت دارم …
عاشقت هستم

نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 13:58 توسط علی |

گالری عکس قلب های زیبا و عاشقانه

گالری عکس قلب های زیبا و عاشقانه

گالری عکس قلب های زیبا و عاشقانه

گالری عکس قلب های زیبا و عاشقانه

گالری عکس قلب های زیبا و عاشقانه

گالری عکس قلب های زیبا و عاشقانه

گالری عکس قلب های زیبا و عاشقانه

گالری عکس قلب های زیبا و عاشقانه

گالری عکس قلب های زیبا و عاشقانه

گالری عکس قلب های زیبا و عاشقانه

گالری عکس قلب های زیبا و عاشقانه

گالری عکس قلب های زیبا و عاشقانه

گالری عکس قلب های زیبا و عاشقانه

گالری عکس قلب های زیبا و عاشقانه

نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 13:45 توسط علی |

تابا غم عشق تو مرا کارافتادست

بیچاره دلم درغم بسیار افتادست

بسیار فتاده بود اندر غم عشق

اما نه چنین زار که اینبار افتادست

************************************************

درعشق توام نصیحت وپند جه سود

زهرآب چشیده ام مراقند چه سود

گویند مرابند برپاش نهید

دیوانه دل است پام بر بند چه سود

************************************************

من چشم ازو چگونه توانم نگاه داشت

که اول نظر به دیدن او دیده ور شدم

************************************************

 

نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 10:26 توسط علی |

***خوابی دیدم…

خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زدم

بر پهنه ی آسمان صحنه هایی از زنگی ام برق زد

در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم.

یکی متعلق به من

و دیگری متعلق به خدا

وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد

به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم

متوجه شدم چندین بار در طول زندگی ام فقط یک جفت پا روی شن بوده است
همچنین متوجه شدم که این در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است

این واقعا برایم ناراحت کننده بود

و درباره اش از خدا سوال کردم

خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم

در تمام راه با من خواهی بود

ولی دیدم که در سخت ترین دوران زندگی ام

فقط یک جفت جای پا وجود داشت

نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم

مرا تنها گذاشتی

خدا پاسخ داد بنده ی بسیار عزیزم

من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت

اگر در آزمون ها و رنج ها فقط یک جفت جای پا دیدی

زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می کردم…

نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 10:17 توسط علی |

وقتی نگاه میکردم ازگل به خاررسیدم

باخودگفتم پروردگارا

چه فلسفه ای ست دراین همسایگی

وچه حکمتی است دراین بیگانگی

بایه مشت خاطره های خوب وبد

مگه میشه تاابدزندگی کرد

همه جااشکم سرازیره ودل اززندگی سیره وانگار این روزا

دل داره می میره ومی ره پی کارش

صدات مونده نمیره ازتوگوشم

نگات مونده که برده عقل وهوشم

خودت نیستی ولی یادت باهامه

رفیق گریه هاوغصه هامه

توکه رفتی ولی عطرت نمیره

خودت نیستی دلت اینجا اسیره

اگه رفتی ولی عشقت که مونده!

همین عشقت دل مارو سوزونده

همه جااشکم سرازیره ودل اززندگی سیره وانگاراین روزا

دل داره می میره ومیره پی کارش

نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 10:10 توسط علی |

میروم دور ازتوبادنیای خود خلوت کنم

بایدآخر من به این بیگانگی عاد کنم

عادت کنم

عادت کنم

آشنایی کو که جان در پای مهرش افکنم

آتش عشقی چه شد تا من برآن دامن زنم

دامن زنم

دامن زنم

شوروحالی دارم امشب

به چه حالی دارم امشب

شوروحالی دارم امشب

به چه حالی دارم امشب

لحظه هارامیکشم باگریه من کاری ندارم

باهمه بیگانه ام جز غمخواری ندارم

میروم عاقبت دیوانه ای پیدا شود

همزبون این دل دیوانه رسوا شود

نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 10:10 توسط علی |

من این شب زنده داری دوست دارم

پریشان روزگاری دوست دارم

 

به شهر –زمن بیگانه تر نیست

همین دورازدیاری دوست دارم

 

بیابان راکه خلوتگه انس است

چو آهوی فراری دوست دارم

 

بپای خویشتن برخاستن را

بدون دستیاری دوست دارم

 

نظربازم –زهرگلشن گلی را

چومرغان بهاری –دوست دارم

 

ترابا همه نامهربانی

عزیزم –آری آری –دوست دارم

 

به امید وصالت زنده ماندم

من این چشم انتظاری دوست دارم

 

به دامانت چو آویزم به مستی

زخود بی اختیاری دوست دارم

 

برای دیدنت –رخصت نخواهم

من این بی بندوباری دوست دارم

 

نمی گیرم به یک جا یکدم آرام

چو طوفان –بی قراری دوست دارم

نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 10:9 توسط علی |

من آن ساکن شهر رسواییم

که ازشوربختی –تماشاییم

 

فقیرسرکوی آشفتگی

اسیردل وعشق وشیداییم

 

زکم سوییم خلق باورکنند

که فانوس شبهای تنهاییم

 

چه نیرنگها دیدم ازرنگها

همین بود محصول بیناییم

 

نه دلبسته راحت –نه وارسته شاد

به حیرت ازاین چرخ میناییم

 

چه سودی مرازاشک حسرت چو شمع؟!

که محکوم این محفل آراییم

 

الهی به محبوب خویشم رسان

زکف رفته دیگر تواناییم

نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 10:8 توسط علی |

کاش عشقی بود تاباسوزجان می ساختیم

روزوشب می سوختیم وبا جهان می ساختیم

 

کاش درکنج قفس هم –یاد گلرویی به سر

داشتیم وباجفای باغبان می ساختیم

 

عمرماهم گر بهاری داشت دردوران خویش

چون چمن بابرگریزان خزان می ساختیم

 

گرهم ازبگذشته شیرین خاطراتی مانده بود

باگذشت تلخ عمر بی امان می ساختیم

 

گرگمان می رفت سامان می پذیرد زندگی

باحرارتهایش بهر امتحان می ساختیم

 

گرپروبالی به جا می ماند-دورازچشم خلق

بازباخاساک وخاری آشیان می ساختیم

 

بود اگر دلبستگی ماهم زرنج این وآن

کاخ عیشی گوشه این خاکدان می ساختیم

 

مانمی خواهیم سامانی اگرسرداشتیم

تاکنون با هرچه میشد آشیان می ساختیم

 

گربه دست وپای ما بذر تعلق بسته بود

باعذاب زندگی چون دیگران می ساختیم

نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 10:7 توسط علی |

دیدم غروبه اما

نه مثل هر غروبی

پهنای آسمون و هرگز ندیده بودم

ازغم

به این شلوغی

دیدم که جاده خسته ست

ازاین که عمری بسته ست

اونم تموم حرفهاش

یا ازهجوم بارون

یا ازپلی شکسته ست

اونم تموم راههاش

یا انتها نداره

یادرمیونه بسته ست

من وغروب وجاده رفتیم تابینهایت

ازدست دوری راه

یکی نداشت شکایت

گم شدیم ازغریبی

گم شدیم ازغریبی

من وغروب وجاده

ازبس هواگرفته

ازبس که غم زیاده

نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 10:6 توسط علی |

دوتا پرنده

دوقلب عاشق

چجورجداازهم بمونن

دلای خسته

دل شکسته

چجور جدازهم بخونن

تو این زمونه

ببین چگونه

پرنده ها

جدا زخونه

از آشیونن

به سینه من هنوز امیدی

به شوق دیدن –محالی

به خاطراوچه مانده آیا

دگرزمن

به جزخیالی

دردبی درمونم وباکی قسمت بکنم

باهمه دوری اوکاشکی عادت بکنم

خاموش وغمگین چون شام یلدا

بی ستاره

آه

ای دل مرو راهی که تنها شوره زاره

لحظه هارو بانفسهام میشمارم

سازدل رادست غمهام میسپارم

کاشکی فرا قصه های نو بسازه

تا که بااون عمربافی روسرآرم

شاید این دنیا نباشه

دنیای نا ازنونباشه

لیلا نمیره ازجدایی

مجنون بی لیلا نباشه

دردبی درمونم وباکی قسمت بکنم

باغم دوری او کاشکی عادت بکنم

نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 10:5 توسط علی |

چرخ که امشب که بکام دل ماخاسته گشتن

دامن وصل تو نتوان به رقیبان تو هشتن

 

نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن

شمع را بایدازاین خانه برون بردن وکشتن

 

تاکه همسایه نداند که تو درخانه مایی

سعدی این گفت وشدازگفته خود باز پشیمان

 

که مریض تب عشق تو هدرگویدوهذیان

به شب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان

 

کشتن شمع چه حاجت بودازبیم رقیبان

پرتوروی توگویدکه تودرخانه مایی

نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 10:4 توسط علی |

ترایکدم اگر تنها ببینم

تمام لذت دنیا ببینم

چه خواهد شد تراای آفت جان

بکام این دل شیدا ببینم

ازآن-می بالب من آشناتر

که تصویرتودرمینا ببینم

 

مرادمن تویی ازهرچه خواهم

اگرزشت واگر زیبا ببینم

چه بامن کردخواهد شد چشم مستت

نگاهم کن عزیزم تا ببینم

چه هنگامی میان جمع خوبان

تراباقامت رعنا ببینم

 

فنای من اگر شرط وصالست

همین حالا –همین حالا ببینم

مراتانیمه حالی هست در تن

نمی دانم ترا آیا ببینم؟؟!!

نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 10:3 توسط علی |

بگذارید –که ازخانه به میخانه روم

گاهی ازتنگدلی –درپی پیمانه روم

 

بگذارید من گمشده لیلا-گاهی

همچو مجنون به هوای دل دیوانه روم

گاه گاهی بگذارید بر همنفسان

بهر تسکین دل سوخته –مستانه روم

دلم ازصحبت ودمسردی خویشان بگرفت

بگذارید زمانی بر بیگانه روم

بگذارید اگر هم زحقیقت سخنی هست

من بیحوصله در قالب افسانه روم

نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 10:2 توسط علی |

ازغم عشق چه می باید کرد

 

به دمی –دیداری –می توان رازی شد

به تمناب نگاهی می توان

تشنه جانبازی شد

می توان دل خوش کرد به کلامی که شنید

ازدوخط نامه سرد

می توان داغ شدوشعله کشید

از جهنم گذری کرد وگذشت

به گذرگاه رسید

به گذرگاه تباهی

به جنون

و

ازعطش فریاد زد

فریادزد

ای عاشق درانتظارچه نشستی

*********************************************** 

                      ای عاشق در انتظار چه نشستی

درانتظار بادهای پاییزی

بارانهای بهاری

برگهای زرد

و

یا شکوفه های ارغوانی

درانتظار کدامی ؟

انتظار بیهوده است!

پنجره را باز کن

جداررابشکن

غباررا بشوی وخاطره ها رابه خاطره ها بسپار

تاپایان پایانها مانده است

این است روزگار

نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 10:1 توسط علی |

ارزشمندترین وقایع زندگی معمولا دیده نمی شوند ویا لمس نمیگردند بلکه در دل حس می شوند همسرم از من خواست که بازن دیگری برای شام وسینما بیرون بروم  زنم گفت که مرا دوست دارد ومطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد وازبیرون رفتن بامن لذت خواهد برد...

زن دیگری که همسرم ازمن خواست که بااوبه بیرون بروم مادرم بود که 19 سال پیش بیوه شده بود

ولی مشغله های زندگی وداشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به اوسربزنم

آن شب به اوزنگ زدم تابرای سینما وشام بیرون برویم –مادرم بانگرانی پرسید که مگر چه شده؟؟!!!

اوازآن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه ویایک دعوت غیرمنتظره را نشانه یک خبر بد میدانست!!!

به او گفتم:بنظرم بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب با هم باشیم.

او پس ازکمی تامل گفت که اونیز ازاین ایده لذت خواهد برد .

آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم.وقتی رسیدم دیدم که اوهم کمی عصبی بود.

کتش را پوشیده بود وجلوی درب ایستاده بود !موهایش را جمع کرده بود ولباسی را پوشیده بود که درآخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود.

باچهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد.وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم وآنها خیلی تحت تاثیر قرارگرفته اند.

