توباشی دنياخوب ميشه.
تا حالا فکرش وکردی ؟
تا حالا فکرش وکردی ؟
می تراودمهتاب
تورامن چشم درراهم
شباهنگام
که می گیرند درشاخ تلاجن سایه هارنگ سیاهی
وزآن دلخستگانت راست اندوهی فراهم
تورامن چشم درراهم
شباهنگام درآن دم که برجا دره ها چون مرده ماران خفتگان اند
درآن نوبت که بندددست نیلوفربه پای سروکوهی دام
گرم یادآوری یانه
من ازیادت نمی کاهم
تورامن چشم درراهم
شگفتاکه نبودی
دلم کپک زده
ای کاش آب بودم
پس آنگاه زمین به سخن درآمد
مرگ راپروای آن نیست که به انگیزه ای اندیشد
این ویکی می گفت که سرپیچ خیابون وایستاده بود!
زندگی رافرصتی آنقدرنیست که درآیینه به قدمت خویش بنگرد
یاازلبخنده واشک یکی راسنجیده گزین کند
این ویکی می گفت که سرسه راهی وایستاده بود
عشق رامجالی نیست
حتی آنقدر که بگویدبرای چه دوستت میدارد
والله
اینم یکی دیگه می گفت!
سر به لرزونی که راست وسط چهاراه هرورباد وایستاده بود
باتوچه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم