شب یلدا...

سفره شب یلدا و هندوانه

تزئین هندوانه شب یلدا

تزئین هندوانه شب یلدا به شکا غورباقه

عکس هندوانه کارتونی برای شب یلدا

هندوانه به شکل کوسه

سفره آرایی شب یلدا با هندوانه های رنگین

هندوانه شب يلدا

شيريني شب يلدا

امیدوارم لبهاتون همانند پسته همیشه خندان

گونه هاتون همانند هندوانه همیشه سرخ

دلهاتون همانند این شب بزرگ

وبانمک همانند ...

اول یلدارو و رسیدن اولین روز زمستان و به عزیزم تبریک میگم وبعد از اون به تمام دوستان و...

امیدوارم همتون در کنار خانواده هاتون تا صبح نخوابید

 

متن آهنگهای سیاوش قمیشی (به یاد تو ...)

آخه من هیچی ندارم که نثار تو کنم

تا فدای چشا ی مثه بها رتو کنم

میدرخشی مثه یه تیکه جواهر توی جمع

من می ترسم عاقبت یه روز قمارت کنم

من مثه شبهای بی ستاره سردوخالیم

خوب می ترسم جای عشق غصه رو یارت توکنم

تو مثه قصه پراز خاطره هستی نمی خوام

من بی نشون تورو نشونه دارت بکنم

تو که بی قرار دیدن شب وستاره ای

واسه دیدن ستاره بی قرارت بکنم

مثه دریا بی قراری نمی تونی بمونی

من چرا مثل یه برکه موندگارت بکنم

من مثه شبهای بی ستاره سردو خالیم

خوب می ترسم جای عشق قصه رویار تو کنم

تو مثه غصه پرازخاطره هستی نمی خوام

من بی نشون نشونه دارت بکنم

تو بگو خودت بگو

با تو بمونم یا برم؟

آخه من هیچ نمی خوام که غصه دارت بکنم...

ادامه نوشته

ازادی ...


آزادی در بی آرزوئیست

...

هرگاه شادم یاد تو غمگینم می کند. هرگاه غمگینم یاد تو شادم می کند

پس هر دو را دوست دارم چون حکایت از تو می کند…

عکس/متن عاشقانه...

