توباشی دنياخوب ميشه.


تا حالا فکرش وکردی ؟

ادامه نوشته

می تراود مهتاب

می تراودمهتاب

 

ادامه نوشته

تورامن چشم درراهم...

تورامن چشم درراهم

شباهنگام

که می گیرند درشاخ تلاجن سایه هارنگ سیاهی

وزآن دلخستگانت راست اندوهی فراهم

تورامن چشم درراهم

شباهنگام درآن دم که برجا دره ها چون مرده ماران خفتگان اند

درآن نوبت که بندددست نیلوفربه پای سروکوهی دام

گرم یادآوری یانه

من ازیادت نمی کاهم

تورامن چشم درراهم

تخت توتابوتت!

شگفتاکه نبودی

 

ادامه نوشته

کاش دلتنگی نیزنام کوچکی میداشت !

دلم کپک زده

ادامه نوشته

ای کاش...

ای کاش آب بودم

 

ادامه نوشته

میدانستی که منت عاشقانه دوستت میدارم!

پس آنگاه زمین به سخن درآمد

 

ادامه نوشته

این ویکی می گفت :

مرگ راپروای آن نیست که به انگیزه ای اندیشد

این ویکی می گفت که سرپیچ خیابون وایستاده بود!

زندگی رافرصتی آنقدرنیست که درآیینه به قدمت خویش بنگرد

یاازلبخنده واشک یکی راسنجیده گزین کند

این ویکی می گفت که سرسه راهی وایستاده بود

عشق رامجالی نیست

حتی آنقدر که بگویدبرای چه دوستت میدارد

والله

اینم یکی دیگه می گفت!

سر به لرزونی که راست وسط چهاراه هرورباد وایستاده بود

ای شعله تابان من...

 

 

ادامه نوشته

اگه عاشقونه گفتم عشق توباعثشه...

باتوچه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم

 

ادامه نوشته