شاملو
۳۸
در انارعطرآگین آسمانی متبلور هست
هردانه ستاره ای
هرپرده غروب
آسمانی خشک وگرفتار درچنگ سالیان
انار پستانی راماندکه زمانش پوست واری کرده است
تانوکش به ستاره ای مبدل شودکه باغستانهاراروشنی بخشد
کندوییست خردکه شانش ازارغوان است
چون بترکد!
خنده هزاران لب رارهاخواهدکرد
انارگنج جن سالخورده چمن زاران سرسبزاست که درجنگلی پرت افتاده با پری زادی ازآن نگهبانی می کند
انارگنجی است که برگهای سرسبزدرخت نگهبانی می کندش
درخت زیتون شورکاروتواناییست
سیب میوه شهوت است میوه ابوالحول گناه
چکاله قرنهاست که تماس باشیطان را حفظ می کند
نارنج ازاندوه پلیدگلها سخنی می گوید
طلاوآتشیست که درپاکی سپیدخویش جانشین یکدیگر می شوند
تاک پرستش شهوات است که به تابستان منجمد می شود
وکلیسایش تامید می دهد تاازآن شراب مقدس بسازند
شاه بلوطها آرامش خانواده اند
به چیزهای گذشته می مانند هیمه های پیرند که ترک برمیدارند وزایرانی رامانند که راه گم کرده باشند
بلوط شعراست
صفای زمانهای ازکاررفته
وبه
پریده رنگ طلایی
آرامش سازگاریست
اناراماخون است –خون قدسی ملکوت
خون زمین است
مجروح از سوزن سیلابها
خون تندبادهاست که ازقله سختی که درآن چنگ درافکنده اند
خون اقیانوس برآسوده وخون دریاچه خفته
ماقبل تاریخ خونی که دررگ ماجاریست درآنست
انگاره خون است
محبوس درحبابی سخت وترش
که به شکلی مبهم طرح دلی رادارد وهیبت جمجمه انسانی راماند
انارشکسته تویکی شعله ای دردل شاخ وبرگ
خواهر جسمانی ونوسی
وخنده باغچه درباد
پروانگان به گردتوجمع می آیند
چراکه آفتابت می پندارندوازهراس آنکه بسوزند
کرمکان حقیر ازتودوری می گزینند
تونورحیاطی ومادگی میان میوه ها
ستاره ای روشن که برق می زند درکنارجویبار عاششق
چقدربی شباهتم به تو من ای شهوت شراره افکن درچمن
من كيم ؟