مابه رستورانی رفتیم که هرچند لوکس نبود ولی بسیار راحت ودنج بود دستم راچنان گرفته بود که گویی همسر رییس جمهور بود.

پس ازاینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم هنگام خواندن ازبالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم ودیدم با لبخندی حاکی از یادآوری خاطرات گذشته به من نگاه میکند-به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم وباهم به رستوران میرفتیم اوبودکه منوی رستوران رامی خواند.من هم درپاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تواستراحت کنی وبگذاری که من این کار رادرحق توبکنم –هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه داشتیم وهیچ چیز غیرعادی بین من ومادرم ردوبدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود وآنقدر حرف زدیم که سینماراازدست دادیم...

وقتی اورابه خانه رساندم گفت که بازهم بامن بیرون خواهد رفت به شرط اینکه اومرا دعوت کند ومن هم قبول کردم

وقتی به خانه برگشتم همسرم ازمن پرسید که آیا شام بیرون بامادرم خوش گذشت؟

من هم در  جواب گفتم خیلی بیشترازآنچه میتوانستم تصورش را بکنم...

چندروز بعد مادرم دراثر یک حمله قلبی شدید درگذشت وهمه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری بکنم

کمی بعد پاکتی حاوی یک کپی رسیدی از رستورانی که بامادرم درآن شب درآنجا غذاخوردیم بدستم رسید یادداشتی هم بدین مضمون الصاق شده بود:نمیدانم که آیا درآنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو ویکی برای همسرت وتوهرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشت –دوستت دارم پسرم.

درآن هنگام بود که دریافتم چقدراهمیت دارد که به موقع به عزیزانمان بگوییم که دوستشان داریم وزمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم.

هیچ چیزدرزندگی مهمترازخداوخانواده نیست.

زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمی توان این امور رابه وقت دیگری واگذار نمود.

امروز بهتر ازدیروزوفرداست.

نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 9:59 توسط علی |

درداکه درد عشق توازگفتگو گذشت

وزعمرمن مپرس –که از آبی زجوگذشت

 

افسانه امید محال من ای دریغ

آنقدر شکوه داشت –که از های وهوگذشت

 

هرکس نشان من زتو پرسید –همین بگوی

دیوانه ای –که عاقبت ازآبروگذشت

 

اکنون حریف مستی من –درزمانه نیست

ساقی بهوش باش-که کارازسبوگذشت

 

تطهیر-شرط اول ذکراست درنماز

عشق آن عبادتی است که ازهروضوگذشت

 

دامان من زقید توای عمرپرفریب

زنگین چنان شده است که ازشستشو گذشت

 

من کیستم بدام تو ای چرخ واژگون

دریادلی که ازهرآرزو گذشت.

نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 13:10 توسط علی |

دلم همیشه به شوق توحال دریا داشت

گهی سکوت وگهی اضطراب وغوغا داشت

 

نگاه گرم من از آتش تمنایت

زبان خشک جگر تشنگان صحرا داشت

 

چه جذبه بود درآن چشمهای سحرانگیز!!!

که ازجهان وجهان دوستان مرا وا می داشت

 

درآن زمان که ستودم ترا به زیبایی

دوچشم شوخ ترکی عاشقان رسواداشت

 

دلم که سوخته اکنون زلطف یادش کن

بسرزشوق تو نامهربان هوسها داشت

 

بیا که شاخه خشک وفا قفس گردید

دراین چمن که چو بلبلان شیدا داشت

 

خوش آنکه دردل هستی چو مرغ طوفان بود

که درتلاطم دریا –دلی شکیبا داشت

نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 13:6 توسط علی |

طبیبا بس کن این درمان –من بیمارمی میرم

مرادیگربه حال خویش بگذار –می میرم

 

دمادم می شوم کاهیده ترزین عشق جانفرسا

زمن شوییددست ای دوستان کاین بارمی میرم

 

ندارم تاب دیدارت که با آن شعله می سوزم

نمی خواهم ترا بینم کز آن دیدار می میرم

 

من دیوانه رابگذارتاباخودسخن گویم

به شهرغم غریبم روی بردیوارمی میرم

 