عکس های عاشقانه و احساسی   شهریور 91

عکس های عاشقانه و احساسی   شهریور 91

عکس های عاشقانه و احساسی   شهریور 91

عکس های عاشقانه و احساسی   شهریور 91

عکس های عاشقانه و احساسی   شهریور 91

asheghane عکس های عاشقانه جدید شهریور 91

akshaue asheghaneh Patugh.ir  عکس های عاشقانه جدید شهریور 91

akshaue asheghaneh Patugh.ir 1 عکس های عاشقانه جدید شهریور 91

akshaue asheghaneh Patugh.ir 2 عکس های عاشقانه جدید شهریور 91

akshaue asheghaneh Patugh.ir 3 عکس های عاشقانه جدید شهریور 91

akshaue asheghaneh Patugh.ir 4 عکس های عاشقانه جدید شهریور 91

akshaue asheghaneh Patugh.ir 5 عکس های عاشقانه جدید شهریور 91

akshaue asheghaneh Patugh.ir 6 عکس های عاشقانه جدید شهریور 91

akshaue asheghaneh Patugh.ir 7 عکس های عاشقانه جدید شهریور 91

akshaue asheghaneh Patugh.ir 8 عکس های عاشقانه جدید شهریور 91

akshaue asheghaneh Patugh.ir 9 عکس های عاشقانه جدید شهریور 91

akshaue asheghaneh Patugh.ir 10 عکس های عاشقانه جدید شهریور 91

akshaue asheghaneh Patugh.ir 11 عکس های عاشقانه جدید شهریور 91

akshaue asheghaneh Patugh.ir 12 عکس های عاشقانه جدید شهریور 91

akshaue asheghaneh Patugh.ir 13 عکس های عاشقانه جدید شهریور 91

akshaue asheghaneh Patugh.ir 14 عکس های عاشقانه جدید شهریور 91

lovei جمله های عاشقانه جدید شهریور 91

“تو” را با ط دسته دار مینویسم
“طو” با همه فرق داری …


********************

یکی زیر… یکی رو…
زیباترین بافتنی دنیاست دست هایمان…

**********
صحبت از فاصله نیست، صحبت از مهر و وفاست
شاید این فاصله ها، محک عاطفه هاست

******

همیشه دروغ گفتن تلخ نیست !
بهم بگو دوستم داری …

****************

حسادت می کنم به تو… !
که آسان ، که آسوده فراموش میکنی اما فراموش نمی شوی …

***************

از کدام سو دورم می زنی ؟
می خواهم از همان سو دورت بگردم !

*************

در زندگی هر کسی یک نفر هست که مثل هیچ کس نیست …

************

هدفم را نشانه گرفته ام
قلب تو
بدون هدف دوستت دارم !!!

**************

برایت آرزو دارم خدا را … عشق را … آرزو را …
چنانکه تو خواهی و خدا داند …


************

بعضی آدما هستن که وقتی گرفتارشون میشی دیگه از آزادی بدت میاد !

************

زندگی زیباست …
یعنی از همان روز که تو تمام زندگی ام شدی …

************

من کر نیستم ؛ فقط از وقتی صدایت را شنیدم دیگر هیچ صدایی شنیدنی نیست …

**************

بگذار زمانه از حسادت بترکد ؛ انگشتان من چه به انگشتان تو می آیند ؟!

****************

سه آرزوی قشنگ عاشقانه :
بی من نباشی
بی تو نباشم
بی هم نباشیم …

*****************

این طور قبول نیست !
چشمهایت را زمین بگذار !
بیا دست خالی بجنگیم…

***************

نفسم !
تو را از من بگیرند، می میرم …

****************

درسته که گوشیم قیمتی نداره ولی اونیکه بهم زنگ میزنه قیمتی ترینه …

*******************

رنگین کمان همیشه بعد از باران می آید …
کاش همیشه چشمانم بارانی باشد رنگین کمان من ، شاید تو بیایی !

************************

سعی کن واسه کسی بمیری که نتونه مردنت رو ببینه …

*******************

هرکسی رو می تونستم دوست داشته باشم اگر دوست داشتن رو از تو شروع نمی کردم …

*****************

فرقی ندارد …
شرق یا غرب…
شمال یا جنوب …
من تو را به هر جهت دوست دارم هنوز !

*****************

منتظر نباش کسی بیاد که دنیا را بهت بده؛ دعا کن کسی پیدا بشه که تو را به دنیا نده …

*****************************

تمام شهر از بس عاشقی کردند قهارند…
من اما هنوز ناشیانه دوستت دارم !

****************

در خیالم با خیالت بی خیال عالمم …

****************

عشق با هم صعود کردن نیست ، عشق در وقت سقوط با هم بودن است …

***************

یکی را دوست دارم که میدانم او دیگر برایم یکی نیست ، او برایم یک دنیاست…

********************

آن روز ها گنجشک را رنگ می کردند و جای قناری می فروختن
این روز ها هوس را رنگ می کنند و جای عشق می فروشند

آن روزها مال باخته می شدی
و این روز ها دلباخته . . .

...

دلم نه عشق میخواهد

نه دروغهای قشنگ

نه ادعاهی بزرگ

نه بزرگهای پرادعا.

دلم فنجانی قهوه می خواهد و

یک دوست

که بشود بااودرددل کرد

وبعد پشیمان نشد!!!

دلــــــــــــــم.....!!!

بـــﮧ ســـیــــم آخــــر ..

