اززندگی دلگیرم
بهتره سفرکردن
وگرنه اینجا
می میرم
درگذرازهرگذری
خبرنبودازخبری
نه زنده بود زندگی
نه مرگ رابود اثری
نه ارزش گلایه ای
نه فرصتی به چاره ای
چه می توان دوا نمود
به قلب پاره پاره ای
ازهیچ راه افتادم
دل وبه جاده ها دادم
ازیاد همه رفته
سردرگم وآشفته
نه درگذرگاه کسی
نه پرزدن درقفسی
نه منتظر هم نفسی
گفتم ازچه می ترسی
آخرش یه راهی هست
آخرش مگه رنگی
بدترازسیاهی هست
سهم دل ما این بود
آلوده وبیهوده
تابوده همین بوده
نه روسفید پیش یار
نه سرفرازازدیار
ببین چگونه گم شدیم
سوارعشق درغبار
راه افتادم وهی رفتم
شاید دلم کمی واشه
به عشقی که یه جور امروز
زود بگذره فرداشه
به امیدی که تا فردا نورامیدی پیدا شه...