گل خودروی این دشتم نه گلکاری نه گلچینی

به خواری عاقبت درگوشه ای چون خار می میرم

 

بشکفتم بی هوس بر شاخه لرزان عمر اما

چنان نازک دلم کآخربه یک رگبارمی میرم

 

هزاران قصه گفتم شاهکار شعرمن دانی

چه باشد آنکه من لب بسته ازگفتارمی میرم

نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 13:6 توسط علی |

سخنهایم گرامی تر زدر باشد ولیکن خود

چه بی قدرآمدم دنیا چه بی مقدارمی میرم

 

زدست چاکران ودوستان سودجواکنون

چنان عزلت گزین گشتم که بی غمخوار می میرم

 

زخود زین رنج بیزارم که با این خلق مانوسم

به خود زین دردمی پیچم که دورازیارمی میرم

نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 13:4 توسط علی |

اشکی به چشم ودردلم آهی نمانده است

دیگرمرا از عشق گواهی نمانده است

 

درچشم بی فروغ من ازرنج انتظار

غیرازنگاه مانده به راهی نمانده است

 

در سینه سرچرانکشم چونکه برسرم

جزسایه های بخت سیاهی نمانده است

 

دردوره ای که عشق گناهت بردلم

جزجای داغ مهرگناهی نمانده است

 

درباغ خشک دوستی ای باغبان عشق

ازگل گذشته برگ گیاهی نمانده است

 

شورحلاوتی زکلامی ندیده ام

شوقی وجذبه ای به نگاهی نمانده است

 

حسرت کش ببین که دروجود من

جزناله های گاه به گاهی نمانده است

نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 13:1 توسط علی |

تو به من خندیدی

که با چه دلهره ازباغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کردنگاه   

      سیب دندان زده از دست تو افتادبه خاک

وتو رفتی وهنوز.........

سالهاست که درگوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و

من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا؟...

خانه کوچک ما سیب نداشت!!!

نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 12:34 توسط علی |

راست گفتی -عشق خوبان آتش است

سخت می سوزاند -اما دلکش است

من کجاوترک ان مهوش کجا !

دل کجا پرهیز از این آتش کجا !

 

شادمانم گر چه دراین آتشم

روزوشب می سوزم اما دلخوشم

ازخدا خواهم که افزونش کند

دل اگر دم زد پرازخونش کند

 

کاش ازاین آتش ترا بودی خبر

با خبر بودی ازاین بیدادگر

شعله اش هرچند افسونتر شود

ناله را هرچند سازوزارتر

هر چه دارد دیده را خونبارتر

باغ دل را با صفاتر می کند

مرغ جان را خوشنواتر می کند...

نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 12:26 توسط علی |

سنگین گذشت لحظه ازهم جداشدن

این بود انتهای محال آشنا شدن

مارا به باد سپردند مثل ابر

دردآوراست دردل طوفان رها شدن

 

وقتی دلی برای تو آیینه می شود

انصاف نیست -دشمن آیینه شدن

وقتی سکوت حنجره را فتح می کند

دیوانگی است فریضه همصدا شدن

 

افسوس می خورم که چو این دریچه ها

هرروزدلخوشند به رویای وا شدن

 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ازهم جداشدن

نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 12:18 توسط علی |

گذشت عمرودلم درهوای اوست هنوز

دو چشم منتظرم گرم جستجوست هنوز

 

اگر چه گلشن عشقم گرفته رنگ خزان

دلم چو غنچه نگنجد درون پوست هنوز

 

اگرچه خاطر افسردو چهره ام پژمرد

درون سینه دلم گرم های وهوست هنوز

 

کشید عشق برسوائیم -نمیدانست

که دیده در صددجمع آبروست هنوز

 

هزار بار بچا هم فکنده یی -ای دل

نشد که فرق دهی دشمنم زدوست هنوز

 

تو ای که تشنه به خون دل منی !با زآ

که یکدو جرعه دیگر دراین سبوست هنوز

 

اگر چه لب ز سخن بسته ایم به لطف نگه

بیابیا که مرا با تو گفتگوست هنوز 

نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 11:57 توسط علی |

ازبس که سر به سینه غم برده ایم ما

چون غنچه خزان زده پژمرده ایم ما

 