ســـآز مــــے زنـــــم امـشـَــب

بــــﮧ کـــورـے چـشـــم دنیــــا

کـــــﮧ ســــــآز مـخـــآلــف مـے زنــَــد

بـــآ 
مــَـن ! !



فرقـے نمـے کند !!

بگویم و بدانـے ...!

یا ...

نگویم و بدانـے..!

فاصله دورت نمی کند ...!!!

در خوب ترین جاﮮ جهان جا دارﮮ ...!

جایـے که دست هیچ کسـے به تو نمـے رسد.:
دلــــــــــــــم.....!!!
 
******************
جوابم نکن مردم از ناامیدی 
شاید عاشقم شی خدا رو چه دیدی 
خیال کن جواب منو دادی اما 
عزیزم جواب خدا رو چی میدی 
همینجوری اشکام سرازیر میشن 
دیگه از خودم اختیاری ندارم 
من از عشق چیزی نمیخام بجز تو 
ولی ازتو هیچ انتظاری ندارم 
صبوریم کمه بی قراریم زیاده 
چقدر بی قرارم منه صاف وساده 
عزیزم چقدر سخته دل کندن از تو 
عزیزم چقدر تلخه کام من از تو 
نذار زندگیم راحت از هم بپاشه 
جوابم نکن مردم از بی جوابی 
یه چیزی بگو پیش از اینکه بمیرم 
بخابم بیا پیش از اینکه بخوابی 
شب از نیمه های زمستون گذشته 
بخوابم بیا پیش از اینکه بمیرم 
اگه پا به خوابم گذاشتی عزیزم 
یه چیزی بگو بلکه اروم بگیرم
 

عاشقانه


منهوهتو چون دوهکوههدور از هم 

جداهاز هم 

نه توانهحرکتي 

نه اميدهديداري 

آرزويمهاماهاين است 

که عشق خودهرا 

با ستاره‌هايهنيمه‌هايهشب 

به سويمهبفرستي . . . 
 



فقطه خودته را بهه رودخانه سپردی

و هيچه واژهه ایه براته خاطره نداشت.

چه سالهاه به تو دروغه گفتم

از آن عاشقیه که هيچ وقت هنوشته هايت را دوسته نداشت.

سالهاه به تو از تصوير هو عشقه دروغه گفتم

از دلتنگیه های شبانهه و از رنجی که ههيچ وقت پايان نيافت.

چه هسالهايی که دوسته داشتم!

اما هميشهه دل نگران پرنده بودم و دلواپسه عاشقی که هخودش را

در جادهه عشقه گمه خواهد کرد.
 

تصاویر عاشقانه و عارفانه

دوســــتتهدارم
هدیه ایستهکهههر قلبی
فــــهمهگرفتنشهرا ندارد
قیمتی دارد کهههرهکسی
تــــوانهپرداختشهرا ندارد
جملههیهکوتاهیستهکهههر کسی
لــــیاقت شنیدنشهرا ندارد

ادامه نوشته

شاملو

لبانت
به ظرافت شعر
شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند
كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد
تا به صورت انسان درآيد
و گونه هايت
با دو شيار مّورب
كه غرور ترا هدايت مي كنند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بي آن كه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بكارتي سر بلند را
از رو سپيخانه هاي داد و ستد
سر به مهر باز آورده م
هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست
كه من به زندگي
نشستم!
و چشانت راز آتش است
و عشقت پيروزي آدمي ست
هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد
و آغوشت
اندك جائي براي زيستن
اندك جائي براي مردن
و گريز از شهر
كه به هزار انگشت
به وقاحت
پاكي آسمان را متهم مي كند
كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود
و انسان با نخستين درد
در من زنداني ستمگري بود
كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد -
من با نخستين نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظيم تو
به شكوهمندي
ني لبكي مي نوازند،
و ترانه رگ هايت
آفتاب هميشه را طالع مي كند
بگذار چنان از خواب بر آيم
كه كوچه هاي شهر
حضور مرا دريابند
دستانت آشتي است
ودوستاني كه ياري مي دهند
تا دشمني
از ياد برده شود
پيشانيت آيينه اي بلند است
تابناك و بلند،
كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند
تا به زيبايي خويش دست يابند
دو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي
خوانند
تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب ها را گوارا تر كند؟
تا آ يينه پديدار آئي
عمري دراز در آ نگريستم
من بركه ها ودريا ها را گريستم
اي پري وار درقالب آدمي
كه پيكرت جزدر خلواره ناراستي نمي سوزد!
حضور بهشتي است
كه گريز از جهنم را
توجيه مي كند،
دريائي كه مرا در خود غرق مي كند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپيده دم با دستهايت بيدارمي شود

