تاپایان پایانها مانده ست...
به دمی
دیداری می توان رازی شد
به تمنای نگاهی می توان
تشنه جانبازی شد
می توان دل خوش کرد
به کلامی که شنید
از دوخط نامه سرد
می توان داغ شدوشعله کشید
ازجهنم گذری کردوگذشت
به گذرگاه رسید
به گذرگاه تباهی
به جنون
وازعطش فریاد زد
ای عاشق در انتظار چه نشستی
ای عاشق در انتظار چه نشستی
درانتظار بادهای پاییزی
بارانهای بهاری
برگهای زرد
شکوفه های ارغوانی
درانتظارکدامی ؟!
انتظار بیهوده است
پنجره را بازکن
جداررابشکن
غباررابشوی
و
خاطره ها رابه خاطره ها بسپار
تاپایان پایانها مانده ست
این است زندگی
این است روزگار
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 7:37 توسط علی
|
من كيم ؟