به اميدی که تافردانوراميدی پيداشه‏!‏


واسه منی که دلتنگم

ادامه نوشته

عيدبی توحرامم باد...

ای زردروی عاشق؟!

روسربنه به بالین

 

ادامه نوشته

شاملو

ساده است نوازش سگي ولگرد



ادامه نوشته

گوش کن !

گوش کن

جاده صدا می زند ازدورقدم های ترا

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلک هارابتکان

کفش به پاکن

وبیا

وبیاتاجایی

که پرماه به انگشت توهشداردهد

وزمان روی کلوخی بنشیند باتو

ومزامیر شب اندام ترا

مثل یک قطعه آواز به خودجذب کنند

پارسایی است درآنجا که تراخواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که ازحادثه عشق تراست.

 

آیینه ای !

جان جهان دوش کجا بوده ای

نی غلط است دردل مابوده ای

آه که من دوش چه سان بوده ام

آه که تو دوش کرا بوده ای

رشک برم کاش قبا بودمی

چون که درآغوش قبا بوده ای

زهره ندارم که بگویم ترا

بی من بیچاره کجابوده ای

آیینه ای

رنگ توعکس کسیست

توزهمه رنگ جدا بوده ای

بیاازاینجاببرم!

۴۷

ازاونور شبهای خیس

 

ادامه نوشته

کاش...

 ۴۶

کاش اون لحظه که یکی ازت میپرسه حالت چطوره؟

و تو جواب میدی خوبم!

کسی باشه که محکم بغلت کنه وآروم توگوشت بگه:

میدونم خوب نیستی

میدونم

میدونم

 

 

قلبم را...

درفکربودم تابرایت چه بفرستم

گل گفت: مرابفرست تاسنبل زیبایی او باشم

گفتم نه!

چون اوازهزاران گل مانند توزیباتر است

خارگفت:

مرابفرست تاخاری باشم برچشمان دشمنان او

گفتم نه!

چون اوآنقدرمهربان است که دشمنی ندارد

قلبم گفت: مرابفرست تابرایش بگویم دوستت دارم

وسرانجام بایک دنیاشوق واشتیاق

قلبم رابایک دنیا عشق

برایت فرستادم

تاپایان پایانها مانده ست...

۴۵

از غم عشق چه می باید کرد؟!

 

ادامه نوشته

پس وفا ازوفابیاموزم!

دروصالت چرا بیاموزم

درفراقت چرابیاموزم

یا توبامن دردمن بیامیزی

یامن ازتودوابیاموزم

می گریزی زمن که نادانم

یابیامیز یا بیاموزم

چون خداهست با تودرشب وروز

بعدازاین ازخدابیاموزم

خاک پای تورا بدست آرم

 تاازاوکیمیا بیاموزم

آفتاب تراشوم ذره

معنی وضحا بیاموزم

کهربای توراشوم کاهی

جذبه کهربا بیاموزم

همچو ماهی زره زخود سازم

تابه بحرآشنا بیاموزم

همچو دل خون خورم که تاچون دل

سیربی دست وپا بیاموزم

دروفانیست کس تمام استاد

پس وفا ازوفابیاموزم

 

شاملو

۴۴

همچون پرنده که باشکوه به پروازدرمی آید

بال می گشاید

پروازکنان می پرد

می چرخد

وآرام درهوا می لغزد

آدمی را نیزهوای پرواز درسراست

تادور شود

راهش رابیابد

ودرآرامش به جستجو بپردازد

همچون پرنده که برزمین می نشیند

بال جمع می کند

دانه برمی چیند

به تور صیادودام خطر می افتد

آدمی نیز بازمیگردد

آماده

تاخودرابه زندگی وتقدیر خویش بسپارد...

دارم ازتو می نویسم ...

۴۳

من تمام قصه هام قصه توست

اگه غمگینه

اگه غمگینه اون از غصه توست

یه دفعه مثل یه آهو

توی صحراها رمیدی

بس که چشم توقشنگ بود

گله گرگ وندیدی

دل نبود توی دلم

توروگرگها نبینن

اونابادندون تیزبه کمینت نشینن

الهی من فدای تو

چیکارکنم برای تو

اگه تواین بیابونها

خاری بره به پای تو

یه دفعه مثل یک پرنده

 قفس عشق وشکستی

پرزدی توآسمونها

رفتی اون دورها نشستی

دل نبود توی دلم

گم نشی تو کوچه باغها

غروبها که تاریکه

نریزن سرت کلاغها

نخوره سنگی به بالت

پرت نشه فکروخیالت

من تموم قصه هام قصه توست

اگه غمگینه اون ازغصه توست

یه دفعه مثل یه گل

رفتی تودست خزون

سیل بارون وتگرگ

میامدازآسمون

بردمت توگلخونه

که نریزه روسرت

که یه وقت خیس نشه

یخ نکنه بال وپرت

نشکنی زیرتگرگ

نریزه ازتویه برگ

یه دفعه مثل یه شمع

داشتی خاموش میشدی

اگه پروانه نبود

تو فراموش می شدی

آره پروانه شدم

که پرام سوخته شه

که آتیش دل تو

به دلم دوخته شه

که بسوزه پروبالم

که راحت بشه خیالم

دارم ازتو می نویسم

تو که غم داره نگات

اگه دوست داشتی بگو

تابازم بگم برات

اینقده می گم تا خسته شم

با عشق تو شکسته شم

چهره بنمادلبراتاجان برافشانم چوشمع

۴۲

چهره بنمادلبراتاجان برافشانم چوشمع

همچوصبحم یک نفس باقیست تادیدارتو

کوه صبرم نرم شدچون موم دردست غمت

تادرآب وآتش عشقت گدازانم چوشمع

اشعار ...