*********

مجال
بي رحمانه اندك بود و
واقعه
سخت
نامنتظر.
از بهار
حظ ّ تماشائي نچشيدم،
كه قفس
باغ را پژمرده مي كند.

از آفتاب و نفس
چنان بريده خواهم شد
كه لب از بوسه نا سيراب.
برهنه
بگو برهنه به خاكم كنند
سرا پا برهنه
بدان گونه كه عشق را نماز مي بريم،-
كه بي شايبه حجابي
با خاك
عاشقانه
در آميختن مي خواهم

******************************

همه
لرزش دست و دلم
از آن بود كه
كه عشق
پناهي گردد،
پروازي نه
گريز گاهي گردد.
آي عشق آي عشق
چهره آبيت پيدا نيست

و خنكاي
مرحمي
بر شعله زخمي
نه شور شعله
بر سرماي درون
آي عشق آي عشق
چهره سرخت پيدا نيست.

غبار تيره تسكيني
بر حضور ِ وهن
و دنج ِ رهائي
بر گريز حضور.
سياهي
بر آرامش آبي
و سبزه برگچه
بر ارغوان
آي عشق آي عشق
رنگ آشنايت
پيدا نيست

************************

چشمان سياه تو فريبت مي دهند اي جويندة بي گناه! تو مرا هيچ گاه در

ظلمات پيرامون من باز نتواني يافت؛ چرا كه در نگاه تو آتش

اشتياقي نيست.

مرا روشن تر مي خواهي

از اشتياق به من در برابر من پر شعله تر بسوز

ورنه هزاران چشم تو فريبت خواهد داد، جويندة بيگناه بايست و چراغ

اشتياقت را شعله ورتر كن.

از نگفته ها، از نسروده ها پرم؛

از انديشه هاي ناشناخته و

اشعاري كه بدان ها نينديشيده ام.

عقدة اشك من درد پري، درد سرشاري است. و باقي ناگفته ها سكوت

نيست، ناله ئي ست.

اكنون زمان گريستن است، اگر تنها بتوان گريست، يا به رازداري دامان تو

اعتمادي اگر بتوان داشت، يا دست كم به درها كه در آنان احتمال

گشودني هست به روي نابكاران.

با اينهمه به زندان من بيا كه تنها دريچه اش به حياط ديوانه خانه مي گشايد.

اما چگونه، براستي چگونه

در قعر شبي اينچنين بي ستاره،

زندان مرا بي سرود و صدا مانده

باز تواني شناخت؟

ما در ظلمتيم

بدان خاطر كه كسي به عشق ما نسوخت،

ما تنهائيم

چرا كه هرگز كسي ما را به جانب خود نخواند،

ما خاموشيم

زيرا كه ديگر هيچ گاه بسوي شما باز نخواهيم آمد،

و گردن افراخته

بدان جهت كه به هيچ چيز اعتماد نكرديم، بي آنكه بي اعتمادي را دوست

داشته باشيم.

كنار حوض شكسته، درختي بي بهار، از نيروي عصارة مدفون خويش

مي پوسد.

و ناپاكي آرام آرام رخساره ها را از تابش باز مي دارد.