آسوده خاطریم که گرمرگ دررسد

هرگز دلی به کینه نیازرده ایم ما

 

چون تخته شکسته دراین بحربیکران

تن را به موج حادثه بسپرده ایم ما

 

ازیاد برده ایم غم ودرد خویش را

ازبس غم شکسته دلان خورده ایم ما

 

خون دل است روزی ما ای خدای صبر

دندان زبس که بر جگر افشرده ایم ما

 

ساقی بهوش باش که ازاشتیاق می

تا جام پرکنی زسبو مرده ایم ما

نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 11:43 توسط علی |

مست مستم ساقیا دستم بگیر

تا نیفتادم زپا دستم بگیر

 

بردرمیخانه بازنجیر عشق

بسته ای پای مرا دستم بگیر

 

دردمندم-عاشقم-افسرده ام

ای بدردم آشنا دستم بگیر

 

اوفتادم سخت درگرداب عشق

این دم آخر بیا دستم بگیر

 

ناله اوفتادگان دارد اثر

تا نگفتم ای خدا دستم بگیر

نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 11:38 توسط علی |

در بنفشه زار چشم تو

برگهای زردونیلی وبنفش

عطرهای سبزوآبی وکبود

نغمه های ناشنیده ساز می کنند

بهتر از تمام نغمه ها وسازها

 

روی مخمل لطیف گونه هات

غنچه های رنگ رنگ ناز

برگهای تازه تازه باز می کنند

بهترازتمام رنگ ها ورازها

 

خوب خوب نازنین من

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهترازشراب

بهتراز تمام شعرهای ناب

نام تو گر چه بهترین سرودزندگی است

من ترا به خلوت خدایی خیال تو:

بهترین بهترین من خطاب می کنم

بهترین بهترین من...

نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 11:35 توسط علی |

آخه من هیچی ندارم که نثارتوکنم!!!

تا فدای چشای مثل بهارتوکنم

میدرخشی مثه یک تیکه جواهر توی جمع

من می ترسم عاقبت

یه روز قمارت بکنم

من مثه شبهای بی ستاره سردوخالیم

خوب می ترسم جای عشق قصه رو یاره تو کنم

تو مثه قصه پرازخاطره هستی نمی خوام

من بی نشون تورو نشونه دارت بکنم

 

نوشته شده در شنبه ششم آبان 1391ساعت 11:13 توسط علی |

اندردل بی وفا غم وماتم باد

آنرا که وفا نیست زعالم کم باد

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد

جزغم که هزار آفرین برغم باد

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1391ساعت 13:4 توسط علی |

ما کارودکان وپیشه را سوخته ایم

شعروغزل ودوبیتی آموخته ایم

درعشق که او کارودل ودیده ماست

کار ودل ودیده -هرسه راسوخته ایم

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1391ساعت 13:2 توسط علی |

من دردتورازدست آسان ندهم

دل برنکنم زدوست تاجان ندهم

ازدوست به یادگار دردی دارم

که آن درد به صدهزار درمان ندهم

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1391ساعت 13:0 توسط علی |

من تموم قصه هام قصه توست

اگه غمگینه اون از غصه توست

یه دفعه مثل یه آهو توی صحراهها رمیدی!

