هیـچ جـز یـاد تـو ، رویای دلاویـزم نـیست

هیـچ جـز نـام تـو ، حـرف طـرب انگـیزم نـیست!

عـشق می ورزم و می سـوزم و فـریـادم نـه!

دوست می دارم و می خـواهـم و پـرهـیزم نـیست.

نـور می بـیـنم و می رویـم و می بـالم شـاد ،

شاخه می گـستـرم و بـیـم ز پـائـیـزم نـیست.

تـا به گـیتی دل ِ از مهـر تـو لبـریـزم هـست

کـار با هـستی ِ از دغـدغـه لـبریـزم نـیست

بخـت آن را کـه شـبی پـاک تـر از بـاد ِ سـحر ،

بـا تـو ، ای غـنچه نشکـفـته بـیامیـزم نـیست.

تـو بـه دادم بـرس ای عـشق ، که با ایـن هـمه شـوق

چـاره جـز آنکـه به آغـوش تـو بگـریـزم نـیست.






ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم

چرا بیهوده می گوئی، دل چون آهنی دارم

نمی دانی، نمی دانی، که من جز چشم افسونگر

در این جام لبانم، باده مرد افکنی دارم

 ..........

شیـرین لبی که،شکر خدا ، در کنارمش

سهل است اگر عزیزتر از جان شمارمش

محبوب من،فرشته ی من،دلبر من است

از جان و دل چو جان و دل دوست دارمش

گر شیر مرغ خواهد و گر جان آدمی

ور پشت کوه قاف،بیابم،بیارمش

جان عزیز را که بود مایه ی حیات

گر زان که یک اشاره کند،می سپارمش

نقدینه یی که می دهدم گاهگه پدر

بوسیده وز شوق مقابل گذارمش

چونان که بت پرست به بت سجده می برد

شب تا سحر نماز محبت گذارمش

گر دیگری نگه کند او را به چشم بد

نقش اجل به دفتر هستی نگارمش

وقت وداع،الهه ی عشق و حسن را

از بهر حفظ بر سر ره گمارمش

اینها کم است در بر آن لحظه یی که شب

لب بر لبش نهاده به خود می فشارمش