عشق هاي معصوم، بي كار و بي انگيزه اند.

دوست داشتن

از سفرهاي دراز تهي دست باز مي گردد.

زير سر طاق هاي ويرانسراي مشترك، زنان نفرت انگيز، در حجاب سياه

بي پردگي خويش به غمنامة مرگ پيام آوران خدائي جلاد و جبر كار

گوش مي دهند و بر ناكامي گنداب طعمه جوي خويش اشك

مي ريزند.

خداي مهربان بي بردة من جبركار و خوف انگيز نيست،

من و او به مرزهاي انزوائي بي اميد رانده شده ايم.

اي همسرنوشت زميني شيطان آسمان! تنهائي تو و ابديت بي گناهي، بر

خاك خدا، گياه نورسته ئي نيست.

هرگز چشمي آرزومند به سرگشتگي تان نخواهد گريست،

در اين آسمان محصور ستاره ئي جلوه نخواهد كرد و خدايان بيگانه شما

را هرگز به پناه خود پذيره نخواهد آمد.

چرا كه قلب ها ديگر جز فريبي آشكاره نيست؛ و در پناهگاه آخرين، اژدها

بيضه نهاده است.

چون قايق بي سرنشين، در شب ابري، درياهاي تاريك را به جانب غرقاب

آخرين طي كنيم.

اميد درودي نيست . . .

اميد نوازشي نيست . . .

********************************

از دست هاي گرم تو

کودکان تواءمان آغوش خويش

سخن ها مي توانم گفت

غم نان اگر بگذارد.

 

نغمه در نغمه درافکنده

اي مسيح مادر، اي خورشيد!

از مهرباني ي بي دريغ جان ات

با چنگ تمامي ناپذير تو سرودها مي توانم کرد

غم نان اگر بگذارد.

 

رنگ ها در رنگ ها دويده،

از رنگي نکمان بهاري ي تو

که سراپرده در اين باغ خزان رسيده برافراشته است

نقش ها مي توانم زد

غم نان اگر بگذارد.

 

چشمه ساري در دل و

آب شاري درکف،

آفتابي در نگاه و

فرشته ئي در پيراهن،

از انساني که توئي

قصه ها مي توانم کرد

غم نان اگر بگذارد.

 

عاشقانه

آن شب

که مـــاه عاشـــقــانه هـــایمـان را ...

تماشا می کرد ...


آن شب که شب پره ها ..

عاشــقـــانه تر ..

نــــور را می جســـتند ...!

و اتاقم ..

سرشار از عطر بوسه و ترانه بود... !

دانستم..


تـــــو پـــژواک تمــــام عـــاشــقـانه های تاریخی

 

**********

امید وصــل تـــو نگذاشت تا دهـــم جان را

وگـــر نه روز فراق تـــو مردن آســـان بود

*****************

" بند بند وجودمــــ ـــ ـ ..

بـه بند بند وجود تــو بستــه استـــــ ــــ ـ

با این همه بنــد

چه قـــــ ـــ ـدر از هم دوریـــــــ ــــ ـم

**************

در بدرقــــــه چشمان تو نميتوان غربت را فراموش كرد و

كوچــــــه سراسر ميشود از وداعي عاشقانــــه

****************

دلِ سبــــــزم را گــــــ ــــ ـره زد .

و رفتـــــــ ــــ ــ تا بـــــــه آرزوهـــایش برســــد

                                                     *******************

عمر من قد نميدهد

به سفرت بگو كوتاه بيايد

**********************

انگـــار

آخرین سهــــــ ــــ ــم ما از هم

همین سکوتـــــــــ ـــــــ ــــ اجباری سـتــــــ ـــ

 

عاشقانه

تنها
غمگین
نشسته با ماه
در خلوت ساکت شبانگاه
اشکی به رخم دوید ناگاه
روی تو شکفت در سرشکم
دیدم که هنوز عاشقم آه

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
یک لحظه نشد خیالم آزاد از تو

یک روز نگشت خاطرم شاد از تو
دانی که زعشق
تو چه شد حاصل من
یک جان و هزار گونه فریاد از تو


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
در پی آن نگاه های بلند ،
حسرتی ماند و
آه های بلند!