بس که چشم تو قشنگ بود گله گرگ وندیدی

دل نبود توی دلم تو روگرگها نبینن

اونا با دندون تیز

به کمینت نشینن

الهی من فدای تو

چیکارکنم برای تو ؟

اگه تو این بیابونها

خاری بره به پای تو؟

یه دفعه مثل یه پرنده

قفس عشق وشکستی

پرزدی تو آسمونها

رفتی اون دورها نشستی

دل نبود توی دلم

گم نشی تو کوچه باغها

غروبها که تاریکه

نریزن سرت کلاغها

نخوره سنگی به بالت

پرت نشه فکروخیالت

من تموم قصه هام قصه توست

اگه غمگینه اون از غصه توست

یه دفعه مثل یه گل

رفتی تو دست خزون

سیل بارون وتگرگ

میومد ازآسمون

بردمت توگلخونه

که نریزه روسرت

که یه وقت خیس نشه

یخ کنه بال وپرت

من تموم قصه هام قصه توست

یه دفعه مصل یه شمع

داشتی خاموش می شدی

اگه پروانه نبود تو فراموش می شدی

آره پروانه شدم که پرام سوخته شه

که آتیش دل تو به دلم دوخته شه

که بسوزه پروبالم

که راحت بشه خیالم

دارم ازتو می نویسم

تو که غم داره نگات

اگه دوست داشتی بگو

تابازم بگم برات

اینقده می گم که خسته شم

با عشق تو شکسته شم

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1391ساعت 12:35 توسط علی |

بشکسته پشت طاقتم ازبار عاشقی

چون من مباد کس گرفتار عاشقی

 

چشم گریست دوش-ندانستم این حریف

درخواب دیده -دولت بیدار عاشقی

 

عمری به خواب مرگ برفتیم -سایه وار

درزیر بی پناهی دیوار عاشقی

 

مرغ دلم که طاقت خاری زگل نداشت

دیوانه رفته بود به گلزار عاشقی

 

جزرنگ بی وفایی ومحنت کجا زده است؟

شاطه زمانه به رخسار عاشقی

 

می خواستم که شکوه ازاین بیشتر کنم

ازمحنت ومشقت بسیار عاشقی

 

دل ناله کرد وگفت :که ای بیخبر زعشق

برجان بلا خریده خریدار عاشقی

 

عمری که حاصلش همه رنج وغم وبلاست

بهتر که بگذرد همه درکار عاشقی

نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت 13:25 توسط علی |

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه-لرزان -از نسیم سرد پاییزاست.

دل بی تاب وآرام من *ازشوق لبریزاست.

به هر سو -چشممن رو میکند فرداست.

سحرازماورای ظلمت شب می زند لبخند

قناری ها سرود صبح می خوانند.....

 

........من آنجا *چشم درراه توام ناگاه:

ترا *می بینم که می آیی

ترا *ازدور می بینم که می خندی

ترا *ازدور می بینم که می خندی ومی آیی

.....نگاهم باز حیران تو خواهد ماند!

سراپا چشم خواهم شد.

ترادر بازوان خویش خواهم دید!

سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد.

تنم راازشراب شعر چشمان توخواهد دوخت

برایت شعر خواهم خواند.

برایم شعرخواهی خواند -تبسم های شیرین ترا -بابوسه ها خواهم چید!

وگر بختم کند یاری

درآغوش تو..........

ای افسوس!

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان درنسیم سرد پاییز است

هوا آرام -شب خاموش -راه آسمان ها باز

زمان در بستر شب -خواب وبیدار است.

نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت 13:11 توسط علی |

دست مرا بگیر که باغ نگاه تو

چندان شکوفه ریخت که هوش ازسرم ربود

من جاودانیم که پرستوی بوسه ات

برروی من دری زبهشت خدا گشود!

اما....چه می کنی

دل را که دربهشت خدا هم غریب بود...

نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت 10:21 توسط علی |

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!

همه اندیشه ام اندیشه فرداست.

وجودم ازتمنای تو سرشار است.

زمان -دربستر -خواب وبیدار است.

 

هواآرام -شب خاموش -راه آسمان ها باز...

خیالم چون کبوتر های وحشی میکند پرواز.....

رود آنجا که می بافند کولی های جادو -گیسوی شب را

همان جاها -که شب ها دررواق کهکشان ها عود می سوزند!

همان جاها -که اخترها به بام قصرها -مشعل می افروزند!

همان جاها -که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند!

همان جاها -که پشت پرده شب -دختر خورشید فردا را می آرایند!

همین فردای افسون ریز رویایی*

همین فردا که راه خواب من بسته است*

همین فردا که بروی پرده پندار من پیداست*

همین فردا که ماراروز دیدار است*

همین فردا که ماراروزآغوش ونوازش هاست*

همین فردا*

همین فردا*

........من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!

زمان دربستر شب -خواب وبیدار است. 

نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت 10:16 توسط علی |

ناتوان گذشته ام زکوچه ها

نیمه جان رسیده ام به نیمه راه

چون کلاغ خسته ای- دراین غروب-

می برم به آشیان خود پناه

 

درگریز -ازاین زمان بی گذشت

درفغان ازاین ملال بی زوال

رانده ازبهشت عشق وآرزو

مانده ام همه غم وهمه خیال

 

سر نهاده چون اسیر خسته جان

درکمندروزگار بدسرشت

رونهفته چون ستارگان کور

درغبار کهکشان سرنوشت

 

می روم زدیده ها نهان شوم

می روم که گریه درنهان کنم

یامراجدایی تو می کشد

یا ترا دروباره مهربان کنم

نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت 9:58 توسط علی |

بنشین *مرو

چه غم که شب ازنیمه رفته است؟

بگذار تا سپیده بخندد به روی ما

بنشین *ببین که :دختر خورشید-صبحگاه-

حسرت خورد زروشنی آرزوی ما!!!!!!

 

بنشین *مرو *هنوز به کامت ندیده ام!!

بنشین *مرو *هنوز کلامی نگفته ایم!!

بنشین *مرو *چه غم که شب از نیمه رفته است؟

بنشین *مرو *که با خیال تو شب ها نخفته ایم!!!

 

بنشین *مرو *که دردل شب پناه ماه

خوشتر ز حرف عشق وسکوت ونگاه نیست

بنشین *مرو *جاودانه به آزار من مکوش

یکدم کنار دوست نشستن گناه نیست.

 

بنشین *مرو *حکایت وقت دگر است

شاید نماند فرصت دیدار دیگری

آخر -تو نیز با منت ازعشق گفتگوست!!!

بیخبر ازملال ورنج ازین درچه می بری؟

 

بنشین *مرو *صفای تمنای من ببین

امشب چراغ عشق در این خانه روشن است*

جان مرا نه هجران ظلمت خود سوطز

بنشین *مرو *مرو که نه هنگام رفتن است!!!!!!!!

 

اینک تو رفته ای ومن از راههای دور

می بینمت-نخفته -برآن پرنیان سرد*

می بینمت به بستر خود برده ای پناه

می بینمت نهفته نگاه از نگاه ماه !!!

 

درمانده ای به ظلمت اندیشه های تلخ *

خواب از تودرگریز وتواز خواب در گریز *

یاد منت نشسته برابر -پریده رنگ

با خویشتن - به خلوت دل -می کنی ستیز

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1391ساعت 11:53 توسط علی |

دل ازنشاط وغوغای زندگی

باسکوت وخلوت خو گرفته بود!!!

آمد*سکوت سردوگرانباررا شکست

آمد*صفای خلوت اندوه را ربود

 

آمد*به ای امید که درگورسرددل

شاید زعشق رفته بیابد نشانه ای

اوبودوآن نگاه پرازاشتیاق

من بودم وسکوت وغم جاودانه ای

 

آمد*مگر که بازدراین ظلمت ملال

روشن کند به نور محبت چراغ من

باشد که من دوباره بگیرم سراغ شعر

زان پیشتر که مرگ بگیرد سراغ من

 

گفتم مگر صفای نخستین نگاه را

دردیدگاه غمزده اش جستجو کنم

وین نیمه جان سوخته از اشتیاق را

خاکسترازحرارت آغوش اوکنم

 

چشمان من به دیده اوخیره مانده بود

رخشید یاد عشق کهن در نگاه ما

آهی ازآن صفای خدایی زبان دل

اشکی ازآن نگاه نخستین گواه ما

 

ناگاه عشق مرده سرازسینه برکشید

آویخت همچو طفل یتیم به دامنم

آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت

آهی کشید ازسر حسرت که :این منم!!!

 

باز آن لهیب شوق وهمان شوروالتهاب

بازآن سرودومهرومحبت*ولی چه سود

ماهر کدام رفته به دنبال سرنوشت

من دیگر آن نبودم واو دیگر (( او )) نبود...

نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1391ساعت 11:33 توسط علی |


آخرين مطالب
» من بی قرارم
» اگرتوبودی!!
» بدون شرح...
» عاشق شو همین وهرچه باداباد
» برای تو...تکرارخواهم کرد
» بدون شرح...
» من کیم......؟؟؟!!!
» بدون شرح.....
» انصاف نیست؟؟؟!!!....
» دلم گرفته است....

Design By : Pichak