41

افسرده ازیارجداییست – دل من

ادامه نوشته

به هیچکی نگفتم...

40

نبودی به جات من

نشستم باابرا

توبارون

نشستم تودالون تاری� وسرد زمستون

نبودی ولی من باعطرت پریدم

بایادت شکفتم

پرازغصه بودم

پرازگریه بودم

به هیچکی نگفتم

به هیچکی نگفتم شبم بی ستاره ست

به هیچکی نگفتم

دلم پاره پاره ست

غرورم نمیذاشت

سرم خم شه جایی

به هیچکی نگفتم عذاب جدایی

به امروز تو محتاجم به حالی که تومیدونی...

۳۹

مثه خوشبختی عاشق

 

ادامه نوشته

شاملو

 

۳۸

در انارعطرآگین آسمانی متبلور هست

هردانه ستاره ای

هرپرده غروب

آسمانی خشک وگرفتار درچنگ سالیان

انار پستانی راماندکه زمانش پوست واری کرده است

تانوکش به ستاره ای مبدل شودکه باغستانهاراروشنی بخشد

کندوییست خردکه شانش ازارغوان است

چون بترکد!

خنده هزاران لب رارهاخواهدکرد

انارگنج جن سالخورده چمن زاران سرسبزاست که درجنگلی پرت افتاده با پری زادی ازآن نگهبانی می کند

انارگنجی است که برگهای سرسبزدرخت نگهبانی می کندش

درخت زیتون شورکاروتواناییست

سیب میوه شهوت است میوه ابوالحول گناه

چکاله قرنهاست که تماس باشیطان را حفظ می کند

نارنج ازاندوه پلیدگلها سخنی می گوید

طلاوآتشیست که درپاکی سپیدخویش جانشین یکدیگر می شوند

تاک پرستش شهوات است که به تابستان منجمد می شود

وکلیسایش تامید می دهد تاازآن شراب مقدس بسازند

شاه بلوطها آرامش خانواده اند

به چیزهای گذشته می مانند هیمه های پیرند که ترک برمیدارند وزایرانی رامانند که راه گم کرده باشند

بلوط شعراست

صفای زمانهای ازکاررفته

وبه

پریده رنگ طلایی

آرامش سازگاریست

اناراماخون است –خون قدسی ملکوت

خون زمین است

مجروح از سوزن سیلابها

خون تندبادهاست که ازقله سختی که درآن چنگ درافکنده اند

خون اقیانوس برآسوده وخون دریاچه خفته

ماقبل تاریخ خونی که دررگ ماجاریست درآنست

انگاره خون است

محبوس درحبابی سخت وترش

که به شکلی مبهم طرح دلی رادارد وهیبت جمجمه انسانی راماند

انارشکسته تویکی شعله ای دردل شاخ وبرگ

خواهر جسمانی ونوسی

وخنده باغچه درباد

پروانگان به گردتوجمع می آیند

چراکه آفتابت می پندارندوازهراس آنکه بسوزند

کرمکان حقیر ازتودوری می گزینند

تونورحیاطی ومادگی میان میوه ها

ستاره ای روشن که برق می زند درکنارجویبار عاششق

چقدربی شباهتم به تو من ای شهوت شراره افکن درچمن

 

دیدی که مراهیچ کسی یاد نکرد!

۳۷

اندردل بی وفاغم وماتم باد

آنراکه وفانیست زعالم کم باد

دیدی که مراهیچ کسی یاد نکرد

جزغم که هزارآفرین برغم باد

دیوانه دل است!

۳۶

درعشق توام نصیحت وپندچه سود

زهرآب چشیده ام مرا قندچه سود

گویند مرا بند برپاش نهید

دیوانه دل است پام بربند چه سود!!

 

...

۳۵

ماراغم روی آشنایی کشته ست

این حال که داند؟!

که غریبان دانند...

برای چندمین بار...

    تا حالا فکرشو کردي        

ادامه نوشته

گرنباشی درمیان!!!

۳۲

باتوآسان میشدازدست سیاییهاگریخت

روبه سوی ظلمت شبهای بی فرداگریخت

بی توای آزادی ای والاکلام

گرنباشی درمیان باید که از دنیاگریخت

اگر...

اگرازدست دادن عشقی بادلیل باشد...

ماتسلیم می شویم...

امااگرعشقی رابدون دلیل ازدست بدهیم...

هرگزخودرانخواهیم بخشود...

زمین باران راصدامیزند.من ترا

کنارتوتنهاترشده ام-ازتوتااوج تو-زندگی من گسترده است.

ازمن تامن توگسترده ای.

باتوبرخوردم به راز پرستش پیوستم

ازتوبراه افتادم به جلوه رنج رسیدم.

وبااین همه ای شفاف!

وبا این همه ای شگرف!

مرراهی ازتوبدرنیست.

زمین باران راصدامیزند.من ترا

پیکرت رازنجیره دستانم میسازم-تازمان رازندانی کنم.

باد میدود وخاکسترتلاشم رامیبرد

لحظه من پرمی شود!...