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
از بس که غصه تو قصه در گوشم کرد
غمهای زمانه را فراموشم کرد
یک سیـــنه سخن به درگهت آوردم
چشمان سخنگوی تو خاموشم کرد


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
عشق تو به تار و پود جانم بسته است
بی روی تو درهای جهانم بسته است
از دست تو خواهم که برآرم فریاد
در پیش نگاه تو زبانم بسته است

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
گفتم دل را به پند درمان کنمش
جان را به کمند سر به فرمان کنمش
این شعله چگونه از دلم سر نکشد
وین شوق چگونه از تو پنهان کنمش


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
ای چشم ز گریه سرخ خواب از تو گریخت
ای جان به لب آمده از تو گریخت
با غم سر کن که شادی از کوی تو رفت
با شب بنشین که آفتاب از تو گریخت


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
کجایی ای رفیق نیمه راهم
که من در چاه شبهای سیاهم
نمی بخشد کسی جز غم پناهم
نه تنها از تو نالم کز خدا هم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
هزار بوسه به سوی خدا فرستادم
از آنکه دیدن تو قسمت خدایی بود
شب از کرانه دنیای من جدا شده بود
که هر چه بود تو بودی و روشنایی بود


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
امروز را به باد سپردم
امشب کنار پنجره بیدار مانده ام
دانم که بامداد
امروز دیگری را با خود می آورد
تا من دوباره آن را
بسپارمش به باد


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش
سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلآزارترین شد چه دلآزارترین

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دلم به ناله در آمد که
ای صبور ملول
درون سینه اینان نه دل
که گِل بوده ست

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
هیچ و باد است جهان
گفتی و باور کردی
کاش یک روز به اندازه هیچ
غم بیهوده نمی خوردی
کاش یک لحظه به سرمستی باد
شاد و آزاد به سر می بردی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
عشق پیروزت کند بر خویشتن
عشق آتش می زند در ما و من
عشق را دریاب و خود را واگذار
تا بیابی جانِ نو، خورشیدوار

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
روزهایی که بی تو می گذرد
گرچه با یاد توست ثانیه هاش
آرزو باز میکشد فریاد
در کنار تو می گذشت ایکاش


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
تو را دارم ای گل جهان با من است
تو تا با منی جان جان با من است
چو می تابد از دور پیشانی ات
کران تا کران آسمان با من است

*********************************

تو نیستی که ببینی 

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها

به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

تمام گنجشکان

که درنبودن تو 

 مرا به باد ملامت گرفته اند

ترا به نام صدا می کنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

کنار باغچه

زیر درخت ها،

لب حوض

درون آیینه پاک آب می نگرند

تو نیستی که ببینی، چگونه پیچیده است

طنین ِ شعر ِ نگاه ِ تو درترانه ی من

تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد

نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید

به روی لوح سپهر

ترا چنانکه دلم خواسته است، ساخته ام !

چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

به چشم همزدنی

میان آن همه صورت، ترا شناخته ام !

به خواب می ماند

تنها به خواب می ماند

چراغ، آینه ، دیوار، بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی

چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست، از تو می گویم

تو نیستی که ببینی، چگونه از دیوار

جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی ، چگونه، دور از تو

به روی هرچه در این خانه ست

غبار سربی اندوه بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده من

بجز تو، یاد همه چیز را رها کرده است

غروب های غریب

در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین

ستاره بیمار است

دو چشم خسته ی من

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی

***********************

 

من چگونه زنده ام؟...

من چگونه زنده ام؟

بی تو و بی دست تو

زندگی جان کندن است

بی دو چشم مست تو

*

بی تو من یک کاغذم

سرد و ساکت روی آب

گاه گاهی حادثه

می دهد بر من شتاب


*

بی تو من یک سایه ام

که نشستم روی شب

در سیاهی گم شدم

آه! گشتم روی لب

*

دستمال انتظار

تر شده از خشم من

اشک های مهربان

ریخته از چشم من

*

جا نمازم را ببین

مثل یک دریا شده

حرف های خلوتم

در درونش جا شده

*

من برای بودنت

حاضرم تا جان دهم

باید از دل بگذرم

تا به خود سامان دهم

*

من چگونه بگذرم؟

از دل تنهای خود

من که او را برده ام

تا دل شب های خود

*

باید از شب بگذرم

تا نباشم فکر تو

من چگونه بگذرم؟

از شب و از فکر تو!

*

زندگی را برده ام

با خودم تا کهکشان

کهکشان عشق تو

پر کشید از آسمان

*

دست هایم را بگیر

ذره ذره جان من

می شود مهمان تو

من ز پا افتاده ام

گوی من ، میدان تو

*

باید از خود بگذرم

تا ببینم روی تو

من گذشتم از خودم

رد شدم از کوی تو

*

می روم تا گم شوم

در تو و در دست تو

زندگی جان کندن است

بی دو چشم مست تو

 

منتظر باش

منتظر باش که بارانی شوم

تا ببارم بر کلون خانه ات

تا ببوسم جای دستان تو را

روی قفل آهنین خانه ات

*

منتظر باش کبوتر بشوم

بپرم تا آشیان سبز تو

تو ندانی من که هستم من ولی

خیره باشم در دو چشم مست تو

*

منتظر باش که پاییز شوم

خالی از سر سبزی و رنگ بهار

تا بماند روی گلدان های تو

دست هایم زردو خشک و بی قرار

*

منتظر باش که یک خواب شوم

روی ذهن تو بچرخم مثل باد

چشم هایت خسته تر، مستانه تر

روی یک خمیازۀ پرامتداد

*

منتظر باش که یک بغض شوم

تا بپیچم روی فریادی بلند

در گلوی خود مرا احساس کن

دست و پایم را نبند

*

منتظر باش که یک لاله شوم

سرخِ سرخ ِسرخ در دامان خاک

هر کجایی باش ، من هم مانده ام

تا گذاری پای بر این خاک پاک

*

منتظر باش که یک اشک شوم

نرم و آهسته به روی گونه ات

جای من در لای مژگان تو بود

می چکم اما ز چشم روشنت

*

منتظر باش که یک حرف شوم

تا بیایم روی لب های تو باز

تو مرا تکرار کن، تکرار کن

می شوم آمادۀ آواز باز

*

منتظر باش که خورشید شوم

تا بتابم بر تن و بر دست تو

گرمِ گرمِ گرم از رویم شود

راهها و کوچۀ بن بست تو

*

منتظر باش که یک شب بشوم

ساده و تاریک و غمگین و سیاه

من می آیم روی بام خانه ات

می نشینم تا طلوع یک نگاه

*

منتظر باش که یک عکس شوم

روی دیوار اتاقت جای من

یا شوم یک پنجره در گوشه ای

که تو بنشینی شبی در پای من

*

منتظر باش که یک شعر شوم

در میان صفحه های دفترت

یا شوم خودکار در دستان تو

یا ستاره ای شوم من در شبت

*

منتظر باش که یک عطر شوم

تا بیاویزم به سرتاپای تو

یا شوم راهی که آید سوی تو

یا نسیمی در شب زیبای تو

*

منتظر باش که یک ابر شوم

تا شوم مهمان پاییزی تو

منتظر باش که یک پرده شوم

یا شوم نقشی به رومیزی تو

*

منتظر باش که یک سیب شوم

تا که بنشینم به روی ظرف تو

منتظر باش که یک آه شوم

در میان انتظار حرف تو

*

منتظر باش که یک سایه شوم

پابه پای تو به هر جا می روی

منتظر باش که یک برف شوم

در زمستان های سرد بی کسی

*

منتظر باش که یک پله شوم

رد پای تو برایم آرزو

منتظر باش که یک شاخه شوم

از کنار پنجره سر کرده تو

*

منتظر باش که یک قصه شوم

قصۀ اسطوره های عاشقی

منتظر باش که یک دشت شوم

پر شوم از شاخه های رازقی

*

منتظر باش که یک رنگ شوم

روی هر روز تو تکرار شوم

منتظر باش که یک نامه شوم

حسرت لحظۀ دیدار شوم

*

منتظر باش که یک فکر شوم

تا فراموشت نگردد یاد من

آشنای انتظار و خستگی

این تویی آغاز این فریاد من

*

منتظر باش که یک فرش شوم

روز و شب اما به زیر پای تو

این من و این خستگی هایم ببین

هیچ کس در دل ندارد جای تو

*

منتظر باش که یک گل بشوم

غنچه غنچه روی خاک خانه ات

منتظر باش که بارانی شوم

تا ببارم بر کلون خانه ات

...

منتظر باش

 

مهمان عشق

 

زندگی را برده بودم با خودم

تا بشویم دست و رویش را

که خوشحالش کنم

عمق استخر وفا

مرد میدانش کنم

*

زندگی لج کرده بود

کودکانه می گریخت

من به دنبالش شدم

حوصله سر رفت و ریخت

*

دست های زندگی

پر شد از انبوه غم

من نرفتم سوی او

او شکست در پیچ و خم

*

مهربان شد این دلم

سوخت از غم های او

من دویدم سوی او

دست من درپای او


*

زندگی یک خنده کرد

سر به زیر و با وقار

گفت : ای عاشق برو!

من ندارم با تو کار!

*

حرف های زندگی

گرم بود و آشنا

گفت: من اهل دلم

حل شده ام در صفا

*

چشم های زندگی

خیره بود در کار عشق

گفتم : اما من چرا؟

خم شدم از بار عشق!

*

زندگی حرفی نزد

شانه ای بالا کشید

زیر لب آهسته گفت:

آب را دریا چشید

*

من نشستم پیش او

دست من در موی او

گفتم اما من چرا؟

ره ندارم سوی او!

*

زندگی جا خورد و گفت

من پُرم از عاشقی

من خودم هم مانده ام

در غم دلداگی!


*

زندگی از جا پرید

دست ها را در هوا

گفت : من باید برم

پس تو هم با من بیا

*

گفتم : آخر تا کجا؟

گفت : آن جا را ببین

می رویم تا روشنی

دوست هستیم بعد از این


*

دست هایم را گرفت

گفت : با هم می رویم

درس اول آشتی

قهر را رد کرده ایم

*

درس دوم معرفت

یک مداد آماده کن

تا که سر مشقت دهم

بودنت را ساده کن

*

درس بعدی را نگفت

دست بر چشمش گذاشت

گفت: آن کس برده که

پا به نفس خود گذاشت

*

درس ها را یک به یک

می شمرد و می سرود

ضربه های قلب من

در صدایش خفته بود

*

حرف هایش شد تمام

خسته شد از گفتگو

لب به خاموشی گرفت

رفت سراغ شستشو

*

گفت : از عمق وفا

من ندارم وحشتی

این تویی با طاقتت

تا همین جا نشکنی


*

این نگفته شیرجه زد

سطح آب شد دایره

دایره ها تو به تو

شد شبیه خاطره

*

من نشستم گوشه ای

تا که پیدایش شود

عشق گفت: این جا نمان

تا دل همپایش شود

*

من پریدم توی آب

دست در دامان عشق

زندگی همپای دل

ما همه مهمان عشق